تبلیغات
خداوندا!!!نهال های عشق و محبت خود را در باغ دلهای ما بنشان
خداوندا!!!نهال های عشق و محبت خود را در باغ دلهای ما بنشان
بهتر بودن!!!

فصل پانزدهم : نماز جمعه
وجوب نماز جمعه


قال على (علیه السلام ):
العشیرة اذا كان علیهم امیر یقیم الحدود علیهم فقد وجب علیهم الجمعة و التشریق .


(مستدرك الوسائل ج 6 ص 13)
هر گاه طایفه اى امیرى داشته باشند كه حدود (الهى ) را برایشان اجرا نماید، اقامه نماز جمعه رفتن به منى در ایام تشریق بر آنان واجب است .
آداب ورود به نماز جمعه


قال على (علیه السلام ):
لا باس بان یتخطى الرجل یوم الجمعة الى مجلسه حیث كان . فاذا خرج الامام ، فلایتخطان احد رقاب الناس و لیجلس حیث یتیسر الا من جلس على الابواب و منع الناس ان یمضوا الى السعة فلا حرمة ان یتخطاه .


(وسائل الشیعه ج 5 ص 94)
مانعى ندارد كه نمازگزار روز جمعه به سمت جاى خود در نماز گام بردارد؛ ولى وقتى امام براى ایراد خطبه آماده شد. كسى نباید بر سر و گردن مردم راه برود. (بلكه باید هر كجا كه ممكن بود بنشیند) مگر بر كسى كه در كنار درهاى ورودى نشسته باشد و وجود او در آنجا مانع ورود دیگران به قسمتهاى خالى باشد كه در این صورت اگر لگد مال شود حرمتى ندارد.
قرائت سوره جمعه و منافقین در نماز جمعه


قال على (علیه السلام ):
تقراء صلوة الجمعة فى الاولى الحمد و الجمعة و فى الثانیة الحمد و المنافقین .


(بحار الانوارج 5 ص 19)
در نماز جمعه در ركعت اول حمد و سوره جمعه ، و در ركعت دوم سوره حمد و منافقین را بخوانید.
سكوت در نماز جمعه


قال على (علیه السلام ):
لا كلام و الامام یخطب و لا التفات الا كمایحل فى الصلوة . و انما جعلت الجمعة ركعتین من اءجل الخطبتین .


(جامع احادیث الشیعه ج 6 ص 95)
در حالیكه امام خطبه مى خواند، نباید سخن گفت و نباید به غیر امام التفات و توجه نمود. مگر همان مقدارى كه در نماز تجویز شده است . و نماز جمعه به خاطر دو خطبه ، دو ركعت مقرر گردیده است .
گوش دادن به خطبه هاى نماز جمعه


قال على (علیه السلام ):
یستقبل الناس الامام (عند الخطبة ) بوجوههم و یصغون الیه .


(مستدرك الوسایل ج 6 ص 102)
مردم به هنگام خطبه روبروى امام مى نشینند و به خطبه او گوش فرا مى دهند.
كفایت نماز جمعه


قال على (علیه السلام ):
اذا شهدت المراءة و العبد الجمعة اجزاءت عنهما من صلوة الظهر.


(مستدرك الوسائل ج 6 ص 26)
چون زن و غلام در نماز جمعه حاضر شدند. (نماز جمعه ) به جاى نماز ظهر آنها محسوب خواهد شد.
اثر مخالفت با نماز جمعه


قال على (علیه السلام ):
ثلاثة ان كنتم خالفتم فیهن ائمتكم هلكتم : جمعتكم و جهاد عدوكم و مناسككم .


(مستدرك الوسائل ج 6 ص 7)
اگر در سه چیز با رهبران و پیشوایان خود مخالف ورزید، هلاك خوابید شد: نماز جمعه ، جهاد با دشمن و مناسك حج .
مرگ در راه نماز جمعه


قال على (علیه السلام ):
ضمنت لستة على الله الجنة ... منهم رجل خرج الى الجمعة فمات فله الجنة .


(وسایل الشیعه ج 5 ص 11)
براى شش نفر ضمانت مى كنم كه خداوند بهشت را به آنها عطا كند:... از آنها مردى است كه در راه نماز جمعه بمیرد؛ پس جایگاهش ‍ بهشت است .
ترس از عدم حضور در نماز جمعه


نهى على (علیه السلام ) ان یشرب الدواء یوم الخمیس مخافة ان یضعف من الجمعة .

(بحارالانوار ج 89 ص 197)
على (علیه السلام ) از خوردن دارو در روز پنجشنبه نهى فرمود تا مبادا )به دلیل سستى ) از حضور در نماز جمعه ناتوان شود.
ترك نماز جمعه بدون عذر


قال على (علیه السلام ):
من ترك الجمعة ثلاثا متتابعة لغیر علة كتب منافقا.


(مستدرك الوسائل ج 8 ص 407)
هر كس سه نوبت پیاپى نماز جمعه را بدون عذر ترك نماید، در زمره منافقان است .
افراد معاف از نماز جمعه


قال على (علیه السلام ):
اءلجمعة واجبة على كل مؤ من الا الصبى و المراة و العبد و المریض .


(مستدرك الوسایل ج 6 ص 10) نماز جمعه بر هر فرد مؤ من واجب است مگر بر كودك ، زن ، غلام و مریض .
مسافرت فقط با عذر شرعى


قال على (علیه السلام ):
لا تسافر فى یوم جمعة حتى تشهد الصواة ، الا فاصلا فى سبیل الله او فى امر تعذربه .


(نهج البلاغه نامه 69)
پیش از حضور در نماز جمعه مسافرت نكن ، مگر اینكه كار واجبى (مانند جهاد) در راه خدا انجام دهى ، یابه سراغ كارى بروى كه شرعا معذور باشى .
فصل شانزدهم : مسجد
حریم مسجد


قال على (علیه السلام ):
حریم المسجد اربعون ذراعا و الجوار اربعون دارا من اربعة جوانبها.


(بحار الانوار ج 84 ص 3)
حریم مسجد، چهل ذرع است و چهل خانه از چهار طرف ، همسایه مسجد است .
احترام به مسجد


قال على (علیه السلام ):
من و قر مسجد القى الله یوم یلقاه ضاحكا مستبشرا و اعطاه كتابه بیمینه


(بحار الانوار ج 84 ص 16)
كسى كه حركت مسجد را نگه دارد، روز قیامت خداوند را با چهره اى خندان و شادمان ملاقات مى كند و خداوند نامه اش (نامه اعمالش ) را به دست راستش مى دهد.
همسایه مسجد


قال على (علیه السلام ):
لا صلوة لجار المسجد الا فى المسجد الا ان یكون به عذرا او به علة . فقیل : و من جار المسجد یا امیر المؤ منین ؟ قال : من سمع النداء


(بحار الانوار ج 83 ص 380)
نماز همسایه مسجد چنانچه عذر یا بیمارى نداشته باشد جز در مسجد مقبول در گاه الهى نخواهد بود. از آن حضرت سؤ ال شد: همسایه مسجد چه كسى است ؟ فرمود: كسى كه صداى اذان را بشنود.
نماز همسایه مسجد


قال على (علیه السلام ):
لیس لجار المسجد صلوة اذا لم یشهد المكتوبة فى المسجد اذاكان فارغا صحیحا


(بحار الانوار ج 80 ص 354)
براى همسایه مسجد (در صورتى كه فارغ كه فارغ و تندرست باشد) نمازى نیست مگر در مسجد.
آبادى مسجد


قال على (علیه السلام ):
ان الله - عزوجل - اذا اراد ان یصیب اهل الارض بعذاب قال : لولا الذین یتحابون بجلالى و یعمرون مساجدى و یستغفرون بالاسحار لانزلت بهم عذابى .


(بحار الانوار ج 87 ص 150)
خداوند سبحان وقتى اراده مى كند مردم روى زمین را گرفتار عذاب (دنیوى ) كند گوید: اگر نبودند افرادى كه مرا به خاطر جلال و جبروتم دوست مى دارند. و مساجد مرا آباد مى كنند. و سحرگاهان استغفار مى كنند.
آداب ورود به مسجد


قال على (علیه السلام ):
من اراد دخول المسجد فلید خل على سكون و وقار. فان المساجد بیوت الله واحب البقاع الیه


(من لا یحضره الفقیه ج 1 ص 170)
هر كسى مى خواهد داخل مسجد گردد با آرامش و با طماءنینه وارد شود؛ چون مساجد خانه هاى خدا و محبوب ترین محلها در نظر اوست .
نرفتن به مسجد با دهان بدبو


قال على (علیه السلام ):
من اكل شیئا من الموذیات ریحها، فلا یقربن المسجد.


(وسایل الشیعه ج 3 ص 502)
كسى كه چیز بدبویى بخورد (مثل سیر) (در صورتى كه موجب آزار مردم مى شود،) نباید به مسجد برود.
فضیلت نماز در مكانهاى مقدس


قال على (علیه السلام ):
صلوة فى بیت المقدس الف صلوة . و صلوة فى المسجد الاعظم مائة صلوة و صلوة فى مسجد القبیة خمس و عشرون صلوة و صلوة فى مسجد السوق اثنتا عشرة صلوة .


(بحار الانوار ج 102 ص 270)
یكى نماز در بیت المقدس برابر با هزار نماز، و در مسجد بزرگ شهر (مسجد جامع ) شهر برابر با صد نماز، و در مسجد قبیله (محله ) برابر بیست و پنج نماز، و در مسجد بازار برابر دوازده نماز فضیلت دارد.
فضیلت مساجد خاص

قال على (علیه السلام ):
اربعة من قصور الجنة فى الدنیا: المسجد الحرام و مسجد الرسول (صلى الله علیه وآله ) و مسجد بیت المقدس ، و مسجد الكوفة .


در دنیا چهار عمارت از كاخهاى بهشت مى باشند: مسجد الحرام مسجد النبى (صلى الله علیه وآله )، مسجد بیت المقدس و مسجد كوفه .
نماز در مسجد الحرام


قال على (علیه السلام ):
النافلة المسجد الحرام الاعظم تعدل عمرة مبرورة . و صلوة الفریضة تعدل حجة متقبلة .


(جامع احادیث الشیعه ج 4 ص 505)
نماز نافله (مستحب ) در مكان عظیم مسجد الحرام برابر با یك عمره است . و نماز واجب در آنجا واجب در آنجا معادل با یك حج مقبول است .
نشستن رو به قبله


قال على (علیه السلام ):
من لسنة اذا جلست فى المسجد ان تستقبل القبلة .


(بحار الانوار ج 83 ص 380)
رو به قبله نشستن در مسجد، سنت (و مستحب ) است .
نشستن در مسجد


قال على (علیه السلام ):
الجلسة فى الجامع خیر لى من الجنة . فان الجنة فیها رضا نفسى . و الجامع فیها رضا ربى .


(بحار الانوار ج 80 ص 362)
نشستن در مسجد براى من بهتر از نشستن در بهشت است ؛ زیرا بودن در بهشت مرا خوشنود مى سازد و بودن در مسجد موجب رضایت و خوشنودى خدایم مى باشد.
خوشبوكردن مسجد


قال على (علیه السلام ):
... و جمروها (المساجد) فى كل سبعة ایام .


(بحار الانوار ج 18 ص 107 و 136)
... و مساجد را هر هفته خوشبو و معطر كنید.
رعایت بهداشت در مسجد


قال على (علیه السلام ):
من و قر المسجد من نخامته ، لقى الله یوم القیامة ضاحكا قد اععطى كتابه بیمینه . و ان المسجد لیلتوى عند النخامة كتلوى احدكم بالخیر ران اذا وقع به .


(بحار الانوار ج 80 ص 381)
كسى كه به احترام مسجد از انداختن اخلاط (آب بینى و سینه ) در آن خوددارى كند، در روز قیامت با سرور و شادمانى و در حالى كه نامه اعمالش را در دست راست دارد، خداوند متعال را ملاقات مى كند و كسى كه در مجد خلط مى اندازد، مسجد (از نفرت ) به خود مى پیچد، همان طور كه اگر یكى از شما را با چوب خیزران بزنند، از شدت درد به خود مى پیچید.
افزایش روزى


قال على (علیه السلام ):
الجلوس فى المسجد من طلوع الفجر الى طلوع الشمس اسرع فى طلب الرزق من الضرب فى الارض .


(وسائل الشیعه ج 4 ص 1037)
نشستن در مسجد از طلوع فجر تا طلوع خورشید روزى را بهتر (سریعتر) از تلاش براى كسب آن به تو مى رساند (یعنى بودن در مسجد در اوقات یاد شده روزى انسان را زیاد مى كند.)
فصل هفدهم : نماز و خانواده
آموزش نماز به فرزندان


قال على (علیه السلام ):
علموا صبیا نكم الصلوة و خذوهم بها اذا بلغوا ثمانى سنین .


(وسایل الشیعه ج 3 ص 12)
نماز را به فرزندان خویش بیاموزید. و چون به هشت سالگى رسیدند آنانت را به خواندن این فریضه الهى وادار نمایید.
آموزش نماز به فرزندان


قال على (علیه السلام ):
علموا صبیا نكم الصلوة و خدوهم بها اذا بلغوا الحلم .


(شرح غرر الحكم ج 4 ص 363)
به كودكان خود نماز بیاموزید و آنها را به هنگام بلوغ به خاطر ترك نماز مؤ اخذه كنید.
آموزش نماز به فرزندان


قال على (علیه السلام ):
اذا عقل الغلام و قراءشى ء من القران علم الصلوة .


(دعائم الاسلام ج 1 ص 193)
هر گاه كودك به حد رشد برسد و مقدارى از قرآن را بخواند، به او نماز آموخته شود.
سفارش امام على علیه السلام به فرزندش


قال على (علیه السلام ):
اوصیك یا بنى بالصلوة عند وقتها.


(بحار الانوار ج 83 ص 14)
فرزندم ! تو را به نماز در اول وقت سفارش مى كنم .
زمان نماز كودكان


قال على (علیه السلام ):
یجب الصلوة على الصبى اذا عقل


(جامع احادیث الشیعه ج 4 ص 43)
نماز بر كودك ، زمانى كه عقلش رسید لازم است .
همراهى طفل براى نماز


قال الصادق (علیه السلام ):
كان على (علیه السلام ) قد جعل بیتا فى داره لیس بالصغیر و لا بالكبیر الصلوته . و كان اذا كان اللیل ذهب معه بصبى لا یبیت معه فیصلى فیه .


(وسائل الشیعه ج 3 ص 555)
امام صادق (علیه السلام ) مى فرماید: امیرالمؤ منین (علیه السلام ) در خانه خود اتاق متوسطى براى نماز خود اختصاص داده بود. شبها براى نماز خواندن طفل كوچكى را كه نمى خوابید با خود به آن اتاق برده ، نماز مى خواند.
نماز و خانواده


قال على (علیه السلام ):
فكان یاءمربها اهله و یصبر علیها نفسه


(نهج البلاغه خطبه 190)
(رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) خانواده اش را به اقامه نماز امر مى فرمود و خود نیز با بردبارى به انجام آن مى پرداخت .





نوشته شده در تاريخ جمعه 21 فروردین 1388 توسط الیاس

فلسفه دو سجده

قال على (علیه السلام ):
(سئل ما معنى السجدة الاولى )
تاویلها اللهم انك منها خلقتنا یعنى من الارض . و تاءویل رفع راءسك : و منه اخر جتنا. و لسجدة الثانیة : و الیها تعیدنا. و رفع راءسك ، و منها تخرجنا تارة اخرى .


(المحجة البیضاء ج 1 ص 391)
(از امام على (علیه السلام ) از فلسفه سجده اول سؤ ال شد) حضرت فرمود: سجده اول به این معنا است كه خدایا اصل ما از خاك است . و معناى سربرداشتن از سجده این است كه خدایا ما را از خاك خارج كردى . و معناى سجده دوم ، این است كه خدایا دوباره ما را به خاك برمى گردانى . و سربداشتن از سجده دوم به معناى این است كه خدایا یكبار دیگر در قیامت از خاك بیرونماز خواهى كرد.
قنوت : قنوت و سجده طولانى


قال على (علیه السلام ):
طول القنوت و السجود ینجى عذاب النار.


(تصنیف غرر الحكم ص 175)
قنوت و سجده طولانى در نماز، نمازگزار را از عذاب آتش نجات مى دهد.
دعاى امیرالمؤ منین علیه السلام در قنوت


و ختار ابن ابى عقیل الدعاءبماروى عن امیرالمؤ منین (علیه السلام ) القنوت )
الهم لیك شخصت الابصار، و نقلت الاقدام ، و رفعت الایدى ؛ و مدت الاعناق ، و انت دعیت بالالسن ، و الیك سرهم و نجواهم فى الاعمال . ربنا افتح بیننا و بین قومنا بالحق و انت دعیت بالالسن ، والیك سرهم و نجواهم فى الاعمال ، ربنا افتح بیننا و بین قومنا بالحق و انت خیر الفاتحین . اللهم انا نسكو الیك غیبة نبینا و قلة عددنا؛ و كثرة عدونا؛ و تظاهر الاعداء علینا؛ و وقوع الفتن بنا، ففرج ذلك اللهم بعدل تظهره ؛ و امام حق تعرفه اله الحق امین رب االعالمین .


(بحار الانوار ج 85 ص 207)
(ابن ابى عقیل این دعا را از حضرت على (علیه السلام ) براى قنوت برگزیده است ) بارخدایا ! چشمها به سوى توست و گامها به سوى تو آمده ؛ و دستها برایت برداشته شده و گردنها كشیده شده و تو با زبانها خوانده مى شوى و پنهان و نجوااى اعمال بندگان نزد تو شكایت مى آوریم از دورى پیامبر خود و كمى تعدادمان و زیادى دشمنان و پیروزى آنها با ما روى آوردن فتنه ها به سوى خود، پس ‍ گشایشى كن با عدلى كه ظاهر مى سازد و پیشوااى حقى كه مى شناسانى . پس دعایمان را اجابت كن اى خداى جهانیان .
تشهد: ذكر تشهد


قال على (علیه السلام ):
اذا قال العبد فى التشهد فى الاخیر تین و هو جالس اشهد ان لااله الاالله و حده لاشریك له ، و اشهد ان محمدا عبده و رسوله .


(بحار الانوار ج 85 ص 283)
هنگامى كه بنده در تشهد آخر نماز است ، در حالى كه نشسته است (به توحید خداوند و رسالت پیامبرش چنین شهادت دهد:

اشهد ان لا اله الله وحده لا شریك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله .

معناى تشهد


قال على (علیه السلام ):
و تاءویل تشهدك : تجدید الایمان و معاودة الاسلام و الاقرار بالبعث بعد الموت و تاءویل قولك :
(السلام علیكم و رحمة الله و بركاتة ) ترحم عن الله سبحانه فمعناها هذه امان لكم من عذاب یوم القیامة .


(میزاان الحكمة ج 5 ص 395)
معناى تشهد: تجدید و تكرار شهادتین است كه تجدید ایمان و اسلام است و اعتراف به مبعوث شدن بعد از مرگ . و معناى
(السلام علیكم و رحمة الله و بركات )
: از خداوند ترحم خواستن براى خود و همه بندگان است ، كه این خود سبب ایمن شدن از عذاب قیامت خواهد شد.
فصل هفتم : تعقیبات نماز
آیة الكرسى در تعقیب نماز


قال على (علیه السلام ):
قال رسول الله (صلى الله علیه وآله ) یا على اقرا فى دبر كل صلوة ایة الكرسى فانه لا یحافظ علیها الا نبى اءو صدیق اءو شهید.


(دعائم الاسلام ج 1 ص 168)
رسول اكم (صلى الله علیه وآله ) به من فرمود: یا على ! در تعقیب هر نمازى آیة الكرسى را بخوان ؛ زیرا كسى آن را پاس نمى دارد مگر پیامبر باشد یا به مقام صدیق و شهید رسیده باشد.
دعا بعد از نماز


قال على (علیه السلام ):
من جلس فى مصلاه ثانیا رجلیه یذكر الله - تبارك و تعالى - وكل الله عزوجل - به ملكا یقول : از نهج البلاغه شرفا تكتب لك الحسنات و تمحى عنك السیئات و تبنى لك الدرجات حتى ینصرف .


(دعائم الاسلام ج 1 ص 165)
كسى كه در جایگاه نمازش بنشیند و به ذكر خداى تعالى و به تعقیبات بپردازد، خداوند فرشته اى را بر او مامور گرداند كه به وى مى گوید: اى نمازگزارى كه مشغول به دعا هستى ، به شرف و كرامت و فضیلت خود بیفزا (یعنى بیشتر و زیادتر دعاكن ) كه از براى تو حسنات ثبت مى گردد و سیئات محو و نابود مى شود و درجات براى تو افزون مى گردد و این عنایت ادامه دارد تا وقتى كه او از دعا و تعقیباتش فارغ شود.
فصل هشتم : سهل انگارى در نماز
دزدترین مردم


قال على (علیه السلام ):
ان اسرق الناس من سرق من صلوته .


(بحار الانوار ج 82 ص 222)
دزدترین مردم كسى است كه از نمازش بدزدد (كم بگذارد.)
نماز در حال كسالت


قال على (علیه السلام ):
لا یقومن احدكم فى الصلوة متكاسلا و لا ناعسا و لا یفكرن فى نفسه فانه بین یدى ربه و عزوجل .


(بحار الانوار ج 84 ص 239)
هیچ كدام از شما (نمازگزاران ) نباید به هنگام نماز با حالت كسالت و خستگى به نماز ایستد و نمازگزار نباید در حال نماز به خود فكر كند؛ زیرا او در برابر پروردگار بزرگ خود ایستاده است .
نماز در حالت خواب


قال على (علیه السلام ):
اذا غلبك عینك و انت فى الصلوة فاتطع الصلوة و نم فانك لاتدرى تدعولك اوعلى نفسك لعلك ان تدعو على نفسك .


(خصال ج 2 ص 256)
اگر چشمت در حال نماز سنگین و در خواب شد، نماز را قطع كن و یخواب ، زیرا نمى دانى كه به سود خود دعا مى كنى یا به زیانت . شاید در آن هنگام به زیان خود دعاكنى .
بازى نكردن در نماز


قال على (علیه السلام ):
لا یعبث الرجل فى صلاته بلحیته و لا بما یشغله عن صلاته .


(خصال ج 2 ص 247)
مرد نباید در نماز با ریش خود بازى كند و همچنین نباید سرگرم كارى شود كه او را از نماز غافل نماید.
اقامه نماز با توجه


قال على (علیه السلام ):
قال رسول الله (صلى الله علیه وآله ): لا یصلى احدكم و به احد العصرین یعنى البول و الغائط.


(محاسن برقى ص 82)
نبى اكرم (صلى الله علیه وآله ) فرمود: هر یك از شما در حالیكه بول و غائط به وى فشار مى آورد، نباید نماز بخواند.
فصل نهم : آثار ترك نماز
گرفتار شدن در دوزخ


قال على (علیه السلام ):
اءلا تسمعون الى جواب اهل النار حین سئلوا: ما سلككم فى سقر؟ قالوا: لم نك من الملین .


(نهج البلاغه خطبه 190)
آى به پاسخ اهل دوزخ گوش فرا نمى دهید كه وقتى از آنها سؤ ال مى شود:
(چه چیز شما را گرفتار دوزخ ساخت ؟ گویند: ما از نمازگزاران نبودیم .)
لعنت خدا


قال على (علیه السلام ):
الهم العن من ترك الصلوة متعمدا


(جامع احادیث لشیعه ج 4 ص 76)
خدایا لعنت كن كسى را كه عمدا نماز را ترك كند.
فصل دهم : قبولى نماز
شرط قبولى نماز


قال على (علیه السلام ):
یا كمیل ! انظر فیما تصلى و على ما تصلى و ان لم تكن من وجهه و حله فلا قبول .


(تحف العقول ص 187)
على (علیه السلام ) خطاب به كمیل فرمود: اى كمیل ! نگاه كن ببین كه در كجا نماز مى گزارى و بر روى چه چیز به نماز ایستاده اى . اگر آن چیزى را كه براى نمازت استفاده مى كنى حلال و مباح نباشد، نمازت قبول نیست .
قبولى نماز، عید است


قال على (علیه السلام ):
انما هو عید لمن قبل الله صیامه و شكر قیامه و كل یوم لا یعصى الله فیه فهو یوم عید.


(نهج البلاغه حكمت 428)
امروز عید كسى است كه خداوند روزه اش را قبول كرده و نمازش را پاس داشته است و هر روز كه در آن نافرمانى خدا نشود، عید واقعى آن روز است .
اصلاح بین مردم


قال على (علیه السلام ):
فانى سمعت جدكما (صلى الله علیه وآله ) یقول : صلاح ذات لبین افضل من عامة الصلود و الصیام .


(نهج البلاغه وصیت 47)
(اى حسن و حسین ) همانا من از جدتان رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) شنیدم كه مى فرمود: سازش را بین مردم برقرار كردن (پراكندگیها را پیوند دادن ) از هر نماز و روزه اى برتر است .
فصل یازدهم : موانع قبولى نماز
گناه ، مانع نماز شب


جاء رجل الى امیرالمؤ منین (علیه السلام ) فقال : یا امیرالمؤ منین انى قد حرمت الصلوة بالیل . فقال امیرالمؤ منین (علیه السلام ): انت رجل قد قیدتك ذنوبك .

(میزان الحكمه ج 5 ص 422)
مردى نزد امیرالمؤ منین (علیه السلام ) آمد و گفت : اى امیرالمؤ منان ! من از نماز شب محروم شدم . على (علیه السلام ) فرمود: تو مردى هستى كه گناهانت تو را گرفتار (اسیر) كرده است .
پرخورى و نماز


قال على (علیه السلام ):
و ایاكم و البطنة . فانها مقساة للقلب و مكسلة عن الصلوة و مفسدة للجسد.


(غرر الحكم ص 80)
از پرخورى دورى كنید كه موجب قساوت قلب و باعث كسالت از اقامه نماز و سبب تباهى بدن است .
منع از زكات


قال على (علیه السلام ):
لا یقبل الله الصلوة ممن منع الزكاة


(بحار الانوار ج 96 ص 29)
هر كس مانع دادن زكات شود، نمازش قبول نمى شود.
فصل دوازدهم : نمازهاى مستحبى
تقدم نماز واجب


قال على (علیه السلام ):
لا تقض نافلة فى وقت فریضة . ابدا بالفریضة ثم صل ما بدالك .


(تصنیف غرر الحم ص 175)
نماز مستحبى را در وقت واجب به جانیاور. اول نماز واجب را شروع كن سپس نماز مستحبى را انجام بده .
نماز واجب و مستحب پنجاه و یك ركعت


قال على (علیه السلام ):
قال الله تعالى لنبیه (صلى الله علیه وآله ) و كانت الامم السابقة قد فرضت علیهم خمسین صلوة فى خمسین وقتا، و هى من الاصار التى كانت علیهم . فرفعتها عن امتك و جعلتها خمسا فى خمسة اوقات وهى احد و خمسون ركعة و جعلت لهم اجر خمسین صلوة .


(جامع احادیث الشیعه ، ج 4 ص 40)
از امیرالمؤ منین (علیه السلام ) روایت شده كه خداوند به رسولش (صلى الله علیه وآله ) فرمود: من براى پیشینیان پنجاه نماز در پنجاه وقت واجب كرده بودم و این یكى از مشكلاتى بود كه امتهاى گذشته داشتند، ولى این بار را از دوش امت تو برداشتم و به جاى آن ، پنج نماز در پنج وقت براى شما قرار دادم . كه این پنج نماز در پنج نوبت (بهمراه نوافل آن ) پنجاه و یك ركعت است و ثواب پنجاه نماز را دارد.
انجام نافله با اقبال قلب


قال على (علیه السلام ):
ان القلوب اقبالا و ادبارا. فاذا اقبلت فاحملوها على النوافل . و اذآادبرت فاقتصروا بها على الفرائض .


(نهج البلاغه حكمت 312)
همانا براى دلها روى كردن و پشت كردنى است . پس هرگاه روى كرد (علاقه نشان داد) به انجام نمازهاى نافله وادارش كنید و هرگاه پشت كرد (بى علاقگى كرد) به انجام واجبات بسنده كنید.
اعتدال در نمازهاى مستحبى


قال على (علیه السلام ):
لاقربة بالنوافل اذا اضرت بالفرائض .


(نهج البلاغه حكمت 39)
اگر نمازهاى مستحبى به نمازهاى واجب ضرر برساند، موجب قرب به خداوند نخواهد شد.
اولویت نماز واجب


قال على (علیه السلام ):
اذا اضرت النو افل ائض فارفضوها.


(نهج البلاغه حكمت 279)
هرگاه مستحبات به واجبات زیان رساند. آن مستحبات را ترك كنید.
نماز بعد از سفر


قال على (علیه السلام ):
كان النبى (صلى الله علیه وآله ) اذا قدم من سفر یصلى ركعتین .


(میزان الحكمة ج 9 ص 474)
پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله ) هنگام بازگشت از سفر دو ركعت نماز مى خواند.
فصل سیزدهم : نماز جماعت
صف اول نماز جماعت


قال على (علیه السلام ):
افضل الصفوف اولها و هو صف الملائكه و افضل المقدم میامن الاامام .


(بحار الانوار ج 88 ص 18)
بهترین صفهاى نماز جماعت ، صف اول است كه صف ملائكه است و بهترین جاى صف اول ، سمت راست امام است .
تنظیم صفهاى نماز جماعت


قال على (علیه السلام ):
سدوا فرج الصفوف . و من استطاع ان یتم الصف الاول او الذى یلیه فلیفعل ذلك احب الى نبیكم . و تموا لصفوف ، فان الله و ملائكته یصلون على الذین یتمون الصفوف .


(جامع احادیث الشیعه ج 6 ص 474)
صفوف خالى نماز جماعت را پركنید. و هر كسى كه قدرت دارد صف اول را كامل كند یا پهلوى صف اول را پركند، این كار را انجام دهد. به درستى كه این كار نزد پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله ) پسندیده است . و صفهاى نماز جماعت را كامل كنید، به درستى كه خدا و ملائكه درود مى فرستند بر آنان كه صفوف را تكمیل كنند.
خواندن نماز صبح به جماعت


قال على (علیه السلام ):
من صلى الفجر فى جماعة رفعت صلوتة فى الصلوة الابرار وكتب یومئذ فى وفد المتقین .


(دعائم الاسلام ج 1 ص 153)
كسى كه نماز صبح را به جماعت بخواند، نمازش در میان نیكان بالا برده مى شود و آن روز (نام او) در جرگه پارسایان نوشته شود.
مقدار نماز جماعت


قال على (علیه السلام ):
و اذا قمت فى صلوتك للناس ، فلاتكومنفرا و لا مضیعا. فان فى الناس من به العلة و له الحاجة .


(نهج البلاغه نامه 52)
و هنگامى كه به نماز جماعت براى مردم مى ایستى ، باید نمازت نه نفرت آور و نه تضییع كننده باشد. (نه آنقدر آن را طول بده كه موجب تنفر ماءمومین شود و نه آنقدر سریع كه نماز را ضایع كنى ) چرا كه در بین مردمى كه با تو به نماز ایستاده اند، هم بیمار وجود دارد و هم افراد حاجتمند هست .
رعایت حال نمازگزاران در نماز جماعت


قال على (علیه السلام ):
وقد ساءلت رسول الله (صلى الله علیه وآله ) حین وجهنى الى الیمن كیف اصلى بهم ؟ فقال صل بهم كصلوة اضعفهم و كن بالمؤ منین رحیا


(نهج البلاغه نامه 52)
هنگامى كه رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) مرا به سوى یمن مى فرستاد، از ایشان پرسیدم : چگونه با آنان نماز بخوانم ؟ آن حضرت فرمود: نمازى بخوان همچون نمازى كه ناتوان ترین آنها مى خواند و نسبت به مؤ منان رحیم و مهربان باش .
رعایت حال نمازگزاران


قال على (علیه السلام ):
آخر ما فارقت علیه حبیب قلبى اءن قال : یا على ! اذا صلیت فصل صلوة اءضعف من خلفك و لا تتخذن مؤ ذنا یاءخد على اءذانه اءجرا.


(محجة البیضاء ج 2 ص 12)
آخرین لحظه اى كه از محبوب دلم حضرت رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) جدا شدم ، به من فرمود: یا على ! چون با مردم نمازخواندى ، نمازناتوان ترین كسى را كه پشت سرت قرار گرفته بجاى آور. و مؤ ذنى را كه براى اذان گفتن مزد دریافت كند به كار اذان مگمار.
رعایت حال ناتوانان در نماز جماعت


قال على (علیه السلام ):
وصلوا بهم صلوة اضعفهم و لا تكونوا فتانین .


(نهج البلاغه نامه 52)
و با مردم همانند ناتوان ترین آنان نماز بگزارید (با طول دادن آن موجبات زحمت آنان را فراهم نیاورید) و سبب فتنه و فساد نباشد من
مواظبت بر نماز جماعت


قال على (علیه السلام ):
مروة الحضر قراءة القران و مجالسة العلما و النظر فى الفقه و المحافظة على الصلوة فى الجماعات .


(بحارالانوار ج 88 ص 10)
جوانمردى در هنگام حضور در وطن شامل تلاوت قرآن و هم نشینى با علماء و نگریستن در احكام دین و مواظبت بر نماز خواندن در جماعتها است .
امام جماعت برترین افراد


قال على (علیه السلام ):
ان رسول الله (صلى الله علیه وآله ) قال : امام القوم وافدهم الى الله . فقد موافى صلواتكم افضلكم .


(دعائم الاسلام ج 1 ص 151)
رسول اكرم (صلى الله علیه وآله ) فرمود: پیشواى هر قوم كسى است كه جلودار ایشان در حركت به سوى خدا باشد. پس در نماز خود برترین تان را مقدم بدارید.
شرایط امام جماعت


قال على (علیه السلام ):
لا تقدموا سفهائكم فى صلوتكم و لا على جنائز كم . فانهم و فدكم الى ربكم .


(دعائم الاسلام ج 1 ص 151)
سفیهان و بى خردان را در نماز جماعت و نماز اموات خود امام قرار ندهید؛ زیرا آنها نخستین كسانى هستند كه به پروردگارتان وارد مى شوند.
شرایط امام جماعت و مؤ ذن


قال على (علیه السلام ):
قال رسول الله (صلى الله علیه وآله ): یؤ مكم اءقرئكم . و یؤ ذن لكم خیاركم (وفى حدیث اءفصحكم ).


رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) فرمود: (لازم است ) آنكه قرائتش نیكوتر است امام جماعت شما باشد و خوبان شما مؤ ذن شما گردند. (و در حدیثى آمده است كه فصیح ترین شما اذان بگوید.)
محرومیت از امور اجتماعى


بلغه ان قوما لا یحضرون الصلوة فى المسجد. فخطب فقال : ان قوما لا یحضرون الصلوة معنا فى مساجدنا، فلایواكلونا و لا یشاربونا و لا یشاورونا و لا یناكحوا و لا یاءخذوا من فیئنا شیئا، او یحضروا معنا صلوتنا جماعة .

(بحار الانوار ج 88 ص 14)
به امیرالمؤ منین على (علیه السلام ) خبر رسید كه گروهى براى نماز در مسجد حاضر نمى شوند. حضرت خطبه اى خواند و در آن خطبه چنین فرمود: به درستى كه گروهى براى نماز در مساجد ما حاضر نمى شوند. پس با ما هم ، نه غذا بخورند، نه آب بیاشامند و نه مشورت كنند و نه از ما (زن ) بگیرند و از غنائم ما چیزى اخذ نكنند، تا این كه در نماز جماعت با ما حاضر شوند. 0
فصل چهاردهم : نماز شب
آثار نماز شب


قال على (علیه السلام ):
قیام الیل مصحة للبدن و مرضاة للرب - عزوجل - و تعرض الرحمة و تمسك باخلاق النیین


(بحار الانوار ج 84)
برخاستن براى نماز شب ، موجب تندرستى و خشنودى پروردگار (عزوجل ) و استحقاق رحمت و تمسك به اخلاق پیامبر است .
ترك نكردن نماز شب


قال على (علیه السلام ):
ما تركت صلوة الیل منذ سمعت قول النى (صلى الله علیه وآله ): صلوة الیل نور فقال ابن الكواء: و لا لیلة الهریر؟ قال لیلة الهریر.


(بحار الانوارج 41 ص 71)
از زمانیكه گفتار رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) را شنیدم كه فرمود: نماز شب نور است ، نماز شب را ترك نكردم . ابن كواء عرض كرد: حتى در الیلة الهریر
(13) (هم آن را ترك نكردید؟) فرمودند: حتى در لیلة الهریر هم آن را ترك نكردم .
سفارش به نماز شب


قال على (علیه السلام ):
اءوصیكم بقیام اللیل . اءوصیكم بقیام الیل .


(دعائم الاسلام ج 2 ص 251)
شماراسفارش مى كنم به شب زنده دارى ، شما را وصیت مى كنم به شب زنده دارى .
نماز شب در شب عملیات


قال على (علیه السلام ):
الا انكم ملاقوا العدو غدا - ان شاء الله - فاءطیلوا اللیلة القیام و اكثروا تلاوة القران و اسئلوا الله الصبر و النصر.


(بحار الانوار ج 100 ص 35)
در جنگ صفین به همراه خود فرمود: شما فردا با دشمن نبرد خواهید كرد؛ لذا امشب را بیشتر در نماز باشید (نماز شب بخوانید) و فراوان قرآن بخوانید و از خداوند صبر و نصرت بخواهید.
نماز شب یاران محمد (صلى الله علیه وآله )


قال على (علیه السلام ):
لقد رایت اصحاب محمد (صلى الله علیه وآله ) فما ارى احدا یشبههم منكم . لقد كانوا یصبحون شعثا غبرا و قد باتوا سجدا و قیاما یراوحون بین جباههم و خذودهم و یقفون على مثل الجمر من ذكر معادهم كان بین اعینهم ركب المعزى من طول سجودهم اذا ذكر الله هملت اعینهم حتى تبل جیوبهم و مادوا كما یمید الشجر یوم الریح العاصف ، خوفا نت من العقاب و رجاءللثواب .


(نهج البلاغه خطبه 97)
من ، اصحاب محمد (صلى الله علیه وآله ) را دیده ام و كسى از شما را شبیه به آنان نمى بینم .
اصحاب محمد (صلى الله علیه وآله ) شب را در حال سجده و قیام بودند و با چهره ژولیده و عبار آلوده شب را به صبح مى رساندند و پیشانى ها و صورت هاى خویش را به طور متناوب بر زمین مى نهادند. آن رشد یافتگان با یادآورى بازگشت خویش ، چنان مى شدند كه گویى برگدازه آتش ایستاده اند. از طول سجود، میان چشمانشان مانند زانوى بز برآمده بود. چشمانشان چنان گریان بود كه گریبان شان را خیس مى كرد، و به جهت ترس از كیفر و امید پاداش ، مانند درختى در تند باد مى لرزیدند.
نماز شب شعار پرهیزكاران


قال على (علیه السلام ):
سهر اللیل شعار المتقین و شیمة المشتاقین .


(غررالحكم ص 192)
شب زنده دارى ، شعار پرهیزكاران و روش مشتاقان است .
تاءثیر شب زندارى


قال على (علیه السلام ):
فاتقوا الله عباد الله تقیة ذى لب ، شغل التفكر قلبه ، انصب الخوف بدنه و اسهر التهجد غرار نومه ، و اظماء الرجاء هواجر یومه ، و ظلف الزهد شهواته ، و او جف الذكربلسانه ، و قدم الخوف لامانه .


(نهج البلاغه خطبه 82)
اى بندگان خدا ! از خدا بترسید، همانند ترسیدن خردمند كه اندیشه (قیامت ) او را به خود مشغول كرده ، و ترس از خدا جسمش را رنجور ساخته ، و شب زنده دارى ، (براى عبادت ) خواب اندك او را گرفته ، و امید به حق ، او را در نیم روز نگاه داشته بى توجهى به دنیا خواهش هاى نفس را از او دور كرده است . او پیوسته ذكر خدا بر زبانش جارى است و ترس (از خدا) را براى امنیت (روز رستاخیز بر همه چیز) مقدم داشته است .
آداب نماز شب و شب زنده داران


قال على (علیه السلام ):
اما اللیل فصافون اقدامهم ، تالین لاجزاء القران یرتلونها ترتیلا یحزنون به انفسهم و یستثیرون به دواء دائهم . فاذا مراوا بایة فیها تشویق ركنوالیها طمعا و تطلعت نفوسهم الیهم شوقا و ظنوا آنهانصب اعینهم . و اذا مروا یایة فیها تخویف ، اصغوا الیها مسامع قلوبهم و اظنوا انهم زفیر جهنم و شهیقها فى اصول اذانهم ، فهم حانون على اوساطهم ، مفترشون اجباهم و اكفهم و ركبهم و اطراف اقدمهم یطلبون الى الله فى فكاك رقابهم . و اما النهار فحلماء علماء ابرار اتقیا.


(نهج البلاغه خطبه 193)
(پرهیز كاران ) به هنگام شب به پا مى خیزند و آیات قرآن را با دقت و تاءمیل مى خوانند و با خواندن و اندیشیدن در آن ، خود را محزون مى سازند و مى كوشند كه با آن ، درد خود را درمان كنند.
هر گاه به آیه اى برسند كه شوق انگیزو امید آفرین باشد، به آن طمع ورزنده و مشتاقانه به آن نگرند. گویى پاداشى كه آن آیه بازگو مى كند در برابر دیدگان آنهاست . و چون به آیه اى برسند كه در آن ترس و بیم است ، گوش دل خویش را مى گشایند كه گویى فریاد و فغان در كنار گوش آنهاست .
قامت خود را در مقابل حق خم مى كنند و پیشانى و كف دستان و زانوان سرانگشتان را بر زمین مى نهند و از خداوند بزرگ آزادى خویش را (از آتش دوزخ درخواست مى كنند و به هنگام روز، شكیبا و دانا و نیكوكار و پرهیز كار مى باشند.
شب زنده دارى


قال على (علیه السلام ):
نعم عون العبادة السهر.


(منتخب الغرر ص 49)
شب زنده دارى براى عبادت ، كمك خوبى است .
شب زنده دارى ؛ بهار اولیاء


قال على (علیه السلام ):
سهر الیل فى طاعة الله ، ربیع الاولیاء و روضة السعدادء


(غرر الحكم ص 192)
شب در طاعت و عبادت خدا بیدار ماندن ، بهار اولیاء و بوستان نیك بختان است .
توجه مؤ من به نماز شب


قال على (علیه السلام ):
ان الله - جل جلاله - اذا راءى قریة اسرفوا فى المعاصى و فیها ثلاثة نفر من المؤ منین ناداهم - جل جلاله و تقدست اسماوه - یا اهل معصیتى ! لولاما فیكم من المؤ منین ، المتحابین بجلالى ، اءلعامرین بصلوتهم تارضى و مساجدى المستغفرین بالاسحار خوفا منى لانزلت بكم عذابى ثم ابالیى


(بحارالانوار ج 87 ص 140)
چون خداوند - جل جلاله - دید كه مردمى در گناهان زیاده روى كردند و در میان آنها، سه نفر از مؤ منین هستند، خداوند - عزوجل - ندا مى كند: اى گناه كاران ! اگر در میان شما نبودند كسانى كه براى من با هم دوستى مى كنند و با نماز خواندنشان ، زمین من و مسجدهاى مرا آباد مى كنند و شب ها در موقع سحر از خوف من ، آمرزش مى خواهند، عذابم را بر شما نازل مى كردم و هیچ درنگى نمى كردم .
تقوا و نماز شب


قال على (علیه السلام ):
عباد الله ان تقوى الله حمت اءولیا الله محارمه و الزمت قلوبهم مخافته حتى اسهرت لیالیهم .


(نهج البلاغه خطبه 113)
اى بندگان خدا، پرهیزكارى ، دوستان خدا را از انجام كارهاى حرام باز مى دارد و ترس از خدا آن چنان در دل آنان جاى مى گیرد كه شب ها را (براى نماز) بیدار مى مانند.
نماز شب بى روح


قال على (علیه السلام ):
و كم من قائم لیس له من قیامه الا السهر و العناء حبذا نوم الا كیاس .


(نهج البلاغه حكمت 137)
چه بسا شب زنده دارانى كه ایستادن و نمازگزاردنشان جز بیدارى و رنج حاصلى ندارد؛ چه نیكو است خواب زیركان .





نوشته شده در تاريخ جمعه 21 فروردین 1388 توسط الیاس

نماز با لباس تمیز

قال على (علیه السلام ):
اءلنظیف من الثیاب یذهب الهم و الحزن و هو طهور الصلوة .


(وسایل الشیعة ج 3 ص 346)
لباس تمیز غم و ناراحتى را برطرف كرده و آن براى نماز حد اعلاى پاكى لباس است .
نماز و زینت زن

قال على (علیه السلام ):
(لا تصلى المراءة عطلا.)
(وسایل الشیعه ج 3 ص 325)
نباید زن ، بدون زینت نماز بخواند.
نماز خواندن با آگاهى


قال على (علیه السلام ):
نوم على یقین خیر من صلوة فى شك .


(نهج البلاغه حكمت 93)
خوابیدن با علم و یقین بهتر از نماز و نیایش است با حالت شك و تردید.
الف وضو
طهارت پنج عضو


قال على (علیه السلام ):
لا یجوز صلوة امرء حتى یطهر خمس جوارح : اءلوجه و الیدین و الراس و الرجلین بالماء و القلب بالتوبة .


(بحار الانوار ج 84 ص 249)
نمازگزار جایز نیست نماز بخواند مگر اینكه پنج عضو بدنش را پاك كند؛ صورت ، دو دست سر و دو پا را با آب و قلب را با توبه .
اهمیت وضو


قال على (علیه السلام ):
یا محمد من توضاء مثل وضوئى و قال مثل قولى خلق الله تبارك و تعالى من كل قطرة ملكا یقدسه و یسبحه و یكبره فیكتب الله - عزوجل - ثواب ذلك له الى یوم القیامة .


(من لا یحضره الفقیه ج 1 ص 42)
اى محمد حنفیه ! هر كس وضو بسازد همانند وضویى كه من ساختم و بگوید (دعاكند) آنچه را من گفتم ، خداوند تبارك و تعالى از هر قطره آب وضوى او ملكى را براى او مى آفریند كه مشغول تقدیس و تسبیح و تكبیر براى خداوند هستند و خداوند (عزوجل ) ثواب آن وضو را تا روز قیامت براى او ثبت و ظبط خواهد نمود.
وضو براى تلاوت قرآن


قال على (علیه السلام ):
لا یقراء العبد القران اذا كان على غیر طهور حتى یتطهر.


(خصال ج 2 ص 164)
بنده خدا تا زمانى كه وضو نگرفته ، (بهتر است ) قرآن نخواند.
پاكیزگى دهان و بینى


قال على (علیه السلام ):
اءلمضمضة و الاستنشاق سنة و طهور الفم و الانف


(بحارا لانوار ج 77 ص 334)
(به هنگام وضو) آب به دهان و بینى بردن سنت است و موجب پاكیزگى دهان و بینى نیز مى شود.
ده حسنه


قال على (علیه السلام ):
اءلوضوء بعد الطهر عشر حسنات فتطهروا.


(بحار الانوار ج 77 ص 310)
وضو بعد از طهارت ده حسنه دارد، پس پاك باشید.
كامل كردن نماز


قال على (علیه السلام ):
قال رسول الله (صلى الله علیه وآله ): من لم یتم وضوئه و ركوعه و سجوده و خشوع فصلوته خداج .


(بحار الانوارج 77 ص 311)
رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) فرمود: هر كه وضو و ركوع و سجود و خشنوع خود را تمام بجا نیاورد، نمازش ناقص است .
پذیرش شهادت


قال على (علیه السلام ):
ما من مسلم یتوضا فیقول عند وضوئه : سبحانك اللهم و بحمدك اشهد ان لااله الا انت استغفرك و اتوب الیك اللهم اجعلنى من التوابین و اجعلنى من المتطهرین الا كتب فى رق و ختم علیها ثم وضعت تحت العرش حتى تدفع الیه بخاتمها یوم القیامة .


(دعائم الاسلام ج 1 ص 106)
امیرالمؤ منین (علیه السلام ) فرمود: هر مسلمانى كه به هنگامى وضو گرفتن بگویید:
(خدایا ترا به پاكى مى ستایم . گواهى مى دهم كه خدائى جز تو نیست ، از تو آمرزش مى خواهم و به سوى تو توبه مى كنم . بار خدایا مرا از توبه كنندگان و پاكان قرار بده )
، این شهادتش در ورقه اى نوشته ، ممهور مى گردد و در زیر عرش الهى گذارده مى شود تا در روز قیامت با همان مهر به وى بازگردانده شود.
پوشانیدن گناهان


قال على (علیه السلام ):
سمعت رسول الله (صلى الله علیه وآله ) یقول : الا ادلكم على ما یكفر الذنوب و الخطایا؟ اسباع الوضوء عند المكاره و انتظار الصلوة بعد الصلوة فذلك الرباط.


(دعائم الاسلام ج 1 ص 100)
امیرالمؤ منین (علیه السلام ) فرمود: از رسول خدا (علیه السلام ) شنیدم كه مى فرمود: آیا نمى خواهید شما را به چیزى راهنمایى كنم كه خطاها و گناهان را مى پوشاند؟ به هنگام سختیها و دشواریها وضوى كامل ساختن و بعد از هر نماز انتظار نماز دیگر را داشتن كه این عمل همانند مراقبت (درجهاد) است .
نورانى شدن چهره


عن على (علیه السلام ):
عن رسول الله (صلى الله علیه وآله ) انه قال : یحشر الله امتى یوم القیامة بین الامم غرا محجلین من آثار الوضوء.


(جامع احادیث الشیعه ج 2 ص 237)
امیرالمؤ منین (علیه السلام ) فرمود: پیغمبر خدا (صلى الله علیه وآله ) فرموده است : روز قیامت خداوند امت مرا در میان سایر امتها در حالى محشور مى كند كه آثار نورانى وضو در ایشان پیداست .
دعاى وضو


قال على (علیه السلام ):
... بسم الله و بالله و الحمدالله الذى جعل الماء طهورا و لم یجعله نجسا ثم تمضمض فقال : الهم لقنى حجتى یوم القاك و اطلق لسانى بذكرك . ثم استنشق فقال : اللهم لا تحرم على ریح الجنة و اجعلنى ممن یشم ریحها و روحها و طیبها ثم غسل و جهه فقال : اللهم بیض ‍ وجهى یوم تسود فیه الوجوه و لاتسود وجهى یوم تبى فیه الوجوه . ثم غسل یده الیمنى فقال : الهم اعطنى كتابى بیمینى و الخلد فى الجنان بیسارى و حاسبنى حسابا یسیرا ثم غسل یده الیسرى فقال : اللهم لا تعطنى كتابى بشمالى و لا تجعلها مغلولة الى عنقى و اعوذبك من مقطعات النیران ثم مسح راسه فقال : اللهم غشنى برحمتك و بركاتك و عفوك ثم مسح رجلیه فقال : اللهم ثبتنى على الصراط یوم تزل فیه الاقدام و اجعل سعیى فیما یرضیك عنى .


(وسائل الشیعه ج 1 ص 201)
(روزى حضرت على (علیه السلام ) به فرزندش محمد حنفیه فرمود: ظرفى آب بیاور. محمد آب آورد و حضرت دستهاى خود را شست و فرمود): به نام خدا تبرك مى جویم و از او كمك مى خواهم و حمد و سپاس مخصوص خدایى است كه آب را پاك و پاك كننده ساخت و آن را نجس قرار نداد. سپس آب در دهان گردانید و عرض كرد: خداوندا روزى كه تو را ملاقات مى كنم . حجتم را به من تلقین كن و زبانم را براى ذكرت بگشاى . آنگاه با آب ، بینى خود را شسته و عرض كرد: خدایا بوى بهشت را بر من حرام مكن و من را از كسانى قرارده كه بوى نسیم و عطر بهشت را حسن مى كنند. سپس صورتش را شست و عرض كرد: خداوندا روزى كه تبهكاران رو سیاهند. مرا رو سپید گردان . و روزى كه صالحان رو سفیدند، رو سیاهم مكن . آنگاه دست راستش را شست و عرض ‍ كرد: خدایا كارنامه ام را به دست راستم و برگه اقامت ابدى در بهشت را به دست چپم ده و حساب مرا آسان گیر. پس از آن ، دست چپش را شست و عرض كرد: خدایا كارنامه ام را به دست چپم مده . آن را بر گردنم میانداز و من از پاره هاى آتش به تو پناه مى برم . آن گاه سرش را مسح كرد و عرض نمود: خداوندا جامه هاى رحمت و بركت و عفوت را بر من بپوشان ، سپس دو پاى خود را مسح كرد و عرض نمود: خدایا روزى كه قدمها در آن مى لغزند، گامهاى مرا بر صراط ثابت و استوار فرما و سعى و تلاشم را در چیزى قرار ده كه تو از من راضى باشى .
خوابیدن با وضو


قال على (علیه السلام ):
یاتى على الناس زمان یرتفع فیه الفاحشة الى ان قال : فمن بلغ منكم ذالك الزمان فلا یبیتن الا على طهور


(جامع احادیث شیعه ج 2 ص 222)
زمانى بر مردم بگذرد كارهاى ناشایست بسیار گردد و هر یك از شما كه آن زمان را درك كند نباید شبها بدون وضو بخوابد.
ب ) اوقات نماز (نماز اول وقت )
توصیه به نماز اول وقت


قال على (علیه السلام ):
اوصیك یا بنى بالصلوة عند وقتها.


(وسایل الشیعه ج 2 ص 90)
اى فرزندم تو را به خواندن نماز در اول وقت سفارش مى كنم .
امتحان شیعه به نماز اول وقت


قال على (علیه السلام ):
اختبروا شیعتى بخصلتین فان كانتا فیهم ، فهم شیعتى . محافظتهم على اوقات الصلوت و مواساتهم مع اخوانهم المؤ منین بالمال . و ان لم تكونا فیهم . فاعزب ثم اعزب ثم اعزب .


(جامع الاخبار فصل 19)
شیعیان مرا به دو خصلت امتحان كنید. اگر داراى این دو خصلت بودند پیرو من هستند؛ اهتمام به نماز اول وقت و كمك مالى به برادران دینى خود. اگر این دو در آنها نبود، پس از ما دورند، دورند، دورند.
غفلت از نماز اول وقت


قال على (علیه السلام )
لیس عمل اححب الى الله - عزوجل - من الصلوة فلا یشغلنكم عن اوقاتهم شى ء من امور الدنیا فان الله - عزوجل - ذم اقواما، فقال : الذین هم عن صلوتهم ساهون
(10) یعنى انهم غافلون اشتهانوا باءوقاتها.


(وسائل الشیعه ج 3 ص 82)
عملى نزد خداوند محبوب تر از نماز نیست ، پس چییزى از امور دنیا شما را از خواندن نماز در اول وقت باز ندارد؛ زیرا خداوند اقوامى را مذمت كرده و فرموده است :
(واى بر نمازگزارانى كه از نمازشان غفلت ورزیدند)
یعنى واى بر نمازگزارانى كه از اوقات نماز غفلت كنند و در حفظ اوقات آن سهل انگارى نمایند
خواندن نماز در وقت معین آن


قال على (علیه السلام ):
صل الصلوة لوقتها الموقت لها و لا تعجل وقتها لفراغ و لا توخرها عن وقتها لا شتغال و اعلم ان كل شى ء من عملك تبع الصلوتك .


(نهج البلاغه نامه 27)
نماز را در وقت معین آن بخوان و به خاطر بیكارى ، آن را پیش از وقت بجا نیاور و به بهانه كار داشتن آن را به تاءخیر نینداز و بدان كه همه اعمال تو تابع نماز تو است .
توجه به نماز اول وقت حتى در جنگ


كان على یوما فى حزب صفین مشتغلا بالحرب و القتال و هو مع ذلك بین الصفین مراقب الشمس . فقال له ابن عباس : یا امیرالمؤ منین ما هذا لفعل ؟ قال : انظر الى الزوال حتى نصلى : فقال له ابن عباس و هل هذا وقت صلوة ؟ ان عندنا الشغلا بالقتال عن الصلوة . فقال : على ما نقاتلهم ؟ انما نقاتلهم على الصلوة . قال و لم یترك صلوة االیل قط حتى الیلة الهریر.)
(بحار الانوار ج 83 ص 23)

روزى در چنگ صفین حضرت على (علیه السلام ) در حالى كه مشغول جنگ بود مرتب به خورشید نگاه مى كرد. ابن عباس عرض ‍ كرد: یا امیرالمؤ منین این چه كارى است كه شما انجام مى دهید؟ حضرت فرمود: نگاه مى كنم تا موقع فرا ریدن ظهر نمازم را (در اول وقت ) بخوانم . ابن عباس گفت : آیا حالا وقت نماز است ؟ اشتغال جنگ ما را از نماز باز داشته است ، حضرت فرمود: مگر ما براى چه چیزى مى جنگیم ؟ ما تنها براى نماز مى جنگیم . (ابن عباس گفت : نماز شب على (علیه السلام ) حتى در لیلة الهریر
(11) هم ترك نشد).
محافظت از اوقات نماز


قال على (علیه السلام ):
حافظوا على الصلوات الخمس فى اءوقاتها. فانها. من الله عزوجل بمكان .


(بحار الانوار ج 77 ص 392)
مراقب اول وقت در نمازهاى پنچگانه باشید؛ زیرا این نماز در پیشگاه خداوند (عزوجل ) داراى موقعیتى خاص هستند.
ضایع كنند نماز


قال على (علیه السلام ):
علیكم بالمحاافظة على اءوقات الصلوة فلیس منى من ضیع الصلوة .


(دعائم الاسلام ج 2 ص 251)
(برشماباد رعایت وقتهاى نماز، از من نیست هر كسیى كه نماز را ضایع كند.)
رسیدن وقت نماز

قال على (علیه السلام ):
جاء وقت الصلوة ، وقت امانة عرضها على السوات والارض و الجبال فاءبین ان یحملهنا و اشفقن منها.


(تفسیر صافى ج 2 ص 370)
(هنگامى كه وقت نماز فرا مى رسید حضرت مى فرمود:) وقت نماز رسید، وقت اداى امانتى رسید كه خدا بر آسمانها و زمین و كوه ها عرضه كرد اما آنها از قبول آن خوددارى كردند و ترسیدند.
مراعات اوقات نماز


قال على (علیه السلام ):
شیعتنا رعاة الشمس و القمر و النجوم یعنى التحفظ من مواقیت الصلوة .


(مستدرك الوسایل 1 ص 193)
شیعیان ما مراعات كننده خورشید و ماه و ستارگانند؛ یعنى اوقات نماز را مراعات مى كنند.
اهمیت اوقات نماز


قال على (علیه السلام ):
ارتقب وقت الصلوة فصلها لوقتها. ولا تعجل قبله الفراغ و لا تؤ خرها عنه لشغل . فان رجلا ساءل رسول الله (صلى الله علیه وآله ) عن اوقات الصلوة . فقال رسول الله (صلى الله علیه وآله ): اتانى جبرئیل (علیه السلام ) وقت الصلوة حین زالت الشمس فكانت على حاجبه الایمن ، ثم اتانى وقت العصر فكان ضلل كل شى مثله ثم صلى المغرب حین غربت الشمس ، ثم صلى العشاء الاخرة حین الشفق ، ثم صلى الصبح فاءغلس بها و النجوم مشتبكة فصل لهذه الاوقات و الزم السنة المعروفة و الطریق الواضح .


(بحارالانورا ج 83 ص 15)
مراقبت اوقات نمازت باش و آن را در وقت مقرر خود بجا آور، به خاطر فراغت ، قبل از وقت نماز، اقدام به اقامه آن نكن . و همچنین به خاطر كارى كه دارى آن را به تاءخیر نینداز. (براى نمازت اهمیتى خاص قائل شو و هرگز نمازت كنى )؛ زیرا مردى از رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) از اوقات نماز پرسید؟ حضرت چنین فرمود: جبرئیل نزد من آمد، هنگام نمازظهر، (وقت زوال خورشید) در حالى كه آفتاب مقابل حاجب و ابروى راست او بود. سپس جبرئیل براى نماز عصر آمد، هنگامى كه سایه هر چیزى به قدر و اندازه خود آن چیز شده بود. سپس نماز مغرب را وقتى بجا آورد كه خورشید غروب كرده بود. آنگاه نماز عشاء را هنگامى خواند كه حمزه مغربیه زایل شد، سپس نماز صبح را هنگامى بجا آورد كه تاریكى آخر شب بود و ستارگان مشبك بودند. (آنگاه امیرالمؤ منین (علیه السلام ) اضافه فرمود: اى محمد بن ابى بكر !) نمازت را در این اوقات بجاى آور و این راه و رسم شناخته شده و روشن را ترك مكن .
توجه به اوقات نماز


قال على (علیه السلام ):
قال رسول الله (صلى الله علیه وآله ): ما من عبد اهتم بمواقیت الصلوة و مواضع الشمس الا ضمنت له الروح عند الموت و انقطاع الهموم و الاحزان و النجاة من النار.


(سفینة البحار ج 2 ص 63) پیغمبر خدا (صلى الله علیه وآله ) فرمود: هیچ بنده اى نیست كه به اوقات نماز و طلوع و غروب آفتاب نظر و اهتمام بورزد جزآنكه من راحتى و آسایش به هنگام مرگ و دور بودن اندوه ها و نجات از آتش جهنم را براى او ضمانت مى كنم .
اوقات نمازهاى پنجگانه


قال على (علیه السلام ):
اما بعد فصلوا بالناس الظهر حتى تفى ء الشمس مثل مربض الغنز، وصلوابهم العصر و الشمس بیضاء حیة فى عضو من النهار حین یسار فیها فرسخان . وصلوا بهام المغرب حین یفطر الصائم و یدفع الحاج الى منى وصلوا بهم العشاءحین یتو ارى الشفق الى ثلث اللیل وصلوا بهم الغداة و الرجل یعرف وجه صاحبه .


(نهج البلاغه نامه 52)
اما بعد، پس نماز ظهر را با مردم (به جماعت ) هنگامى برپاى دارید كه آفتاب به طرف مغرب میل كند و سایه آن به اندازه دیوار آغل بزها شود و نماز عصر را هنگامى برپاى دارید كه آفتاب در پاره اى از روز همچنان روشن است و مى توان تا دو فرسخ پیاده راه رفت . نماز مغرب را در موقعى بگزارید كه روزه دار افطار مى كند و حاجیان از عرفان به منا مى آیند. و نماز عشاء را در وقتى كه شفق ناپدید مى شود تا یك سوم شب ، برپاى دارید. و نماز صبح را موقعى برپاى دارید كه اگر كسى در آن روشنى كم دیگرى را دید او را بشناسد.
رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) در وقت نماز


قال على (علیه السلام ):
كان رسول الله (صلى الله علیه وآله ) لا یؤ ثر الصلوة عشاء و الا غیره وكان اذا دخل وقتها كانه لا یعرف اءهلا و لا حمیما.


(سنن نبوى ص 14)
رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) هیچ چیزى را - نه شام و نه غیر آن را - بر نماز مقدم نمى داشت . هرگاه وقت نماز فرا مى رسید، رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) دیگر نه خانواده مى شناخت و نه دوست .
ج ) اءذان و اقامه
شنیدن اذان و شركت در نماز


قال على (علیه السلام ):
من سمع النداء فلم انداء یجبه من غیر علة فلا صلوة له .


(وسایل الشیعه ج 55 ص 375)
هر كه بانگ (اذان ) را بشنود و بدون علت و آن پاسخ ندهد. پس نمازى براى او نیست .
اجابت نداى مؤ ذن


قال على (علیه السلام ):
اجابة المؤ ذن یزید فى الرزق .


(بحار الانوار ج 84 ص 177)
اجابت دعوت اذان گو، سبب افزایش روزى مى شود.
اذان و اقامه و صف فرشتگان


قال على (علیه السلام ):
من صلى باءذان و اقامة صلى خلفة صف من الملائكة لایرى طرفاه و من صلى با قامة صلى خلفه ملك .


(ثواب الاعمال ص 58)
هر كسى كه نماز خود را با با اذان و اقامه بخواند، صفى از فرشتگان پشت سر او به نماز مى ایستند كه دو طرف آن صف دیده نمى شود و هر كسى نماز خود را اقامه تنها بخواند، یك فرشته پشت سر او نماز مى گزارد.
فصیح بودن مؤ ذن


قال على (علیه السلام ):
لیوذن لكم اءفصحكم : لیوءمكم اءفقهكم .


(بحار الانوار ج 84 ص 161)
فصیح ترین شما اذان بگوید و فقیه ترین شما امامت كند.
اذان در وقت نماز


قال على (علیه السلام ):
و لا یؤ ذن الصلوة حتى یدخل وقتها.


(بحار الانوار ج 84 ص 160)
هنگامى كه وقت نماز داخل شد اذان بگویید.
اذان به سمت قبله


قال على (علیه السلام ):
یستقبل المؤ ذن القبلة فى الاذان و الاقامة .


(بحار الانوار ج 84 ص 157)
اذان گو باید هنگام اذان گفتن به سمت قبله باشد.
آفات بى توجهى به اذان


قال على (علیه السلام ):
من سمع النداء و هو فى المسجد ثم خرج فهم منافق الا رجل یرید الجوع الیه اءو یكون على غیر طهارة فیخرج لیتطهر.


(نهج البلاغه ج 84 ص 161)
كسى كه صداى اذان را در مسجد بشنود و بدون خواندن نماز (جماعت ) از مسجد خارج شود، منافق است ، مگر اینكه قصد برگشت براى نماز خواندن داشته باشد یا براى گرفتن وضو از مسجد خارج شود.
دعا هنگام اذان


قال على (علیه السلام ):
اعتنموا اذعاءاربع : عند قرائة القران و عند الاذان و عند نزول الغیث و عند التقاء الصفین الشهادة .


(وسایل الشیعه ج 4 ص 114)
در چهار زمان دعا را غنیمت شمارید: 1- هنگام قرائت قرآن ، 2- هنگام اذان ، 3- هنگام نزول باران ، 4- هنگام روبرو شدن دو لشگر مؤ منین و كفار براى جنگ .
پاداش اذان گویان


قال على (علیه السلام ):
یحشر المؤ ذنون یوم القیامة طوال الاعناق .


(بحار الانوار ج 84 ص 149)
اذان گویان ، روز قیامت با سرافرازى و سربلندى محشور مى شوند.
مزد مؤ ذن


قال على (علیه السلام ):
لاباءس اءن یجرى علیه من بیت المال .


(بحار الانوارج 81 ص 161)
اشكالى ندارد به مؤ ذن از بیت المال مزدى بدهند.
مفهوم قد قامت الصلوة


قال على (علیه السلام ):
(فى معنى (قد قامت الصلوة فى الاقامة )
اى حان وقت الزیارة و المناجاة و قضاء الحوائج و درك المنى و الوصول الى الله - عزوجل - والى كرامته و غفرانه و عفوه و رضوانه


(بحار الانوار ج 84 ص 132)
(قد قامت الصلوة )
بدین معنا است كه هنگام دیدار و راز و نیاز و برآورده شدن خواسته ها و دریافتن آرزوها و همچنین زمان رسید به خداوند (عزو جل ) و كرامت و آمرزش و بخشش و خشنودیى او فرا رسیده است .
فصل پنجم : حضور قلب
نماز با قلب پاك


قال على (علیه السلام ):
یا كمیل ! لیس الشان ان تصلى و تصوم و تتصدق . اءلشان ان تكون الصلوة فعلت بقلب نقى و عمل عندالله مرضى خشوع سوى .


(بحار الانوار ج 84 ص 266)
اى كمیل ! شاءن و مقام تو به خواندان نماز و گرفتن روزه و دادن صدقه نیست . همانا شاءن و قدر آدمى آن است كه نماز با قلبى پاك انجام پذیرد و مورد قبول خداوند باشد و با خشنوع و خاكسارى اداء شود.
نماز و داع


قال على (علیه السلام ):
اذا قام احد كم الى الصلوة فلیصل صلوة مودع .


(غرر الحكم ص 129)
هرگاه یكى از شما به نماز ایستد باید به گونه اى نماز بخواند كه گویى با نماز وداع مى كند.
عارف به حق نماز


قال على (علیه السلام ):
من اتى الصلوة عارفا بحقها غفرله .


(بحار الانوار ج 79 ص 207)
هر كه نماز بجاى آورد در حالیكه حق نماز را بشناسد آمرزیده شده است .
خشوع قلب و جوارح


قال على (علیه السلام ):
لیخشع الرجل فى صلوته فانه من خشع قلبه لله - عزوجل - خشعت جوار فلا یعبث بشى فى الصلوة .


(بحار الانوار ج 84 ص 239)
مرد باید در نماز خود خاشع باشد، پس وقتى قلبش براى خدا خاشع شد، اعضا و جوارحش نیز خاشع است ، پس چنین شخصى در حال نماز با چیزى بازى نمى كند.
موانع حضور قلب


قال على (علیه السلام ):
لا یقرمن احدكم فى الصلوة متكاسلا و لاناعسا و لا یفكرن فى نفسه فانه بین یدى ربه . و انما للعبد من صلوته ما اقبل علیه منها بقلبه .


(بحار الانوار ج 84 ص 239)
در حال كسالت و چرت زدن نماز نخوانید و در حال نماز به فكر خودتان نباشید؛ زیرا در محضر خدا ایستاده اید. به درستى كه آن مقدار از نماز بنده قبول مى شود كه قلبا به خدا توجه داشته باشد.
نماز و اخلاص


قال على (علیه السلام ):
الیست الصلوة قیامك و قعودك . انما الصلوة اخلاصك و ان ترید بها الله و حده .


(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید ج 1 خطبه 23 ص 325)
نماز، تنها قیام و قعود (برخاستن و نشستن ) نیست ؛ همانا نماز اخلاص تو است كه از آن جز خدا اراده دیگرى نكنى .

طاعت آن نیست كه برخاك نهى پیشانى
صدق پیش آركه اخلاص به پیشانى نیست .


فصل ششم : اعمال و ذكرهاى نماز
تفسیر سوره حمد


قال على (علیه السلام ):
فاتحة الكتاب اعطاها الله محمدا (صلى الله علیه وآله ) و امته ، بعداء فیها بالحمد و الثناء علیه ، ثم ثنى بالدعاء الله - عزوجل - و لقد سمعت رسول الله (صلى الله علیه وآله ) یقول : قال الله - عزوجل قسمت الحمد بینى و بین عبدى فنصفها لى و نصفها لعبدى ، و لعبدى ما ساءل ، اذا قال العبد: (بسم الله الرحمن الرحیم ) قال الله - عزوجل - بداء عبدى باسمى ، حق على ان اتمم له اموره و ابارك له فى احواله . فاذا قال : (الحمدلله رب العالمین ). قال الله - عزوجل - حمدلى عبدى و علم ان النعم التى له من عندى و البلایا التى اندفعت عنه بتطولى . اشهد كم انى اضعف له نعم الدنیا الى نعیم الاخرة . و ادفع عنه بلایا الاخرة ، كما دفعت عنه بلایا الدنیا، فاذا قال : (الرحمن الرحیم ) قال الله - عزوجل - شهد لى باءنى الرحمن الرحیم . اشهد كم لاوفرن من رحمتى حظه ، و لا جزلن من عطائى نصیبه فاذا قال : (مالك یوم الدین ) قال الله - عزوجل - اشهد كم كما اعترف بانى انا المالك الیوم الدین لاسهلن یوم الحساب حسابه ، و لاتقبلن حسناته ، و لا تتجاوزن عین سیئاته . فاذا قال العبد: (ایاك نعبد)قال الله - عزوجل - صدق عبدى ایاى یعبد لا ثیبنه عن عبادته ثوابا یغبطه كل من خالفه فى عبادته لى فاذا قال : (وایاك نستعین ). قال الله - عزوجل - بى استعان والى التجاء. اشهد كم لا عیننه على امره و لا غیثنه فى شد ائده و لا خذن بیده یوم القیامة عند نوائبه . و اذا قال : (اهدنا الصراط المستقیم ) الى اخرها. قال الله - عزوجل - هذا العبدى و لعبدى ما ساءل . قد استجببت اعبدى و اعطیته ما امل ، و آمنته مما منه و جل . قیل یا امیرالمؤ منین (علیه السلام ) اخبرنا عن (بسم الله الرحمن الرحیم ) اهى من فاتحة الكتاب ؟ قال : نعم كان رسول الله (صلى الله علیه وآله ) یقروها و یعدها ایة منها، و یقول : فاتحة الكتاب هى السبع المثانى فضلت (بسم الله الرحمن الرحیم ،) و هى الایة السابعة منها.


(بحار الانوار ج 85 ص 59)
سوره فاتحه را خداوند به محمد (صلى الله علیه وآله ) و امت او داد. و با حمد و سپاس برخود آن را آغاز كرد. سپس با دعا و ثنا خداوند - عزوجل - ادامه یافت . من از پیامبر خدا (صلى الله علیه وآله ) شنیدم كه فرمود: (خداوند - عزوجل - مى فرماید: سوره حمد را میان خود و بنده ام تقسیم كرده ام ، پس نیمى از آن من و نیمى از آن بنده من است . و بنده ام هر چه (در آن ) بخواهد به او مى دهم .
پس هنگامى كه بنده بگوید: (بسم الله الرحمن الرحیم ) خداوند مى فرماید: بنده ام به نام من شروع كرده ، پس بر من لازم شد كه آمرش را كامل كنم و احوالش را بر او مبارك گردانم .
و هنگامى كه بگوید: (الحمد لله برب العالمین ) خداوند مى فرماید: بنده ام مرا ستایش كرد و فهمید كه نعمتهاى كه دارد از من است و بلاهایى كه از او دفع شده با نیروى من است ؛ شما را گواه مى گیرم كه چند برابر نعمتهاى دنیایش در آخرت به او بدهم و بلاهاى آخرت را از او برگردانم ، به همان گونه اى كه بلاهاى دنیا را از او بر مى گرداندم
و هنگامى كه بگوید: (الرحمن الرحیم ) خداوند مى فرماید: شهادت داد كه من بخشنده و مهربانم ، شما را گواه مى گیرم كه از رحمتم بهره او را فراوان گردانم و از عطایم سهم وى را بسیار دهم .
پس وقتى بگوید: (مالك یوم الدین ) خداوند مى فرماید: شما را به شهادت مى گیرم كه همان گونه كه اعتراف نمود كه من مالك روز رستاخیز هستم ، در روز حساب ، حسابش را بر او آسان گردانم و حسناتش را بپذیرم و از گناهانش در گذرم .
پس وقتى بنده بگوید: (ایاك نعبد) خداوند مى فرماید: بنده ام درست گفت ؛ او مرا عبادت مى كند، من نیز به او پاداشى در قبال عبادتش بدهم كه هر كسى در عبادتش براى من با او مخالفت كرده رشك برد.
پس وقتى كه بگوید (وایاك نستعین ) خداوند مى فرماید: از من كمك خواست و به من پناه آورد، شما را گواه مى گیرم كه او را در كارش یارى كنم و در گرفتارى اش كمك كنم و در روز رستاخیز در سختى ها دستش را بگیرم . (تا این فراز حمد، از آن خداوند)
هنگامى كه بنده بگوید: (اهدنا الصراط المستقیم ) تا آخر سوره ، خداوند بزرگ مى فرماید: این براى بنده ام ، و هر چه كه بخواهد به او مى دهم ، خواسته او را اجابت كردم و هر چه آرزو نمود به او دادم و از هر چه مى ترسید ایمنى اش بخشیدم .
از امیرمؤ منان على (علیه السلام ) پرسیدند: یا على ! از (بسم الله الرحن الرحیم ) بگو. آیا جزئى از فاتحه است ؟ فرمود: آرى . رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) آن را مى خواند و یك آیه از سوره حمد محسوبش مى فرمود. فاتحة الكتاب ، سبع المثانى (دو هفت تایى ) است و با (بسم الله الرحمن الرحیم ) كه آیه هفتم آن است ، فضیلت یافته است .
قرائت : قرائت نماز


قال على (علیه السلام ):
اذا صلیت . فاسمع نفسك القراءة و التكبیر التسبیح


(بحار الانوار ج 85 ص 76)
هنگامى كه نماز مى خوانى ، قرائت و تكبیر و تسبیح را چنان بجاى آور كه خود بشنوى .
ركوع : علت ركوع


قال على (علیه السلام ):
ثم تاءویل مد عنقك فى الركوع تخطر فى نفسك ، امنت بك ولو ضربت عنقى . ثم تاءویل رفع راءسك من الركوع اذا قلت : سمع الله لمن حمده الذى اخرجنى من العدم الى الوجود.


(میزان الحكمة ج 5 ص 395)
معنایى كه از كشیدن گردن در ركوع باید به قلب خطور كند، این است كه در ایمان به خدا استوارم ، اگر چه گردنم زده شود و معناى سر برداشتن از ركوع و گفتن (سمع الله لمن حمده )این است كه حمد و ثنایم را مى شنود، آن خدایى كه مرا از نیستى و عدم به وجود آورده است .
معناى ركوع

سئل امیرالمؤ منین (علیه السلام ) ما معنى الركوع ؟ فقال :
معناه امنت بك و لو ضربت عنقى . و معنى قوله : سبحان ربى العظم بحمده ، فسبحانه الله انفة لله - عزوجل - و ربى خالقى ، و العظیم هو العظیم فى نفسه غیر موصوف بالصغر، و عظیم فى ملكه و سلطانه ، و اعظم من ان یوصف ، تعالى الله .


(بحار الانوار ج 85 ص 116)
از مام على (علیه السلام ) پرسیدند: معناى ركوع چیست ؟ فرمود: یعنى به تو ایمان آوردم ؛ اگر چه گردنم را بزنى . و معناى (سبحان ربى العظیم و بحمد) این است كه خدا منزه است . بزرگى از آن خداوند است و پروردگارم ، همان خالق من است . فقط او بزرگ است و عظیم یعنى ذاتا بزرگ و اینكه در خود موصوف به كوچكى نیست . و در كشور هستى ، خود پادشاه و فرمانروا است . و بزرگتر است كه توصیف شود او كه بسى ، والاست .
خشوع در ركوع

قال على (علیه السلام ):
فاذا ركعت فقل : اللهم لك ركعت ولك خشعت و لك اسلمت و بك امنت و علیك تولكت و انت ربى خشع لك وجهى و سمعى و بصرى و شعرى و بشرى و لحمى و دمى و مخى و عصبیى و عظامى و ما اقلت الارض منى الله رب العالمین .


(من لاایحضره الفقیه ج 1 ص 311 حدیث 927)
هنگام ركوع بگو: بار پروردگارا ! براى تو ركوع مى كنم و براى تو است خشوع من و براى تو است اسلام من و به تو ایمان دارم و بر تو توكل مى نمایم . و تو پروردگار منى و صورت و گوش و چشم و مو و پوست و گوشت و خون و مغز و اعصاب و استخوانم ، تنها براى تو خاشع است و آنچه در روى زمین از من است ، همه از آن خداوند است كه پروردگار عالمیان است .
مراقبت از ركوع

كتب امیرالمؤ منین (علیه السلام ) الى محمدبن ابى بكر:
انظر ركوعك و سجودك . فان النبى (صلى الله علیه وآله ) كان اتم الناس صلوة و احفظهم لها. وكان اذا ركع قال : (سبحان ربى العظیم ) ثلاث مرات . و اذا رفع طلبه قال : (سمع الله لمن حمده . اللهم لك الحمد ملى ء سماواتك و ملى ارضك و ملى ما شئت من شى ء.) فاذا سجد قال : (سبحان ربى الاعلى و بحمده )ثلاث مرات .


(بحار الانوار ج 85 ص 104)
امام على (علیه السلام ) به محمد بن ابوبكر نوشت : به ركوع و سجودت بنگر و مراقب آن باش ، زیرا پیامبر (صلى الله علیه وآله ) بهتر از همه مردم نماز را به اتمام مى رساند و آن را حفظ مى كرد و وقتى به ركوع مى رفت ، سه بار مى گفت : (سبحان ربى العظیم و بحمد) وقتى كه از ركوع بر مى خاست ، مى گفت : (سمع الله لمن حمد اللهم الك الحمد ملى سماواتك و ملى ارضك و ملى ء ماشئت من شى ء) (خداوند مى شنود از كسى كه او را ستایش مى كند. خدایا ! به اندازه ظرفیت آسمانها و زمینت ، و به اندازه ظرفیت هر چه مى خواهى ، تو را سپاس ) و وقتى به سجده مى رفت ، سه بار مى گفت : (سبحان ربى الاعلى و بحمده )
سجده : سجود و ركوع بهترین عبادات


قال على (علیه السلام ):
نعم العبادة السجود و الركوع


(نصنیف غرر الحكم ص 175)
سجود و ركوع در پیشگاه الهى ، چه خوب عبادتى است .
ركوع و سجود زیاد

قال على (علیه السلام ):
لا یقرب من الله سبحانه الا كثرة السجود و الركوع .


(نصنیف غرر الحكم ص 175)
چیزى جز كثرت سجود و ركوع ، شخص را به تقرب خداوند سبحان نرساند.
افزایش سجود و ركوع

قال على (علیه السلام ):
من رغب فیما عند الله كثر (اكثر) سجوده و ركوعه .


(تصنیف غرر الحكم ص 175)
هر شخصى كه به آنچه نزد خداست علاقمند است ، پس سجود و ركوعش را افزایش دهد.
فلسفه سجده بر خاك

قال على (علیه السلام ):
و لمافى ذلك من تعفیر عتاق الوجوه بالتراب تواضعا و التصاق كرائم الجوارح بالارض تصاغرا:


(نهج البلاغه خطبه 234)
هنگامى كه انسان نماز مى خواند، ساییدن گونه ها به خاك نشانه تواضع و گذاردن اعضاء شریف بر زمین دلیل كوچك و حقارت است .
سجده مایه تقرب

قال على (علیه السلام ):
اءقرب ما یكون العبد من الله اذا سجد.


(بحار الانوار ج 82 ص 233)
نزدیك ترین چیزى كه بنده را به خدا نزدیك مى كند، سجده است .
اهمیت سجده

قال على (علیه السلام ):
لو یعلم المصلى ما یغشاه من جلال الله ما سره اءن یرفع راءسه من السجود.


(بحار الانوار ج 82 ص 207)
اگر نمازگزار بداند چه اندازه مشمول جلال الهى است ، هرگز راضى نمى شود كه سر از سجده بردارد.
آداب سجده

قال على (علیه السلام ):
اءلسجود الجسمانى هو وضع عتائق الوجوه علیى التراب و استقبال االارض بالراحتین و الكفین و اءطراف القدمین مع خشوع القلب و اخلاص النیة .


(غرر الحكم ج 2 ص 165)
سجده بدنى ، گذاشتن قسمت نیكوى صورتها برخاك و رو آوردن به زمین با دو كف دست و كناره هاى دوپا، همراه با خشوع دل و پاك نیست است .
سجده ریا كارانه

قال على (علیه السلام ):
ان رسول الله (صلى الله علیه وآله ) ابصر رجلا دبرت جبهته ، فقال رسول الله (صلى الله علیه وآله ): من یغالب الله یغلبه و من یخدع الله یخدعه الله یخدعه ، فهالا تجافیت بجبهتك عن الارض ولم تشوه خلقك ؟!


(بحار الانوار ج 71 نص 344)
رسول گرامى اسلام (صلى الله علیه وآله ) مردى را دید كه پیشانى اش بر اثر سجده ریاكارانه زخمى شده بود، به او فرمود: هر كس با خدا از در نیرنگ و خدعه در آید، خداوند نیز به او مى فرماید: چرا پیشانى ات را از زمین جدا نمى كند تا این چنین چهره ات را مشوه و زشت نكنى ؟ !
اثر سجده بر پیشانى

قال على (علیه السلام ):
انى لاكره للرجل ان ترى جبهته جلحاء لیس فیها شى ء من اثر السجود.


(بحار الانوار ج 71 ص 345)
من دوست ندارم براى مردى كه پیشانى اش صاف باشد و اثرى از سجود بر آن دیده نشود.
طولانى كردن سجده

قال على (علیه السلام ):
اءطیلوا السجود، فما من عمل اشد على ابلیس من ان یرى ابن ادم ساجدا لانه امر بالسجود فعصى ، و هذا امر بالسجود فاطاع و نجا.


(بحار الانوار ج 85 ص 161)
سجده را طولانى كنید، كه هیچ كارى بر ابلیس سنگین تر از این نیست كه فرزند آدم را در حال سجده ببیند، چون به او دستور سجده داده شد، ولى عصیان ورزید؛ در حالى كه فرزند آدم ماءمور به سجده شد و اطاعت كرد و نجات یافت .
روح سجده

قال على (علیه السلام ):
و السجود النفسانى فراغ القلب من الفانیات و الاقبال بكنه الهمة على الباقیات و خلع الكبر و الحیمة و قطع العلائق الدانیویة و التعلى بالخلائق النبویة .


(غرر الحكم ج 2 ص 165)
سجده نفسانى (روح سجده ) رها بودن دل از امور فناپذیر و روى آوردن با تمام وجود به امور جاودانى و رها كردن كبر و تعصب بیجا و قطع همه علایق دنیوى و آراسته شدن به خلایق نبوى است .
تفسیر سجود

قال على (علیه السلام ):
السجدة معناه : منها خلقتنى یعنى من التراب . و رفع راءسك من السجود معهناه : منها اخر جتنى . و السجده الثانیة : و الیها تعیدنى . و رفع راءسك من السجدة الثانیة : و منها تخرجنى تارة اخرى . و معنى قوله (سبحان ربى الاعلى ): (فسبحان )تت انقة لله ربى و خالقى ، و (الاعلى )الى علا و ارتفع فى سماواته حتى صار العباد كلهم دونه و قهر هم بعزته و من عنده التدبیر و الیه تعرج المعارج .
(12)


(بحار الانوار ج 85 ص 133 و 139)
از امیرالمؤ منین (علیه السلام ) معنى و تفسیر سجود را پرسیدند؛ حضرت فرمود: معناى سجود این است كه خدایا مرا از خاك آفریدى . و چون سر از سجده بردارى بدین معنا است كه مرا از آن برانگیختى . و چون مجددا سر به سجده نهى ، یعنى این كه دوباره مرا به زمین باز خواهى گرداند. و سر برداشتن از سجده دوم ، یعنى این مرا مجددا از زمین بر مى انگیزى . و معناى (سبحان زى الاعلى ) چنین است : (سبحان ) یعنى خالق و پروردگار من منزه است از صفات ناپسند و (اعلى ) یعنى : او در ملكوت خود علو و رفعت دارد، تا جایى كه بندگان همگى تحت امر و مقهور عزت اویند. و اوست كه تدبیر امور بندگان ، آسمان و زمین مى كند. و همه به سوى او عروج و پرواز مى كنند.






نوشته شده در تاريخ جمعه 21 فروردین 1388 توسط الیاس

باسمه تعالى

كلام على كلام على



سخنان امام على علیه السلام كلام برتر است و آنچه مرتضى علیه السلام فرموده است ، پسندیده خاطرات .
از دیر باز كسانى كه با كلمات و سخنان امام على بن ابیطالب علیه السلام آشنایى داشته اند بر این باور بوده اند كه فرمایشهاى آن امام بزرگوار در اوج فصاحت و بلاغت است ، نه تنها زیبایى لفظ و آرایش واژگان و موسیقاى كلمات گوش را مى نوازد و بر زبان مى تراود؛ بلكه عمق محتواى آنها نهال حكمت را در روح انسان با دور مى سازد و گوش جان او را به دریافت معارفى والا و بالا منزلت مى بخشد. بسیارى از پیشینیان از شیفتگان و دلدادگان مولا علیه السلام در گلشن كلمات او گشته اند و هر كدام به وسع و امكان دسته گلى به هدیه آورده اند. پسینیان نیز به تاءسى از آنان خواسته اند و از قافله گل چینیان گلزار علوى عقب نمانند، آنها نیز وارد شده اند. آنچه در این دفتر گرد آمده است ، مجموعه اى از فرمایشهاى امام على ابن ابیطالب (علیه السلام ) كه درباره نماز از زبان و بیان ایشان جارى شده و یا به قلم و بیان ایشان صادر گشته است . نماز در نگاه امیرالمؤ منین (علیه السلام ) عهد و پیمان الهى است كه رشته بندگى را استوار مى دارد و جان و روان انسان را در زلال خویش طهارت مى بخشد، بنابراین خوشتر آن دیدم در سالى كه به نام و یاد امام على بن ابیطالب (علیه السلام ) عطر و بو گرفته است شادابى جان دوستان آن حضرت در زلال جارى كلمات ایشان كه به رایحه نماز نیز آغشته است دو چندان شود و یادگارى از فضاى معنوى امسال و دسته گلى از گلگشت نمازیان در بوستان علوى (علیه السلام ) به همه شیفتگان و شیعیان خاندان اهل بیت (علیه السلام ) فراهم آید.
این مجموعه به همت برادر ارجمند جناب آقاى خدا بخش كرمیان زیارانى گرد آورى و تنظیم شده است ، آرزومند توفیقات ایشان در دوام خدمت به اسلام و مسلمین در سایه رهبرى مقام منیع ولایت حضرت آیت الله العظمى خامنه اى هستیم ؛ بزرگى كه به تدبیر و اقدام ایشان امسال سال امام على بن ابیطالب (علیه السلام ) نامیده شد.
در آستانه غدیر 1421
معاونت تحقیق و تالیف
ستاد اقامه نماز

فصل اول : اهمیت و فضیلت نماز
نماز برترین عمل

قال على (علیه السلام )

او صیكم باالصلوة و حفظها فانها خیر العمل و هى عمود دینكم .

(بحارالانوار ج 82 ص 209)
شما را به نماز و مراقبت از آن سفارش مى كنم ، زیرا نماز برترین عمل و ستون و اساس دین شما است .
نماز سیماى دین

قال على (علیه السلام ):

لكل شى ء وجه دینكم الصلوة .

(بحارالانوار ج 82 ص 227)
(هر چیزى سیمائى دارد و سیماى دین شما نماز است .)
نماز ستون دین

قال على (علیه السلام ):

الله اءلله فى الصلوة فانها عمود دینكم

(نهج البلاغه نامه 47)
خدا را، خدا را كه نماز را از یاد نبرید، زیرا آن ستون دین شما است .
نماز پایه دین

قال على (علیه السلام ):

سست من قواعد الدین ... و اقامة الصلوة .

(شرح غررالحكم ج 2 ص 166)
(شش چیز از اصول و پایه هاى دین است ... از جمله برپا داشتن نماز.)
وجوب نماز

قال على (علیه السلام )

تعاهدوا اءمر الصواة و حافظوا علیها و استكثروا منها و تقربوابها فانها كانت على المؤ منین كتابا موقوتا

(نهج البلاغه خطبه 199)
امر نماز را مرا مراعات كنید و بر حفظ آن بكوشید و زیاد بجا آورید و به وسیله آن به خدا تقرب جوئید. زیرا نماز فرضیه اى است كه در وقت معین بر اهل ایمان واجب شده است .
محبوب ترین اعمال

قال على (علیه السلام )

اءحب الاعمال الى الله الصلوة

(بحارالانوار ج 82 ص 233)
محبوب ترین كارها نزد خداوند نماز است .
زائر پروردگار

قال على (علیه السلام )

اءلمنتظر وقت الصلوة بعد العصر زائر الله و حق على الله - عزوجل - ان یكرم زائره و یعطیه ما ساءل .

(الخصال باب الثلاثه حدیث 127)
هر مسلمانى كه منتظر وقت نماز بعد از عصر است ، زائر پروردگار مى باشد و بر عهده خداوند عزیز و جلیل است كه زائر خود را گرامى بدارد و به هر چه را كه خواهد عطا فرماید.
فریاد ابلیس از نماز گزار

قال على (علیه السلام ):

ان العبد اذا سجد نادى ابلیس : یا ویله اءصاع و عصیت و سجد و اءبیت .

(بحارالانوار ج 82 ص 233)
وقتى كه بنده اى سجده كرد، ابلیس فریاد مى زند: واى بر من ! او اطاعت كرد ولى من معصیت كردم ، او سجده كرد و من از این عمل سرباز زدم .
قوام اسلام

قال على (علیه السلام )

اوصیكم بالصلوة التى هى عمود الدین و قو ام الاسلام فلا تغلوا عنها

(مستدرك الوسایل ج 1 ص 172)
سفارش مى كنم شما را به نمازى كه ستون دین و قوام اسلام است ، پس از نماز غافل نشوید.
اقامه نماز نشانه ملیت اسلامى

قال على (علیه السلام ):

و اقام الصلوة فانها الملة .

(نهج البلاغه خطبه 110)
بر پا داشتن نماز نشانه اصلى ملیت در دین اسلام است .
حفظ نماز

قال على (علیه السلام ):

لا یخرج فى سفر یخاف فیه على دینه و صلوته

(بحارالانوار ج 10 ص 108)
نباید انسان عزم سفرى را نماید كه خطرى براى دین و نماز او دارد.
نماز و توبه

قال على (علیه السلام ):

ما اءهمنى ذنب اءمهلت بعده حتى اءصلى ركعتین و اءسال الله العافیة

(نهج البلاغه حكمت 291)
گناهى كه پس از آن مهلت یافتم تا دو ركعت نماز گزارم و از خدا اصلاح آن گناه را بخواهم ، مرا اندوهگین نكرد.
نماز برترین وسیله نزدیكى به خدا

قال على (علیه السلام ):
(اءلصلوة اءفضل القربتین )
(نصنیف غرر الحكم ص 175)
نماز از بین دو وسیله نزدیكى به خدا برترین است .
نماز فرق میان مؤ من و كافر

قال على (علیه السلام ):

اءلفرق بین المومن و الكافر الصلوة . فمن تركها و ادعى الایمان كذبه فعله وكان علیه شاهد من نفسه .

(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید ج 20 ص 295)
فرق میان مؤ من و كافر نماز است و هر كه آن را ترك كند و ادعاى ایمان نماید، كار و عمل او ادعایش را تكذیب مى كند و شاهد و گواهى از وجود خودش بر او خواهد بود.
تاءكید پیامبر (صلى الله علیه وآله ) به نماز

قال على (علیه السلام ):

كان رسول الله (صلى الله علیه وآله ) یاءتینا كل غداه فیقول : اءلصلوة رحمكم الله اءلصلوة . انما یرید الله لیذهب عنكم الرجس اءهل البیت و یطهر كم تطهیرا.

(بحارالانوار ج 35 ص 209)
پیامبر اكرم (صلى الله علیه وآله ) هر صبح به خانه ما مى آمد و مى فرمود: وقت نماز است خدایتان شما را رحمت كند (بشتابید به سوى ) نماز (زیرا خداوند اراده كرده است كه پلیدى را از شما خاندان وحى و رسالت دور كند و شما را از گناهان ، پاك و پاكیزه فرماید.)
نماز ملاك پذیرش سایر اعمال

قال على (علیه السلام ):

الصلوة عمود الدین وهى اول ما ینظر الله فیه من عمل ابن آدم ، فان صحت نظر فى باقى عمله و ان لم تصح لم ینظر له فى عمل و لا حظ فى الاسلام لمن ترك الصلوة .

(دعائم الاسلام ج 1 ص 132)
(3)
نماز ستون دین است و آن اولین عمل آدمیزاده است كه خدا بدان نظر مى كند، اگر صحیح و درست بود، به سایر اعمالش نیز نظر فرماید و اگر صحیح نبود در هیچ عمل دیگرش نمى نگرد. و كسى كه تارك نماز باشد بهره اى از اسلام ندارد.
اقامه نماز در همه شرایط

قال على (علیه السلام ):

قال رسول الله (صلى الله علیه وآله ): اذا لم یستطع الرجل یصلى قائما فلیصل جالسا فان لم یستطع ان یصلى جالسا فلیصل مستلقیا ناصبا رجلیه حیال القبلة یومى ایماء.

(عیون اخبار الرضا ج 2 ص 68)
رسول اكرم (صلى الله علیه وآله ) فرموده است : اگر آدمى نتواند ایستاده نماز به جاى آورد، آن را نشسته بخواند. و اگر آن گونه نیز نتواند، به پشت بخوابد و پاهایش را به جانب قبله دراز كند و با ایماء و اشاره نماز بخواند.
پرسش از نمازگزاران در روز حساب

قال على (علیه السلام ):

عن كمیل عن امیرالمؤ منین (علیه السلام ) فیما اءوصاه به قال : یا كمیل ! لا تغتر باقوام یصلون فیطیلون و یصومون فیداومون ، و یتصدقون فیحسنون فانهم موقوفون .

(بحارالانوار ج 81 ص 229)
كمیل گوید: امیرالمؤ منین (علیه السلام ) در وصیت خود فرمود: اى كمیل ! به كارهاى مردمى كه نماز را طولانى مى كنند و مداومت در روزه گیرى دارند و در صدقه دادن ، احسان مى كنند، فریفته مباش ؛ زیرا آنان را (هم ) در موقف حساب براى پرسش نگاه مى دارند.
فصل دوم : نماز امام على علیه السلام
اولین نماز گزار

قال على (علیه السلام )

اللهم انى اءول من اناب وسمع و اجاب . لم یسبقنى الا رسول الله (صلى الله علیه وآله ) بالصلوة

(نهج البلاغه خطبه 131)
بار خدایا ! من نخستین كسى هستم كه به حق رسیدم و آن را شنیدم و پذیرفتم . هیچ كسى در نماز بر من پیشى نگرفت ، مگر رسول خدا (صلى الله علیه وآله ).

خداوندا من آن اول كسى استم
كه حق بشنیده و در كار بستم
زجان و دل شدم سوى انابت
نداهاى تو را كردم اجابت
كسى بر من به شهراه حقیقت
بجز پیغمبرت نگرفته سبقت
چو او بهر نماز افراخت قامت
ببستم قامت و كردم قیامت


عبادت على علیه السلام

قال على (علیه السلام ):

الهى ! هذه صلوتى صلیتها لا لحابة منك الیها، و لارغبة منك فیها الا تعظیما و طاعة و اجابة لك الى ما امرتنى به . الهى ! ان كان فیها خلل او نقص من ركوعها اوسجودها، فلا تؤ اخذنى و تفضل على بالقبول و الغفران .

(بحارالانوار ج 83 ص 38)
بار خدایا ! این نماز را كه در پیشگاه تو به جاى آوردم ، نه به جهت نیازى است كه تو به آن دارى و نه به خاطر میل و رغبتى است كه در آن دارى ، بلكه براى بزرگداشت و پذیرش فرمان تو است كه مرا به انجام آن فرمان داده اى . خدایا ! اگر در نماز من عیبى است و یا ركوع و سجود آن ناقص است ، مرا بازخواست مكن و با پذیرش و آمرزش خود، بر من تفضل و عنایت فرما (كه من در همه حال به تو محتاجم ).
برپائى نماز به وجود على علیه السلام

قال على (علیه السلام ):

فى الحدیث : بعلى قامت الصلوة

(اسرار العبادات و حقیقة الصلوة ص 23)
به (وجود مبارك على (علیه السلام ) نماز برپاشد.
زكات در حال ركوع

ابوذر غفارى گوید: روزى از روزها با رسول خدا ( (صلى الله علیه وآله ) در مسجد، نماز مى خواندیم كه سائلى وارد مسجد شد و از مردم تقاضاى كمك نمود، ولى كسى چیزى به او نداد، لذا دست خود را به آسمان بلند كرد و گفت : خدایا تو شاهد باش كه من در مسجد رسول تو، تقاضاى كمك كردم ، ولى احدى جواب مساعد به من نداد. در این بین على (علیه السلام ) كه در حال ركوع بود، با انگشت كوچك دست راست خود اشاره كرد، سائل نزدیك آمد و انگشتر را از دست آن حضرت بیرون آورد. پیامبر اكرم (صلى الله علیه وآله ) كه در حال نماز بود. این جریان را مشاهده كرد. هنگامى كه از نماز فارغ شد سر به سوى آسمان بلند كرد و چنین گفت : خداوندا ! برادرم موسى از تو تقاضا كرد كه سینه او را وسیع گردانى و كارها را بر او آسان سازى و گره از زبانش بگشایى تا مردم گفتارش را درك كنند، و نیز موسى درخواست كرد هارون را كه برادرش بود وزیر و یاورش قرار دهى و به وسیله او نیرویش را زیاد كنى و در كارهایش شریك سازى .
خداوندا ! من محمد پیامبر و برگزیده تو هستم ، سینه مرا گشاده كن و كارها را بر من آسان ساز، از خاندانم على را وزیر من گردان تا به وسیله او پشتم قوى و محكم گر نهج البلاغه . ابوذر گوید: هنوز دعاى پیامبر (صلى الله علیه وآله ) پایان نیافته بود كه جبرئیل فرمود آمد و آیه ولایت را نازل كرد:

انما ولیكم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یؤ تون الزكوة و هم راكعون (4)

ولى امر و یاور شما تنها خدا و رسول و آن مؤ منانى هستند كه نماز را بپا داشته و به فقیران در حال ركوع زكات مى دهند.
(5)

برو اى گداى مسكین در خانه على زن
كه نگین پادشاهى دهد از كرم گدا را


نماز پاى درختان خرما

امام باقر (علیه السلام ) مى فرماید: پدرم على بن الحسین (علیه السلام ) در هر شبانه روز هزار ركعت نماز مى خواند، همان كارى كه امیرالمؤ منین (علیه السلام ) انجام مى داد. على (علیه السلام ) پانصد درخت خرما داشت كه پاى هر یك از آن نخل ها دو ركعت نماز مى خواند. (و با سرشك دیدگانش ریشه آنها را آبیارى مى كرد.)
(بحارالانوار ج 41 ص 15)
هزار ركعت نماز

قال الصادق (علیه السلام ):

ان علیا فى اخر عمره یصلى فى كل یوم و لیلة الف ركعة .

(بحار الانوار ج 41 ص 24)
على (علیه السلام ) در آخر عمر خویش ، شبانه روز هزار ركعت نماز مى گزارد.
نمازخانه حضرت على علیه السلام

قال الصادق (علیه السلام ):

كان العلى (علیه السلام ) بیت لیس فیه شى ء الافراش و سیف و مصحف و كان یصلى فیه .

(سفینة البحار ج 1 ص 470)
على (علیه السلام ) اتاقى داشت كه در آن ، غیر از فرش و شمشیر و قرآن چیز دیگرى نبود، وى در آن اتاق نماز مى خواند.
حالت امام در نماز


و كان على (علیه السلام ) اذا حضر وقت الصلوة یتململ و یترلزل . فیقال له : ما لك یا امیرالمؤ منین ؟ فیقول : جاء وقت امانة عرضها الله على السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها.

(محبة البیضاء ج 1 ص 378)
چون وقت نماز فرا مى رسید، على (علیه السلام ) به خود مى پیچید و مى لرزید. به او مى گفتند: یا امیرالمؤ منین ! تو را چه شده است ؟ مى فرمود: وقت اداى امانتى رسیده است كه خداوند آن را بر آسمانها و زمین و كوهها عرضه كرد و آنها از قبول آن ابا كردند و از آن بیمناك شدند.
بیرون آوردن تیر از پاى على علیه السلام درحال نماز


ینسب الى مولانا امیرالمؤ منین (علیه السلام ) آنه وقع رجله نصل ، فلم یكن من اخراجه . فقالت فاطمة (علیه السلام ) اخر جوه فى حال صلوته ، فانه لا یحس بما یجرى علیه حینئذ. فاخرج و هو (علیه السلام ) صلوته .

(محجة البیضاء ج 1 ص 397)
در مورد حضرت على (علیه السلام ) آمده است كه در یكى از جنگ ها تیرى به پاى آن حضرت فرو رفته بود و بیرون آوردن آن ممكن نمى شد. فاطمه (علیه السلام ) فرمود: آن را در حال نماز از پایش بیرون آورید؛ زیرا در آن حال ، آنچه را بر او مى گذرد، احساس نمى كند. بر اساس سفارش فاطمه (علیه السلام ) هنگامى كه امام مشغول نماز بود، تیر را از پایش ب 2 یرون كشیدند.


استعانت از نماز

قال على (علیه السلام ):

اءلا انكم ملاقوا العدو غدا ان شاء الله . فاطیلوا الیلة القیام و اكثروا تلاوة القران و اسئلو الله الصبر و النصر.

(بحار الانوار ج 35 ص 100)
(در نبرد معروف صفین و پیش از آغاز جنگ ، امیرالمؤ منین (علیه السلام ) به دلیر مردان همراه خود خطاب كرد و فرمود:) شما - ان شاء الله - فردا با دشمن درگیر خواهید شد. پس امشب را بیشتر به نماز مشغول باشید و قرآن را بسیار تلاوت كنید و از خداوند صبر و نصرت (استقامت و پیروزى ) بخواهید.
نماز شب در شب عملیات

قال على (علیه السلام )

ما تركت صلوة اللیل منذ سمعت قول النبى (صلى الله علیه وآله ): صلوة الیل نور فقال ابن الكواء: و لیلة الهریر؟ قال : و لیلة الهریر.

(بحار الانوار ج 41 ص 17)
از روزى كه رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) فرمود: (نماز شب نور است )، نماز شب را ترك نكردم . ابن كواء از حضرت پرسید: حتى در لیلة الهریر. امام فرمود: حتى در آن شب .
نماز اول وقت حتى در جنگ


كان على یوما فى حرب صفین مشتغلا بالحرب و القتال ، و هو مع ذلك بین الصفین مراقب الشمس . فقال له ابن عباس : یا امیرالمؤ منین ما هذا لفعل ؟ قال : انظر الى الزوال حتى نصلى : فقال له ابن عباس و هل هذا وقت صلوة ؟ ان عندنا لشغلا بالقتال عن الصلوة . فقال : على ما نقاتلهم ؟ انما نقاتلهم على الصلوة . قال و لم یترك صلوة اللیل قط حاتى لیلة الهریر. (6)

(بحارالانوار ج 83 ص 23)
روزى در جنگ صفین حضرت على (علیه السلام ) در حالى كه مشغول جنگ بود مرتب به خورشید نگاه مى كرد. ابن عباس عرض ‍ كرد: یا امیرالمؤ منین ! این چه كارى است كه شما انجام مى دهید؟ حضرت فرمود نگاه مى كنم تا وقع فرا رسیدن ظهر، نماز را (در اول وقت ) بخوانم . ابن عباس گفت : آیا حالا وقت نماز است ؟ ما مشغول جنگ هستیم . حضرت فرمود: مگر ما براى چه چیزى مى جنگیم ؟ به درستى كه ما براى نماز، مى جنگیم . ابن عباس گفت : هیچ گاه نماز شب على (علیه السلام ) ترك نشد حتى در لیلة الهریر.
طولانى كردن ركوع

عن ابى عبدالله (علیه السلام ):

كان على یركع فیسیل عرقه حتى یطافى عرقه من طول قیامه .

(بحار الانوار ج 85 ص 110)
امیرالمؤ منین (علیه السلام ) ركوع نماز را آن قدر طولانى مى كرد كه عرق از ساق پاى وى جارى و زیر قدم هاى مباركش مى شد.
هدیه پیامبر (صلى الله علیه وآله )


اهدى الى رسول الله (صلى الله علیه وآله ) ناقتال عظیمتان ، فجعل احداهما لمن یصلى ركعتین لا یهم بشى ء من امر الدنیا. ولم یجبه احد سوى على (علیه السلام ) فاعطاه كلتیهما.

(بحار الانوار ج 41 ص 18)
به پیامبر (صلى الله علیه وآله ) دو شتر بزرگ هدیه دادند. پیامبر (صلى الله علیه وآله ) یكى از دو شتر را به عنوان هدیه قرار داد براى كسى كه دو ركعت نماز به جاى آورد و چیزى از امور دنیا را به خاطر نیاورد و به فكر چیزى از دنیا نیفتد. كسى به فكر دنیا و مافیها نیفتد، نخواند) به جز حضرت على (علیه السلام ) كه پاسخ مثبت داد. پیامبر (صلى الله علیه وآله ) هر دو شتر را به على (علیه السلام ) مرحمت فرمود.
پناه بردن به نماز

عن ابى عبدالله (علیه السلام ) قال :

كان على (علیه السلام ) اذا هاله شى ء فزع الى الصلوة ثم تلى هذه الایة و استعینوا بالصبر الصلوة

(وسایل الشیعه ج 5 ص 263)
هنگامى كه براى امیرالمؤ منین (علیه السلام ) مشكلى پیش مى آمد، به نماز پناه مى برد (و ناراحتى خویش را از طریق نماز جبران مى كرد) و آیه (از صبر و نماز یارى جویید) را تلاوت مى كرد.
ارزش نماز جمعه


عن وهب بن جعفر قال :
ان علیا (علیه السلام ) كان یقول : لان ادع شهود حضور الاضحى عشر مرات احب الى من ان ادع شهود حضور الجمعة مرة و احدة من غیر علة .


(بحار الانوار ج 104 ص 316)
وهب بن جعفر گوید: على (علیه السلام ) مى فرمود: اگر ده سال حضور در نماز عید قربان را ترك نمایم ، بهتر است از این كه یك بار بدون علت در نماز جمعه حاضر نشوم .
حضور قلب


انه كان اذا دخل الصلوة كان كاءنه بنا ثابت او عمود قائم لا یتحرك و كان ربما ركع او سجد فیقع الطیر علیه ولم یطق احد ان یحكى صلوة رسول الله (صلى الله علیه وآله ) الا على بن ابیطالب و على بن الحسین (علیهما صلوة المصلین ).

(بحار الانوار ج 84 ص 265)
همانا امیرالمؤ منین (علیه السلام ) هنگامى نماز، همچون بنائى ثابت و ستونى استوار بود كه هیچگونه تحركى نداشت . و بسا ركوع و سجودش طولانى مى شد و بدن مباركش آنقدر بى حركت بود كه گاهى مرغى بر پشت مبارك آن حضرت مى نشست و احدى جز على بن ابیطالب (علیه السلام ) و على بن الحسین (علیه السلام ) طاقت نداشت كه مانند رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) نماز بخواند.
حافظ دین و نماز


قال رسول الله (صلى الله علیه وآله ):
و الله یا معشر قریش لتقیمن الصلوة و لتؤ تن الزكاة اءو لا بعثن علیكم رجلا فیضرب اعناقكم على الدین اءنا اءو خاصف النعل


(كنز العمال ج 7 ص 326)
نبى اكرم (صلى الله علیه وآله ) فرموده است : به خدا قسم اى گروه قریش ! باید نماز بپاى دارید و زكات بدهید، یا مبعوث كنم بر شما مردى را كه گردن هاى ما را به خاطر دین بزند كه آن شخص ، خودم هستم یا كسى كه كفش خود را وصله مى زند (یعنى امیرالمؤ منین (علیه السلام )
تغییر رنگ چهره امام در نماز


قال الصادق (علیه السلام ):
و كان على (علیه السلام ) اذا قام الى الصلوة فقال : وجهت و جهى للذى فطر السموات و الارض
(7) تغیر لونه حتى یعرف ذلك فى وجهه .


(میزان الحكمة ج 5 (س ) 381)
هنگامى كه على (علیه السلام ) به نماز مى ایستاد، این آیه شریفه را مى خواند: (رو مى آورم با تمام وجودم به كى كه آسمانها و زمین را آفرید)و رنگ مبارك حضرتش تغییر مى كرد، به طورى كه تغییر حالت و دگرگونى از صورت مباركش به خوبى مشاهده مى شد.
فصل سوم : آثار و اسرار نماز
نماز وسیله تقرب به خدا

قال على (علیه السلام ):
(اءلصلوة قربان كل تقى .)
(نهج البلاغه حكمت )
نماز وسیله تقرب و نزدیك شدن انسان پرهیزگار به خداست .
نماز و حسادت ابلیس


قال على (علیه السلام ):
اذا قام الرجل الى الصلوة اءقبل الیه ابلیس ینظر الیه حسدا لما یرى من رحمة الله التى تغشاه


(بحار الانوار ج 82 ص 207)
هنگامى كه شخصى به نماز مى ایستد، شیطان مى آید و با حسادت به او نگاه مى كند؛ زیرا مى بیند كه رحمت خدا او را فرا گرفته است .
بركات نماز


قال على (علیه السلام ):
ان الانسان اذا كان فى الصلوة فان جسده و ثیابه و كل شى ء حوله یسبح .


(بحار الانوار ج 82 ص 213)
هنگامى كه انسان در حال نماز است ، اندام و لباسش و هر چه پیرامون اوست ، خدا را تسبیح مى گویند.
نماز دژ محكم در مقابل شیطان


قال على (علیه السلام ):
الصلوة حصن من سطوات الشیطان .


(غرر الحكم ص 56)
نماز قلعه و دژ محكمى است كه نمازگزار را از حملات شیطان نگاه مى دارد.
گناه زدائى نماز


قال على (علیه السلام ):
انهالتحت الذنوب حت الورق .


(نهج البلاغه خطبه 190)
نماز گناهان را مانند ریزش برگ درختان فرو مى ریزد.
نماز و رحمت الهى


قال على (علیه السلام ):
لو یعلم المصلى ما یغشاه من الرحمة لما رفع راءسه من السجود.


(غرر الحكم ص 261)
اگر نمازگزار بداند كه چقدر از رحمت (خداوند تعالى ) او را فرا گرفته است ، سرش را از سجده بر نمى دارد.
نماز نزول رحمت

قال على (علیه السلام ):
(اءلصلوة تنزیل الرحمة .)
(غرر الحكم ص 52)
نماز رحمت الهى را نازل مى كند.
اعمال تابع نماز


قال على (علیه السلام ):
و اعلم ان كل شى ء من عملك تبع لصلوتك .


(نهج البلاغه نامه 27)
و بدان كه هر عملى از اعمال تو تابع نمازت مى باشد.
نماز مانع عذاب


قال على (علیه السلام ):
ان الله - عزوجل - الیهم بعذاب اءهل الارض جمیعا حتى لا یحاشى منهم اءحدا اذا عملوا بالمعاصى و اجترحوا السیئات ؛ فاذا نظر الى الشیب ناقلى اءقدامهم الى الصلوة و الولدان یتعلمون القران ، رحمهم فاخر ذلك عنهم .


(ثواب الاعمال ص 66)
اهل زمین چون به عصیان و تبهكارى مبتلا شوند. خداوند (عزوجل ) اراده كند كه همه آنها را بدون استثناء عذاب كند. اما هنگامى كه به سالخوردگان نظر كند كه به سوى نماز گام برمى دارند و كودكان كه مشغول یادگیرى قرآنند، عفو و رحمت خود را بر آنان نثار كند و عذاب آنها را تاءخیر اندازد.
نماز دور كننده شیطان


قال على (علیه السلام ):
اءلصلوة حصن الرحمن و مدحرة الشیطان .


(غرر الحكم ج 2 ص 166)
نماز قلعه خداى بخشاینده و وسیله اى براى دور كردن شیطان است .
نماز كفاره گناهان


قال على (علیه السلام ):
اءلصلوات الخمس كفارة لما بینهن ما اجتنب من الكبائر و هى التى قول الله - عزوجل - ان الحسنات یذهبن السیئات .
(8)


(بحار الانوار ج 82 ص 237)
نمازهاى پنجگانه كفاره گناهانى است كه میان آنها (مسلمانان ) انجام گرفته است . به شرط آن كه از گناهان كبیره اجتناب شده باشد و همین است گفتار خداوند بزرگ : (نیكیها، بدیها را از بین مى برد.)
نماز وسیله تقرب


قال على (علیه السلام ):
تقرب الى الله سبحانه بالسجود و الركوع و الخضوع لعظمته و الخشوع .


(غرر الحكم ص 356)
به وسیله سجده و ركوع و خضوع و خشوع در برابر عظمت خدا به او تقرب جوى .
كبرزدائى نماز


قال على (علیه السلام ):
فرض الله الایمان تطهیرا من الشرك و الصلوة تنزیها عن الكبر.


(نهج البلاغه حكمت 291)
گناهى كه پس از آن مهلت یافتم تا دو ركعت نماز گزارم و از خدا اصلاح آن گناه را بخواهم ، مرا غمگین نساخته است .
نماز پاك كننده از آلودگیها


قال على (علیه السلام ):
و شبهها رسول الله (صلى الله علیه وآله ) بالحمة تكون على باب الرجل فهو یغتسل منها فى الیوم و اللیلة خمس مرات فما عسى اءن یبقى علیه من الدرن .


(نهج البلاغه خطبه 199)
پیامبر خدا (صلى الله علیه وآله ) نماز را به چشمه آب گرمى كه بر در خانه شخصى باشد كه شبانه روز پنج بار خود را در آن شستشو دهد، تشبیه كرده است . بدون تردید چرك و آلودگى در بدن چنین كسى باقى نخواهد ماند.
نماز موجب بخشش گناهان


قال على (علیه السلام ):
ما اءهمنى ذنب اءمهلت بعده حتى اءصلى ركعتین و اءسال الله العافیة .


(نهج البلاغه حكمت 291)
گناهى كه پس از آن مهلت یافتم تا دو ركعت نمازگزارم و از خدا اصلاح آن گناه را بخواهم ، مرا غمگین نساخته است .
زكات با نماز مایه تقرب


قال على (علیه السلام ):
ان الزكاة جعلت مع الصلوة قربانا لاهل الاسلام .


(نهج البلاغه خطبه 199)
همانا زكات همراه نماز، مایه تقرب مسلمانان به خداوند است .
نماز پاسدار انسان


قال على (علیه السلام ):
و عن ذلك ما حرس الله عباده المؤ منین با الصلوات و الزكات و مجاهدة الصیام فى الایام المفروضات ، تسكینا لاطرافهم و تخشیعا لابصارهم و تذلیلا لنفوسهم و تخفیضا لقلوبهم و اذها با للخیلاء عنهم .


(نهج البلاغه خطبه 192)
و خداوند متعال بندگان مؤ من خود را به وسیله نمازها و زكاتها و مجاهده در گرفتن روزه واجب ، حفظ و حراست مى كند؛ (چرا كه این اعمال موجب ) آرامش اندامشان و خشوع دیدگانشان و فروتنى جانهایشان و خضوع دلهایشان مى شود، و همچنین باعث از بین بردن كبر و غرور از وجودشان مى گردد
نماز نشانه تواضع


قال على (علیه السلام ):
... لمافى ذلك من تعفیر عتاق الوجوه بالتراب تواضعا و التصاق كرائم الجوار ح بالارض تصاغرا.


(نهج البلاغه خطبه 234)
... (بندگان مؤ من ) هنگامى كه نماز مى خوانند، به نشان تواضع ، گونه ها را به خاك مى سایند و براى اظهار كوچكى و خاكسارى ، اعضاى شریف خود را بر زمین مى گذارند.
تاءثیر قنوت و سجده طولانى


قال على (علیه السلام ):
طول القنوت و السجود ینجى من عذاب النار


(تصنیف غرر الحكم ص 175)
طولانى نمودن قنوت و سجده ها در نماز، نمازگزاران را از عذاب آتش نجات مى دهد.
قدر شناسان نماز


قال على (علیه السلام ):
و قد عرف حقها رجال من المؤ منین الذین لا تشغلهم عنها زینة متاع و لا قرة عین من ولدو لامال . یقول الله سبحانه : رجال لا تلهیم تجارة و لابیع عن ذكر الله و اقام الصوة ایتاء الزكوة .
(9)


(نهج البلاغه خطبه 190)
قدر و اهمیت نماز را مردانن از مؤ منین مى دانند كه زینت كالاى دنیا و فرزندى كه نور چشم انسان است و مال و دارایى ، آنها را به خود مشغول نمى دارد، چنانكه خداوند سبحان مى فرماید: (مردانى هستند كه تجارت و داد و ستد دنیا، آنها را از یاد خدا و اقامه نماز و پرداخت زكات باز نمى دارد.)
سر (الله اكبر)


قال على (علیه السلام ):
و الوجه الاخر (الله اكبر)فیه نفى كیفیته ؛ كاءنه یقول (اءى المؤ ذن ): الله اءجل من اءن یدرك الواصفون قدر صفته الذى هو موصوف به انما یصفه الواصفون صفته الذى هو موصوف به انما یصفه الواصفون صفته على قدرهم لا قدر عظمته و جلاله . تعالى الله عن اءن یدرك الواصفون صفته علوا كبیرا.


(بحار الانوار ج 84 ص 131)
وجه دیگر (الله اكبر)این است كه كیفیت و چگونگى را از او نفى مى كند، گویى مؤ ذن (هنگام گفتن الله اكبر) چنین مى گوید: خدا والاتر از آن است كه وصف كنندگان ، صفت او را (آنچنانكه هست ) ادراك كنند. (بلكه ) آنان به قدر ادراك خود او را وصف مى كنند نه به قدر عظمت و جلال او. خداوند بسیار برتر از آن است كه وصف كنندگان ، توصیف او را (آنگونه كه هست ) دریابند.
نماز عامل رهائى انسان


قال على (علیه السلام ):
و انهالتحت الذنوب حت الورق و تطلقها اطلاق الربق .


(نهج البلاغه خطبه 190)
و نماز گناهان را مانند ریزش برگ درختان فرو مى ریزد و مانند رهائى چهار پایان از بند، انسان را آزاد مى سازد.
نماز و افزایش روزى


قال على (علیه السلام ):
اءلجمع بین الصلاتین یزید فى الرزق .


(سفینة البحار ج 2 ص 43)
جمع بین دو نماز، موجب افزودنى در روزى است .
نماز آمرزش الهى


قال على (علیه السلام ):
من اتى الصلوة عارفا بحقها غفرله .


(بحار الانوار ج 79 ص 207)
هر كه نماز به جاى آورد، درحالیكه حق آن را بشناسد، آمرزیده شده است .
نماز و بیمناكى شیطان


قال على (علیه السلام ):
( اءن رسول الله (صلى الله علیه وآله ) قال : لا یزال الشیطان هائبا المومن ما حفظ على الصلوات الخمس فاذا الخمس فاذا ضیعهن تجرا علیه فالقاه فى العظائم .) (دعائم الاسلام ج 1 ص 133)
رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) فرمود: تا هنگامى كه شخص با ایمان ، محافظت بر نمازهاى پنجگانه كند، شیطان از او بیمناك و هراسناك است ، و چون نمازهاى پنجگانه را تباه كند، شیطان بر او جراءت ورزد و او را در گناهان بزرگ در اندازد.
نماز صابون خطاها


قال على (علیه السلام ):
اءلصلوة صابون الخطایا


(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید ج 20 ص 313)
نماز صابون (پاك كننده ) خطاهاست .
فصل چهارم : آمادگى قبل از نماز
آمادگى قبل از نماز


قال على (علیه السلام ):
من لم یاءخذ اهبه الصلوة قبل وقتها فما و قرها.


(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید ج 20 ص 239)
كسى كه قبل از نماز خود را براى اقامه نماز آماده نكند، به نماز بى احترامى نموده است .
قبله


قال على (علیه السلام ):
و فرض علیكم حج بیته الحرام الذى جعله قبلة للانام


(نهج البلاغه خطبه 50)
(خداوند) حج بیت الحرام خود را به شما واجب كرد، بیتى كه آن را قبله مردم قرار داد.





نوشته شده در تاريخ جمعه 21 فروردین 1388 توسط الیاس

حدیث :
17 - محمد بن على بن الحسین باسناده الى وصیه امیرالمؤمنین علیه السلام لولده محمد به الحنفیه انه قال : یا بنى لاتقل ما لا تعلم بل لا تقل كل ما تعلم فان الله قد فرض على جوارحك كلها فرائض یحتج بها علیك یوم القیامه و یسالك عنها و ذكرها و وعظها و حذرها و ادبها و لم تبركها سدى فقال الله عزوجل : (و لا تقف ما لیس لك به علم ان السمع و البصر و الفواد كل اولئك كان عنه مسولا) و قال عزوجل : (اذ تلقونه بالسنتكم و تقولون بافواهكم ما لیس لكم به علم و تحسبونه هینا و هو عندالله عظیم ) ثم استعبدها بطاعته فقال عزوجل : (یا ایها الذین آمنوا اركعوا و اسجدوا و اعبدوا ربكم و افعلوا الخیر لعلكم تفلحون ) فهذه فریضه جامعه واجبه على الجوارح و قال : (و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا) یعنى بالمساجد الوجه و الیدین و الركبتین و الابها مین و قال عزوجل : (و ما كنتم تستترون ان یشهد علیكم سمعكم و لا ابصاركم و لاجلودكم ) یعنى بالجلود الفروج ثم حض كل جارحه من جوارحك بفرض و نص علیها ففرض على السمع ان لا یصغى الى المعاصى فقال عزوجل : (و قد نزل علیكم فى الكتاب ان اذا سمعتم آیات الله یكفر بها و یستهزا بها فلا تقعدوا معهم حتى یخوضوا فى حدیث غیره انكم اذا مثلهم ) و قال عزوجل : (و اذا رایت الذین یخوضون فى آیاتنا فاعرض عنهم حتى یخوضوا فى حدیث غیره ) ثم استثنى عزوجل موضع النسیان فقال : (و اما ینسینك الشیطان فلا تقعد بعد الذكرى مع القوم الظالمین ) و قال عزوجل : (فبشر عباد الذین یستعمون القول فیتبعون احسنه اولئك الذین هداهم الله و اولئك هم اولوا الالباب ) و قال عزوجل : (و اذا مروا باللغو مروا كراما) و قال عزوجل على السمع و هو عمله و فرض على البصر ان لاینظر به الى ما حرم الله علیه فقال عزوجل : (قل للمومنین یغضوا من ابصارهم و یحفظوا فروجهم ) فحرم آن ینظر احد الى فرج غیره و فرض ‍ على اللسان الاقرار و التعبیر عن القلب ما عقد علیه فقال عزوجل : (و قولوا آمنا باذى انزل الینا) الآیه و قال عزوجل : (و قولوا للناس حسنا) و فرض على القلب و هو امیر الجوارح الذى به یعقل و یفهم و یصدر عن امره و رایه فقال عزوجل : (الا من اكره و قلبه مطمئن بالایمان ) الآیه و قال عزوجل حین اخبر عن قوم اعطوا الایمان بافواههم و لم تومن قلوبهم فقال : (الذین قالوا آمنا بافواههم و لم تومن قلوبهم ) و قال عزوجل : (الا بذكر الله تطمئن القلوب ) و قال عزوجل : (و ان تبدوا ما فى انفسكم او تخفوه یحاسبكم به الله فیغفر لمن یشاء) و یعذب من یشاء و فرض على الیدین ان لاتمدهما الى ما حرم الله عزوجل علیك و ان تستعملهنا بطاعته فقال عزوجل : (یا ایها الذین آمنوا اذا قمتم الى الصلاه فاغسلوا وجوهكم و ایدیكم الى المرافق و امسحوا بروسكم و ارجلكم الى الكعبین ) و قال عزوجل : (فاذا لقیتم الذین كفروا فضرب الرقاب ) و فرض على ارجلین ان تفقلهما فى طاعته و ان لا تمشى بهما مشیه عاص فقال عزوجل : (و لا تمش فى الارض مرحا انك لن تخرق الارض و لن تبلغ الجبال طولا كل ذلك كان سیئه عند ربك مكروها) و قال عزوجل : (الیوم نختم على افواههم و تكلمنا ایدیهم و تشهد ارجلهم بما كانوا یكسبون ) فاخبر الله عنها انها تشهد على صاحبها یوم القیامه فهذا ما فرض الله على جوارجك فاتق الله یا بنى و استعملها بطاعته و رضوانه و ایاك ان یراك الله تعالى ذكره عند معصیته او بفقدك عنه طاعته فتكون من الخاسرین و علیك بقراءه القرآن و العمل بما فیه و لزوم فرائضه و شرائعه خلاله و حرامه و امره و نهیه و التهجد به و تلاوته فى لیلك و نهارك فانه عهد من الله تبارك و تعالى الى خلقه فهو واجب على كل مسلم ان ینظر كل یوم فى عهده و لو خمسین آیه و العم ان درجات الجنه على عدد آیات القرآن فاذا كان یوم القیامه یقال لقارى القرآن اقرا و ارق فلایكون فى الجنه بعد النبیین و الصدیقین ارفع درجه منه . (و اوصیه طویله احدنا منها موضع الحاجه )
ترجمه :
17 - در وصیت امیرالمؤمنین علیه السلام به فرزندش محمد بن حنفیه آمده است حضرت فرمود: اى پسر دلبندم ! چیزى را كه نمى دانى مگو بلكه هر چیزى را هم كه مى دانى بر زبان میاور زیرا خداوند بر تمامى اعضاى تو امورى را واجب ساخته كه بوسیله آنها در روز قیامت بر علیه تو حجت و دلیلى مى آورد و از تو درباره آنها مى پرسد و آنها را پند و نصیحت نموده و بیم داده و ادب آموخته و رها وا نگذارده پس فرموده است : (از آنچه كه به علم و آگاهى ندارى پیروى مكن زیرا از گوش و چشم و دل سوال مى شود)(25) و فرمود: (هنگامى كه آن را با زبانهاى خود فرا مى گرفتید و آنچه را كه به آن علم و آگاهى نداشتید یا دهانهاتان مى گفتید و این را سهل مى شمردید در حالى كه در نزد خدا بسى بزرگ است ) (26) سپس اعضاء و جوارح را به عبادت و فرمانبردارى خود فرا خوانده و فرموده : (اى ایمان آورندگان ركوع و سجده كنید و پروردگارتان را بپرستید و عمل خیر انجام دهید امید است كه به رستگارى برسید) (27) این پرستش خداوند و انجام خیر فریضه اى است كه بر تمامى اعضا واجب گشته است . و فرمود: (سجده گاهها از آن خداست پس همراه با خدا، هیچ كس دیگرى ار نخوانید) (28) مراد از سجده گاهها، صورت و دو دست و زانوها و دو انگشت بزرگ پا است و فرمود: (و نمى توانید شهادتى را كه گوشهاتان و دیدگانتان و پوستهایتان بر علیه شما مى دهند را پنهان سازید) (29) مراد از (پوستها) در این آیه عورتها است . سپس خداوند بر هر عضوى از اعضاى تو واجبى را اختصاص داده و بر آن تصریح نموده است پس بر گوش واجب ساخت كه به معاصى گوش فرا ندهد پس فرمود: (و محققا خداوند در كتاب بر شما چنین فرستاد كه هر گاه بشنوید كه به آیات الهى كفر ورزیده مى شود و آیات خدا به مسخره گرفته مى شود در اینگونه مجلسى با كافران منشینید تا در سخن دیگرى وارد شوند اگر چنین نكنید همانند آنان مى باشید) (30) و فرمود: (هرگاه دیدى كسانى در مورد آیات ما (به انكار و استهزا) غرق در گفتگو شده اند از آنان دورى كن تا درباره سخنى دیگر به گفتگو بنشینند) (31) سپس خداوند عزوجل جایى را كه مومن از روى فراموشى در چنین مجلسى نشسته است را استثنا نموده و فرموده است : (و اگر شیطان فراموشت ساخت پس بعد از یادآورى با چنین گروه ستمكارى منشین ) (32) و فرمود: (پس بشارت دهد بندگان مرا، همان بندگانى كه سخن را مى شنوند و از نیكوترین سخن پیروى مى كنند آنان كسانى هستند كه خداوند هدایتشان كرد و آنان خردمندانند)(33) و فرمود: (مومنان هر گاه به امرى بیهوده برخورد كنند كریمانه از كنار آن مى گذرند) (34) و فرمود: (و هرگاه سخنى بیهوده بشنوند از آن دورى مى گزییند.) (35)
پس این همان چیزى است كه خداوند بر گوش واجب ساخته و عمل گوش ‍ همین است و خداوند بر چشم نیز واجب نموده كه به چیزى كه بر او حرام ساخته نظر نیفكند پس فرمود: (به مومنان بگو دیدگانشان را از دیدن حرام فرو بندند و عورتهایشان را حفظ كنند) (36) پس حرام نمود كه كسى به عورت دیگرى نگاه كند. و بر زبان واجب نمود كه به آنچه كه قلب بر آن پیمان بسته اقرار و تعبیر كند پس فرمود: (و بگویید ایمان آوردیم به آنچه كه قلب بر آن پیمان بسته اقرار و تعبیر كند پس فرمود: (و بگویید ایمان آوردیم به آنچه كه بر ما فرو فرستاده شد) (37) و فرمود: (و به مردم نیكویى را بگویید) (38) و بر قلب كه امیر اعضا است و عضوى است كه به وسیله آن تعقل و فهم صورت مى گیرد و از امر و راى او نتیجه گیرى حاصل مى گردد نیز واجب ساخت و فرمود: (كافران دروغگویند مگر كسى كه به اجبار اظهار كفر نموده در حالى كه دلش به ایمان آرمیده است ) (39) و در آنجا كه خبر از گروهى مى دهد كه ایمان زبانى دارند نه قلبى فرمود: (آنانكه گفتند ایمان آوردیم در حالى كه دلهایشان ایمان نیاورده بود) (40) و فرمود: (آگاه باشید كه دلها با یاد خدا آرام مى گیرد) (41) و فرمود: (اگر آنچه را كه در درون دارید آشكار یا پنهان كنید خداوند به سبب آن از شما حساب مى كشد پس هر كه را بخواهد مى بخشاید و هر كه را بخواهد عذاب مى كند) (42) و خداوند بر دو دست واجب ساخت كه آن دو را به سوى آنچه كه خداوند بر تو حرام نموده دراز نكنى و دو دست را در راه اطاعت خدا به كارگیرى پس ‍ فرمود: (اى ایمان آورندگان هر گاه براى نماز بر مى خیزید رویهایتان و دستهایتان را تا آرنج ها بشویید و به سرهاتان مسح بكشید و پایهایتان را تا برآمدگى روى پا مسح كنید) (43) و فرمود: (هرگاه در میدان كارزار با كافران روبرو شدید گردنهاشان را بزنید) (44) و خداوند بر پاها واجب ساخت كه آن دو را در راه طاعتش به حركت درآورى و به وسیله آن دو همچون گام زدن شخص عصیانكار گام بر ندارى پس فرمود: (با تكبر و خرامان بر روى زمین گام بر ندار زیرا هرگز زمین را نمى توانى بشكافى و در بلندى به كوهها نخواهى رسید همه اینها زشتش در نزد پروردگارت ناپسند است ) (45) و فرمود: (امروز بر دهانهاشان مهر مى نهیم و دستانشان با ما سخن مى گویند و پایهاشان به آنچه كه كسب كرده اند گواهى خواهند داد) (46) پس خداوند خبر داده است كه پایها در روز قیامت بر علیه صاحب خود گواهى خواهند داد. پس اینها كه گفته شد چیزهایى است كه خداوند بر اعضاى تو واجب ساخته است پس از خدا بترس اى فرزندم و اعضاى خود را در راه اطاعت و خوشنودى او به كارگیر و بر حذر باش از اینكه خداى تعالى تو را در حال انجام معصیتش ببیند یا تو را در طاعت خویش نیابد پس در نیتجه از زیانكاران باشى و بر تو باد كه به خواندن قرآن بپردازى و به آنچه در قرآن است عمل كنى و واجبات و قوانین و حلال و حرام و امر و نهى آن را لازم شمرى و با قرآن به شب زنده دارى بپردازى و در شب و روزت آن را تلاوت كنى زیرا قرآن عهد و پیمانى است از جانب خداى تبارك و تعالى با بندگانش پس بر هر مسلمانى واجب است كه در هر روز نظر به این پیمان الهى بیفكند اگر چه به پنجاه آیه آن و بدان كه درجات بهشت به عدد آیات قرآن است پس زمانى كه روز قیامت شود به قارى قرآن گفته خواهد شد كه بخوان و بالا رو پس در بهشت بعد از پیامبران و صدیقان كسى درجه اش ‍ بالاتر از درجه قارى قرآن نیست . (مرحوم شیخ حر عاملى گوید: این وصیتنامه طولانى است كه ما موضع حاجت از آن را انتخاب نمودیم ).

18 - عن ابى عبدالله علیه السلام قال : ان الله خص رسوله صلى الله علیه و آله بمكارم الاخلاق فامتحنوا انفسكم فان كانت فیكم فاحمدوا الله و ارغبوا الیه فیه الزیاده منها فذكرها عشره : الیقین و القناعه و الصبر و الشكر و الحلم و حسن الخلق و السخاء و الغیره و الشجاعه و المروءه .
ترجمه :
18 - امام صادق علیه السلام فرمود: همانا خداوند بزرگوارى هاى اخلاقى را به رسول خود اختصاص داد پس خو را بیازمایید اگر آن مكارم در وجود شما باشد خداى را سپاس گویید و در طلب زیادى آنها به سوى خدا زارى كنید. پس عدد آنها را ده عدد ذكر كرده است : یقین و قناعت و صبر و شكر و بردبارى و خوش خلقى و سخاوت و غیرت و شجاعت و مردانگى .
حدیث :
19 - عن ابى جعفر علیه السلام قال : قال رسول الله صلى الله علیه و آله لعلى علیه السلام یا على اوصیك فى نفسك بخصال فاحفظها ثم قال : اللهم اعنه . اما الاولى فالصدق لایخرجن من فیك كذبه ابدا و الثانیه الورع لاتجترثن على خیانه ابدا و الثالثه الخوف من الله كانك تراه و الرابعه كثره البكاء من خشیه الله عزوجل یبنى لك بكل دمعه بیت فى الجنه و الخامسه بذل مالك و دمك دون دینك و السادسه الاخذ بسنتى فى صلاتى و صیامى و صدقتى اما الصلاه فالخمسون ركعه و اما الصوم فثلاثه ایام فى كل شهر خمیس فى اوله و اربعاء فى وسطه و خمیس فى آخره و اما الصدقه فجهدك حتى یقال اسرفت و لم تسرف و علیك بصلاه و اللیل و علیك بصلاه اللیل و علیك بصلاه اللیل و علیك بصلاه الزوال و علیك بقراءه القرآن على كل خال و علیك برفع یدیك فى الصلاه و تقلیبهما علیك بالسواك عند كل صلاه علیك بمحاسن الاخلاق فاركبها علیك بمساوى الاخلاق فاجتنبها فان لم تفعل فلا تلومن الا نفسك .
ترجمه :
19 - امام باقر علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله به على علیه السلام فرمود: اى على ! تو را درباره خودت به داشتن چند خصلت سفارش مى كنم اینها را حفظ كن ، سپس فرمود: خداوندا او را یارى كن . اما خصلت اول راستگویى است مبادا هرگز دروغى از دهان تو بیرون آید، دوم پارسایى است مبادا هرگز بر خیانت نمودن دلیر گردى ، سوم ترس از خداست گوئیا تو او را مى بینى ، چهارم زیاد گریستن از خوف خداى عزوجل كه به خاطر هر قطره اشكى خانه اى در بهشت برایت ساخته مى شود، پنجم مال و جانت را در مقابل دینت عطا كنى ، ششم در نماز و روزه و صدقه به سنت من رفتار كنى اما نماز پنجاه ركعت در هر شبانه روز و اما روزه سه روز در ماه ، پنجشنبه اول هر ماه و چهارشنبه وسط هر ماه و پنجشنبه آخر هر ماه ، و اما صدقه تا مى توانى در پرداخت آن بكوش تا جایى كه گفته شود زیاده روى مى كنى و تو زیاده روى مكن . بر تو باد به نماز شب ، نماز شب ، نماز شب و بر تو باد به نماز ظهر اول وقت و بر تو باد به قرائت قرآن در هر حال و بر تو باد به بالا بردن دستانت در نماز و برگرداندن دو كف به طریقه دعا و بر تو باد به مسواك زدن در هنگام هر نماز و بر تو باد به كسب اخلاق نیك و بر تو باد به دورى از اخلاق ناپسند، اگر این امورى را كه بر تو شمردم به جاى نیاورى پس جز خودت كسى دیگر را سرزنش ‍ مكن .
حدیث :
20 - عن جعفر بن محمد عن آبائه علیه السلام فى وصیه النبى صلى الله علیه و آله لعلى علیه السلام انه قال : یا على ثلاث من مكارم الاخلاق فى الدنیا و الآخره ان تعفو عمن ظلمك و تصل من قطعك و تحلم عمن جهل علیك .
ترجمه :
20 - امام صادق علیه السلام از پدرانش علیه السلام روایت كند كه در وصیت پیامبر صلى الله علیه و آله به على علیه السلام چنین آمده است : اى على ! سه خصلت است كه در دنیا و آخرت از بزرگوارى هاى اخلاقى شمرده مى شود: اینكه از كسى كه به تو ستم نموده در گذرى و با كسى كه از تو بریده پیوند برقرار كنى و در برابر كسى كه با تو نادانى نموده بردبارى به خرج دهى .
حدیث :
21 - عن ابى عبدالله علیه السلام قال : المكارم عشر فان استطعت ان تكون فیك فلتكن فانها تكون فى الرجل و لاتكون فى ولده و تكون فى ولده و لاتكون فى ابیه و تكون فى العبد و لاتكون فى الحر صدق الناس و صدق اللسان و اداء الامانه و صله الرحم و اقراء الضیف و اطعام السائل و المكافاه على الصنائع و التذمم للجار و التذمم للصاحب و راسهن الحیاء.
ترجمه :
21 - امام صادق علیه السلام فرمود: بزرگوارى هاى اخلاقى ده چیز است ، پس اگر توانایى آن دارى كه این اخلاق در تو باشد پس اقدام كن زیرا این مكارم گاه باشد كه در مرد هست ولى در فرزندش نیست و گاه در فرزند هست و در پدرش نیست و گاه در بنده هست و در آزاد نیست و آنها عبارتند از: راستى با مردمان و راستگویى زبان و امانتدارى و پیوند با خویشان و مهمان دوستى و نیكویى نمودن با او و طعام دادن به سائل و پاداش دادن به خاطر انجام كارها و خوددارى از سرزنش همسایه و همنشین ، و سر همه این بزرگوارى ها حیا است .
حدیث :
22 - قال امیرالمؤمنین علیه السلام : لانسبن الاسلام نسبه لم ینسبه احد قبلى و لاینسبه احد بعدى الا بمثل ذكل ان الاسلام هو التسلیم و التسلیم هو الیقین و الیقین هو التصدیق و التصدیق هو الاقرار و الاقرار هو العمل و العمل هو الاداء ان المومن لم یاخذ دینه عن رایه و لكن اتاه من ربه فاخذبه .
ترجمه :
22 - امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: جوهره و اصل اسلام را چنان ترسیم و بیان مى كنم و كه كسى پیش از من چنین بیان ننموده و پس از من نیز جز به همین گونه اى كه مى گویم كسى (بهتراز) آن را بیان نخواهد كرد: همانا اسلام همان تصدیق نمودن است و تصدیق ، اقرار و اعتراف آوردن (به عبودیت و حقانیت رسول ) است و اقرار همان عمل و كردار است و عمل همان به جاى آوردن (و به ظهور رسانیدن ) است . به راستى كه مومن دین خود را از راى و اندیشه خود بر نمى گیرد بلكه به آنچه كه از پروردگارش به او رسیده است تمسك جوید.
حدیث :
23 - عن ابى عبدالله علیه السلام قال : قال رسول الله صلى الله علیه و آله : الاسلام : عریان فلباسه الحیاء و زینته الوفاء و مروءته العمل الصالح و عماده الورع و لكل شى ء اساس و اساس الاسلام حبنا اهل البیت .
ترجمه :
23 - امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: اسلام برهنه است و لباس و پوشش آن حیاست و زیور آن وفا و مردانگى آن كار شایسته نمودن و پایه و ستون آن پارسایى است و هر چیز بنیاد و ریشه اى دارد و ریشه اسلام دوستى ما اهل بیت است .
حدیث :
24 - عن ابى جعفر الثانى علیه السلام عن ابیه عن جده قال : قال امیرالمؤمنین علیه السلام قال رسول الله صلى الله علیه و آله : ان الله خلق الاسلام فجعل له عرصه و جعل له نورا و جعل له حصنا و جعل له ناصرا فاما عرصته فالقرآن و اما نوره فالجكمه و اما حصنه فالمعروف و اما انصاره فانا و اهل بیتى و شیعتنا.
ترجمه :
24 - امام جواد علیه السلام از پدر بزرگوارشان و ایشان از جدش روایت كند كه امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله : همانا خداوند اسلام را آفرید و براى آن میدان و روشنایى و قلعه استوار و یارى كنندگانى قرار داد اما میدان آن قرآن و روشنایى آن حكمت و قلعه آن احسان است و یارى كنندگان اسلام ، من و اهل بیتم و شیعیان ما مى باشیم .
حدیث :
25 - عن ابى عبدالله علیه السلام قال : انكم لاتكونون صالحین حتى تعرفوا و لاتعرفون حتى تصدقوا و لاتصدقون حتى تسلموا ابوابا اربعه لایصلح اولها الا بآخرها.
ترجمه :
25 - امام صادق علیه السلام فرمود: شما نیكوكار نمى باشید مگر اینكه شناخت پیدا كنید و شناخت پیدا نمى كگنید مگر اینكه تصدیق كنید و تصدیق نمى كنید مگر اینكه تسلیم شوید و اینها چهار باب است (صلاح ، عرفان ، تصدیق و تسلیم ) كه اولین آنها به سامان نمى آید مگر به سبب آخرین آنها.
حدیث :
26 - عن ابى عبدالله علیه السلام قال : ینبغى للمومن ان یكون فیه ثمان خصال : و قورا عنذ الهزاهز، صبورا عند البلاء، شكورا عند الرخاء، قانعا بما رزقه الله ، لا یظلم الاعذا، و لایتحامل للاصدقاء، بدنه منه فى تغب و الناس منه فى راحه ، ان العلم خلیل المومن و الحلم و زیره و العقل امیر جنوده و الرفق اخوه و البر والده .
ترجمه :
26 - امام صادق علیه السلام فرمود: بر مومن سزاوار است كه داراى هشت خصلت باشد، در هنگام فتنه ها با وقار و بردبار باشد، هنگام نزول بلا شكیبا باشد، در هنگام فراخى و ناز و نعمت شكرگزار باشد، به آنچه كه خداوند به او روزى بخشیده قانع باشد، به دشمنان ستم نكند و به دوستان جفا نكند، بدنش از او در سختى و مردم از او در آرامش باشند، همانا دانش ‍ دوست مومن و بردبارى وزیر اوست و عقل فرمانده لشكریان او و مدارا برادر او و نیكى پدر اوست .
حدیث :
27 - قال امیرالمؤمنین علیه السلام الاسلام له ار كان اربعه ، التوكل على الله و تفویض الامر الى الله و الرضا بقضاء الله و التسلیم لامر الله عزوجل .
ترجمه :
27 - امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: اسلام داراى چهار ركن است : توكل بر خدا و واگذارى كار به خداوند و راضى بودن به قضاى الهى و تسلیم بودن در مقابل امر خداى عزوجل .
حدیث :
28 - عن ابى جعفر علیه السلام قال : سئل امیرالمؤمنین علیه السلام عن الایمان فقال : ان الله عزوجل جعل الایمان على اربع دعائم : على الصبر و الیقین و العدل و الجهاد فالصبر من ذلك على اربع شعب : على الشوق و الاشفاق و الزهد و الترقیب - الى ان قال - و الیقین على اربع شعب : تبصره الفطنه و تاویل الحكمه و معرفه العبره و سنه الاولین و العدل على اربع شعب : على غامض الفهم و غمر العلم و زهره الحكم و روضه الحلم - الى ان قال : - و الجهاد على اربع شعب : على الامر بالمعروف و النهى عن المنكر و الصدق فى المواطن و شنان الفاسقین .
ترجمه :
28 - امام باقر علیه السلام فرمود: از امیرالمؤمنین علیه السلام درباره ایمان سوال شد و حضرت پاسخ دادند: همانا خداوند عزوجل ایمان را بر چهار پایه نهاد: بر صبر و یقین و عدل و جهاد. اما صبر خود بر چهار شاخه است : بر شوق (به بهشت ) و ترس (از جهنم ) و بى رغبتى به دنیا و انتظار كشیدن (مرگ ) - تا آنجا كه فرمود: - و یقین نیز بر چهار شاخه است : بر بینا شن در زیركى و بازگردانیدن (امور به سوى ) حكمت و شناختن عبرت و روش ‍ پیشینیان . و عدل نیز بر چهار شاخه است : بر فهم دشوار و فرو رفتن در علم و حكم نیكو و (وارد شدن در) سبزه زار بردبارى - (50) تا آنجا كه فرمود: - و جهاد نیز بر چهار شاخه است : بر امر به معروف و نهى از منكر و صداقت و راستى در مواضع و دشمنى با نابكاران .
حدیث :
29 - عن على به الحسین علیه السلام قال : المومن من ینصت لیسلم و ینطق لیغنم لایحدث امانته الاصدقاء و لایكتم شهادته من البعداء و لایعمل شیئا من الخیر زیاء و لا یتركه حیاء. ان زكى خاف ما یقولون و یستغفر الله لما لا یعلمون ، لایغره قول من جهله و یخاف احضاء ما عمله .
ترجمه :
29 - امام سجاد علیه السلام فرمود: مومن سكوت مى كند تا سالم و سلامت بماند و سخن نگوید تا (از گفتگو با دیگران ) غنیمت گیرد و شهادتش را از افراد دور (و آشنا) كتمان نمى كند و هیچ كار خیرى را ریاكارانه انجام نمى دهد و هیچ كار خوبى را به خاطر حیا ترك نمى كند، اگر ستوده شود از آنچه كه درباره اش مى گویند بیمناك است و از خداوند به خاطر آنچه كه درباره اش نمى دانند طلب مغفرت مى كند، گفتار كسى كه نسبت به او جاهل است او را نمى فریبد و از اینكه یكایك عملش حفظ و نگاهدارى مى شود بیمناك است .
حدیث :
30 - عن هشام به الحكم عن ابى الحسن موسى به جعفر علیه السلام فى حدیث طویل قال یا هشام كان امیرالمؤمنین علیه السلام یقول :
ما عبدالله بشى ء افضل من العقل و ما تم عقل امرى حتى تكون فیه خصال شتى : الكفر و الشر منه مامونان و الرشد و الخیر منه مامولان و فضل ماله مبذول و فضل قوله مكفوف ، نصیبه من الدنیا القوت ، لا یشبع من العلم دهره ، الذل احب الیه مع الله من العز مع غیره و یستقل كثیر المعروف من نفسه و یرى الناس كلهم خیرا منه و انه شرهم فى نفسه و هم تمام الامر.

ترجمه :
30 - هشام بن حكم از امام موسى بن جعفر علیه السلام در حدیثى طولانى روایت كند كه فرمود: اى هشام ! امیرالمؤمنین علیه السلام مى فرماید: خداوند به هیچ چیز برتر از عقل پرستش نشده است و عقل كسى تمام و كامل نمى شود مگر اینكه در وى چند خصلت باشد، از كفر و بدى او ایمنى حاصل باشد و امید پایدارى در راه راست و خیر از او مى رود و زیادى مالش بذل و بخشش مى شود و زیادى گفتارش باز داشته مى شود، بهره اش از دنیا همان طعامى است كه مى خورد، در تمام عمرش از علم سیر نمى شود، ذلتى كه در راه خدا باشد از عزتى كه در راه غیر خدا باشد نزد او دوست داشتنى تر است و فروتنى در نزد او از بلندپایگى محبوتر است ، احسان كمى را كه دیگران انجام مى دهند زیاد مى شمرد و احسان زیاد خودش را كم به حساب مى آورد و همه مردم را از خود بهتر مى بیند و خودش را در نفس خود بدترین مردم مى داند و اینها تمام آن خصال است .
حدیث :
31 - و عن عده من اصحابنا رفعه الى ابى عبدالله علیه السلام قال : المومن له قوه فى دین و حزم فى لین و ایمان فى یقین و حرص فى فقه و نشاط فى هدى و بر فى استقامه و علم فى حلم و كیس فى رفق و سخاء فى حق و قصد فى غنى و تحمل فى فاقه و عفو فى قدره و طاعه لله فى نصیحه و انتهاء فى شهوه و ورع فى رغبه و حرص فى جهاد و صلاه فى شغل و صبر فى شده و فى الهزاهز و قور و فى المكاره صبور و فى الرخاء شكور و لایغتاب و لایتكبر و لایقطع الرحم و لیس بواهن و لافظ و لا غلیظ و لا یسبقه بصره و لایفضحه بطنه و لایغلبه فرجه و لا یحسد الناس ، یعیر و لا یعیر و لا یسرف ، ینصر المظلوم و یرحم المسكین ، نفسه منه فى عناء و الناس منه فى راحه ، لا یرغب فى عز الدنیا و لایجزع من ذلها، للناس هم قد اقبلوا علیه و له هم قد شغله ، لایرى فى حلمه نقص و لا فى رابه و هن و لا فى دینه ضیاع ، یرشد من استشاره و یساعد من ساعده و یكیع عن الخناء الجهل .
ترجمه :
31 - از امام صادق علیه السلام روایت است كه فرمود: مومن داراى توانایى در دیندارى و ثبات در نرمى و ایمان در یقین و حرص در دریافت دانش و نشاط در هدایت و نیكى در پایدارى و دانش در بردبارى و زیركى در مدارا و سخاوت در مسیر حق و میانه روى در هنگام ثروتمندى و تحمل در زمان ندارى و عفو در وقت قدرت و فرمانبردارى خدا در پند و اندرز دادن و باز ایستادن از شهوترانى و پارسایى در هنگام خواهش نفس و حرص در جهاد و نماز در وقت گرفتارى و صبر در سختى است و در فتنه ها با وقار و در دشوارى ها صبور و در فراخى شكرگزار است و غیبت و درشتخورى و خشن نیست و چشمش بر او پیشى نمى گیرد (یعنى اینگونه نیست كه ابتدا نگاه كند و سپس از نگاه خود پشیمان شود بلكه از آغاز نگاه نمى كند) و شكمش او را رسوا نمى كند و عورتش بر او چیره نمى شود و بر مردم حسد نمى ورزد، سرزنش مى شود و سرزنش نمى كند و اهل اسراف نیست ، ستمدیده را یارى مى كند و بر بیچاره رحم مى آورد، نفس او از او در سختى است و مردم از او در راحتى اند، میل به عزت و ارجمندى دنیا ندارد و از ذلت دنیا بى تابى نمى كند، مردم مى كوشند كه روى آورند و كوشش او در این است كه به كار خود (و تهذیب نفس خود) مشغول باشد، در بردبارى اش كمبودى نیست و در راى و نظرش سستى راه ندارد و در دینش زیان و خسارت نباشد، كسى را كه از او مشورت خواهد راهنمایى مى كند و كسى را كه از او درخواست كمك كند كمك مى كند و از فحش و نادانى ترسان است .
حدیث :

32 - عن امیرالمؤمنین علیه السلام فى حدیث انه سال رسول الله صلى الله علیه و آله عن صفه المومن . فقال : عشرون خصله فى المومن فان لم تكن فیه لم یكمل ایمانه . ان من اخلاق المومنین یا على الحاضرون الصلاه و المسارعون الى الزكاه و المطعمون للمسكین ، الماسحون لراس ‍ الیتیم ، المطهرون الطمارهم ، المتزرون على اوساطهم ، الذین ان حدثوا لم یكذبوا و ان وعدوا لم یخلفوا و ان اوتمنوا لم یخونوا و ان تكلموا صدقوا، رهبان اللیل ، اسد بالنهار، صائمون النهار قائمون اللیل ، لایوذون جارا و لا یتاذى بهم جار، الذین مشیهم على الارض هون و خطاهم الى بیوت الارامل و على اثر الجنائز. جعلنا الله و ایاكم من المتقین .
ترجمه :
32 - در حدیثى از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت است كه حضرت از رسول خدا صلى الله علیه و آله در مورد اوصاف مومن سوال كرد و پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله فرمود: بیست خصلت در مومن هست كه اگر این خصلتها در او نباشد ایمانش كامل نیست . اى على ! از اخلاق مومنین این است : به نماز (جماعت ) حاضر مى شوند و به پرداخت زكات شتاب كننده اند و مسكین را طعام دهند، دست بر سر یتیم كشند، جامه هاى كهنه خویش را پاكیزه مى كنند دروغ نمى گویند و اگر وعده دهند به وعده عمل مى كنند و اگر در كارى آنان را امین شمرند خیانت نمى كنند و اگر سخن گویند راست خواهند گفت ، پارسایان شب و شیران روزاند، روز را به روزه و شب را به قیام مى گذرانند، همسایه را آزار نمى دهند و همسایه اى از آنان رنجیده خاطر نمى شود، به آرامى بر روى زمین قدم بر مى دارند و براى كمك به زنان بى سرپرست و براى تشییع جنازه ها قدم پیش مى گذارند. خداوند ما و شما را از پرهیزكاران قرار دهد.
حدیث :
33 - عن ابى عبدالله علیه السلام قال : ان شیعه على علیه السلام كانوا خمض البطون ، ذبل الشفاء، اهل رافه و علم و حلم ، یعرفون بارهبانیه فاعینوا على ما انتم علیه بالورع و الاجتهاد.
ترجمه :
33 - امام صادق علیه السلام : همانا شیعیان على علیه السلام شكمهایشان تهى و لبهایشان خشكیده بود، اهل مهربانى و علم و بردبارى بودند، به پارسایى شناخته مى شدند پس با پرهیزكارى و تلاش ما را بر شیعه بودنتان یارى كنید.
حدیث :
34 - عن ابى عبدالله علیه السلام قال : المومن حلیم لایجهل ، و ان جهل علیه یحلم ، و لایظلم و ان ظلم غفر و لایبخل و ان بخل علیه صبر.
ترجمه :
34 - امام صادق علیه السلام فرمود: مومن بردبارى است كه بردبارى اش ‍ از روى نادانى نیست و اگر با او از روى نادانى و حماقت رفتار شود او بردبارى به خرج مى دهد و به كسى ستم نمى كند و اگر به او ستمى شد مى بخشاید و بخل نمى ورزد و اگر به او بخل ورزیده شد صبر پیشه مى كند.
حدیث :
35 - عن ابى عبدالله علیه السلام قال : المومن من طاب مكسبه و حسنت خلیقته و صحت سریرته و انفق الفضل من ماله و امسك الفضل من كلامه و كفى الناس شره و انصف الناس من نفسه .
ترجمه :
35 - امام صادق علیه السلام فرمود: مومن كسى است كه محل كسب روزى اش پاكیزه و خلق و خوى او نیكوست و درونش بى عیب و نقص ‍ است و زیادى دارایى اش را اتفاق مى كند و جلو زیاد سخن گفتن خو را مى گیرد و شرش را از مردم باز مى دارد و در مورد خودش با مردم به انصاف و عدالت رفتار مى كند.
حدیث :
36- عن ابى جعفر علیه السلام قال : قال امیرالمؤمنین علیه السلام ، شیعتنا المتباذلون فى ولایتنا، المتحابون فى مودتنا، المتزاورون فى احیاء امرنا، الذین اذا غضبوا لم یظلموا و ان رضوا لم یسرفوا، بركه على من جاوروا سلم لمن خالطوا.
ترجمه :
36- امام محمد باقر علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین فرمود: شیعیان ما كسانى هستند كه در سایه ولایت ما به یكدیگر بذل و بخشش مى كنند، یكدیگر را در راه دوستى ما دوست مى دارند، در زنده نمودن امر ما با یكدیگر دید و بازدید مى كنند، آنان زمانى كه به خشم آیند ستم نمى كنند و اگر خشنود باشند زیاده روى نمى كنند، آنان مایه بركت براى همسایگانشان و مایه صلح و سلامت معاشران خود هستند.
حدیث :
37- عن فاطمه بنت الحسین بن على علیه السلام قال قال رسول الله صلى الله علیه و آله ثلاث خصال من كن فیه استكمل خصال الایمان : اذا رضى لم یدخله رضاه فى باطل و اذا غضب لم یخرجه الغضب من الحق و اذا قدر لم یتعاط ما لیس له .
ترجمه :
37- از فاطمه دختر حسین بن على علیه السلام روایت است كه فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: سه خصلت است كه كسى كه این سه خصلت در او باشد خصلتهاى ایمان را به طور كامل داراست : هنگامى كه خشنود است خوشنودى اش او را در باطل داخل نمى كند و هنگامى كه خشمگین است خشمش او را از راه حق بیرون نمى برد و هنگامى كه قدرت و توانایى دارد آنچه را كه از آن نیست به ناحق نمى گیرد.
حدیث :
38- عن ابى عبدالله علیه السلام قال : قال امیرالمؤمنین علیه السلام : ان لاهل الدین علامات یعرفون بها: صدق الحدیث و اذاء الامانه و وفاء العهد و صله الارحام و رحمه الضعفاء و قله المواقعه للنساء - او قال و قله المواتاه للنساء - و بذل المعروف و حسن الجوار و سعه الخلق و اتباع العلم و ما یقرب الى الله - الى ان قال - ان المومن نفسه منه فى شغل و الناس منه فى راحه ، اذا جن علیه اللیل افترش وجهه و سجد لله بمكارم بذنه یناجى الذى خلقه فى فكاك رقبته ، الا فهكذا فكونوا.
ترجمه :
38- امام صادق علیه السلام فرمودن امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: همانا اهل دین نشانه هایى دارند كه به آن نشانه ها شناخته مى شوند: راستى در گفتار و امانتدارى و وفاى به پیمان و پیوند با خویشان و مهربانى با ناتوانان و كمى معاشرت و مخالطت با زنان (با اینكه فرمود: كمى جماع با زنان ) و بذل احسانو حسن همسایگى و وسعت خلق و پیروى از علم و آنچه كه به خدا نزدیك مى كند تا اینكه فرمود: همانا مومن نفسش از دست او گرفتار است و مردم از او در راحتى اند، هنگامى كه شب بر او مى رسد صورتش را بر زمین مى گذارد و براى خدا با گرامى ترین اعضاى بدن خود به خاك مى افتد و با پروردگارى كه او را آفریده مناجات مى كند كه او را از آتش ‍ برهاند، آگاه باشید كه چنین باشید.
حدیث :
39- عن ابى جعفر علیه السلام قال : سئل النبى صلى الله علیه و آله عن خیار العباد فقال : الذین اذا احسنوا استبشروا و اذا اساءوا استغفروا و اذا اعطوا شكروا و اذا بتلوا صبروا و اذا غضبوا غفروا.
ترجمه :
39- امام باقر علیه السلام فرمود: از پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله سوال شد كه بهترین بندگان چه كسانى هستند؟ فرمود: آنان كسانى هستند كه هرگاه نیكى كنند شاد مى شوند و هنگامى كه بدى كنند مغفرت مى كنند و هنگامى كه به آنان عطا شود قدردانى مى كنند و زمانى كه به بلایى دچار شوند صبر پیشه كنند و هنگامى كه خشمگین شوند ببخشایند.
حدیث :
40- قال النبى صلى الله علیه و آله : ان خیاركم اولو النهى قیل یا رسول الله : من اولو النهى ؟ قال : هم اولو الاخلاق الحسنه و الاحلام الرزینه و صله الارحام و البرره بالامهات و الاباء و المتعاهدون للجیران و الیئامى و یطعمون الطعام و یفشون السلام فى العالم و یصلون و الناس نیام غافلون .
ترجمه :
40- پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: بهترین شما خردمندانند. گفته شد: اى رسول خدا چه كسانى خردمندانند؟ فرمود: آنان صاحبان اخلاق نیكو و عقلهاى گرانمایه و اهل پیوند با خویشاوندان و نیكى به مادران و پدران و رسیدگى كننده به همسایگان و یتیمان اند و (به مسكینان ) طعام مى خورانند و به صورت آشكار به همگان سلام مى كنند و نماز مى گذراند در حالى كه مردم در خواب و غافلند.
حدیث :
41- عن ابى عبدالله علیه السلام قال : كان على بن الحسین علیه السلام یقول : ان المعرفه بكمال دین المسلم تركه الكلام فیما یعنیه و قله مرائه و حلمه و صبره و حسن خلقه .
ترجمه :
41- امام صادق علیه السلام مى فرماید امام سجاد علیه السلام مى فرمود: همانا شناختن اینكه دین مسلمان به كمال رسیده است به چند امر است : ترك سخن نمودنش در امور بیهوده و بى مربوط و كم جدال نمودنش و بردبارى اش و شكیبایى اش و خوش خلقى اش .






نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 فروردین 1388 توسط الیاس

مقدمه  
به نام خدا
كتاب (جهاد النفس ) مجموعه گرانسنگ حدیثى (وسائل الشیعه ) در نزد عالمان اخلاق از اهمیت ویژه اى برخوردار بوده است و آن پاك نهادان همواره تشنه كامان اخلاق اسلامى و سالكان طریق را به خواندن و عمل كردن به این كتاب شریف سفارش مى نموده اند، این امر ما را بر آن داشت تا به ترجمه این كتاب كه به حق (زنده كننده دلها) و (شناساننده راه نیكبختى ) است همت گماریم .
ویژگیهاى این اثر
1 - از آنجا كه این ترجمه براى استفاده عموم است از ذكر سلسله سند احادیث كه مورد اعتنا و توجه خواص است ، خوددارى گردیده است .
2 - احادیث با دقت فراوان اعراب گذارى و به صورت مسلسل شماره گذارى شده است .
3 - احادیث در یك طرف و در طرف مقابل دقیقا ترجمه هر یك آورده شده به گونه اى كه به ندرت ترجمه كلمه اى از حدیثى در صفحه بعد جاى گرفته است .
4 - هیچ یك از احادیث كتاب حذف یا تقطیع نگردیده است و تنها در یك مورد از ذكر حدیثى كه در همان باب از یك معصوم دوبار تكرار گردیده است خوددارى شده است .
5 - آیاتى كه در ضمن احادیث آورده شده با قلمى متمایز مشخص گردیده و نشانى هر آیه در زیر صفحه ذكر شده است .
به امید آنكه این ترجمه مایه روشنى چشم دوستداران اهل بیت علیه السلام و شناخت بیشتر راه و تصحیح اعمال گردد، پدر و مادر مترجم را از دعاى خیر فراموش نفرمایید.
غرض نقشى است كه كز ما جاى ماند
كه هستى را نمى بینم بقایى
مگر صاحبدلى روزى ز رحمت
كند در حق درویشان دعایى
قم ، بهار 1380
على افراسیابى
(ابواب جهاد النفس و ما یناسبه) 
(بابهاى جهاد با نفس و آنچه مناسب با این موضوع است). 
1 - باب وجوبه 
1 - باب وجوب با نفس 
حدیث :
1 - عن ابى عبد الله علیه السلام : ان النبى صلى الله علیه و آله : بعث سریه فلما رجعوا قال مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقى علیهم الجهاد الاكبر. فقیل یا رسول الله : ما الجهاد الاكبر؟ قال : جهاد النفس .
ترجمه :
1 - از امام صادق علیه السلام روایت است كه فرمود: پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله عده اى را به جنگ فرستاد، چون از جنگ بازگشتند فرمود: آفرین به گروهى كه پیكار كوچكتر را سپرى كردند و پیكار بزرگتر بر عهده آنان به جاى مانده است ، گفته شد: اى فرستاده خدا پیكار بزرگتر چیست ؟ فرمود پیكار با نفس .
حدیث :
2 - قال ابو عبدالله علیه السلام : احمل نفسك لنفسك فان لم تفعل لم یحملك غیرك .
ترجمه :
2 - امام صادق علیه السلام فرمود: نفست را به خاطر خودت به زحمت و مشقت بیانداز زیرا اگر چنین نكنى دیگرى خودش را براى تو به زحمت نمى افكند.
حدیث :
3 - قال ابو عبدالله علیه السلام لرجل : انك قد جعلت طبیب نفسك و بین لك الداء و عرفت آیه الصحه و دللت على الداوء فانظر كیف قیامك على نفسك .
ترجمه :
3 - امام صادق علیه السلام به مردى فرمود: تو طبیب خود هستى و بیمارى براى تو روشن و آشكار گردیده است و نشانه تندرستى و سلامت را دانسته اى و بر داروى دردت نیز راهنمایى شده اى ، پس بنگر كه چگونه به كار نفس خویش مى پردازى .
حدیث :
4 - قال ابو عبدالله علیه السلام لرجل : اجعل قلبك قرینا برا و ولدا و اصلا و اجعل علمك و الدا تتبعه و اجعل نفسك عدوا تجاهده و اجعل مالك عاریه تردها.
ترجمه :
4 - امام صادق علیه السلام به مردى فرمود: قلبت را (براى خودت ) به مثابه همدمى مهربان و به منزله فرزندى كه با تو دوستى خالصانه دارد قرار ده و دانشت را همچون پدرى كه از او پیروى مى كنى و نفست را همانند دشمنى كه با او به پیكار برخاسته اى و مال و دارایى ات را امانت و عاریتى بدان كه آن را (باید به صاحبش ) برگردانى .
حدیث :
5 - قال و من الفاظ رسول الله صلى الله علیه و آله : الشدید من غلب نفسه .
ترجمه :
5 - از سخنان رسول خدا صلى الله علیه و آله است كه فرمود: توانمند كسى است كه بر نفس خویش چیره شده باشد.
حدیث :
6 - قال الصادق جعفر بن محمد علیه السلام : من لم یكن له واعظ من قلبه و زاجر من نفسه و لم یكن له قرین مرشد استمكن عدوه من عنقه .
ترجمه :
6 - امام صادق علیه السلام فرمود: كسى كه اندرز دهنده اى از درون قلب خود و باز دارنده اى از درون جان خود نداشته باشد و همدمى ارشادگر با او نباشد دشمنش (كه همان هواى نفس و شیطان است ) برگردن او چیره مى گردد.
حدیث :
7 - عن جعفر بن محمد علیه السلام عن آبائه علیه السلام فى وصیه النبى صلى الله علیه و آله لعلى قال : یا على افضل الجهاد من اصبح لایهم بظلم احد.
ترجمه :
7 - از امام صادق علیه السلام و از پدرانش - كه بر همگى درود باد - روایت است كه فرمود: در سفارش پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله به على آمده است كه فرمود: اى على ! برترین جهاد آن است كه كسى صبح كند در حالى كه تصمیم ستم نمودن به احدى را نداشته باشد.
حدیث :
8 - عن الصادق علیه السلام قال : من ملك نفسه اذا رغب و اذا رهب و اذا اشتهى و اذا غضب و اذا رضى حرم الله جسده على النار.
ترجمه :
8 - از امام صادق علیه السلام روایت است كه فرمود: كسى كه در هنگام فریفته شدن به چیزى و هنگام ترس و زمانى كه میل به چیزى پیدا مى كند و یا خشمگین و یا خوشنود مى گردد مالك نفس خویش باشد (خو را نگاه دارد) خداوند بدن او را بر آتش حرام مى گرداند.
حدیث :
9 - عن امیرالمؤمنین علیه السلام قال : ان رسول الله صلى الله علیه و آله بعث سریه فلما رجعوا قال مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقى علیهم الجهاد الاكبر قیل یا رسول الله و ما الجهاد الاكبر؟ فقال جهاد النفس . و قال صلى الله علیه و آله : ان افضل الجهاد من جاهد نفسه التى بین جنبیه .
ترجمه :
9 - در روایت دیگرى از امیرالمؤمنین علیه السلام پس از نقل روایتى شبیه به روایت اول این باب آمده است كه : رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: برترین جهاد، جهاد كسى است كه با نفس درون خویش مجاهده مى كند.
حدیث :
10 - و عنه علیه السلام انه قال : المجاهد من جاهد نفسه .
ترجمه :
10 - و از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت است كه فرمود: مجاهد كسى است كه با نفس خویش مجاهده و مبارزه كند.
2 - باب الفروض على الجوارح وجوب القیام بها 
2 - باب آنچه كه بر هر عضوى از اعضاى آدمى واجب گشته و وجوب قیام نمودن براى اداى آن واجبات
حدیث :
11 - عن ابى عبدالله علیه السلام (فى حدیث طویل ) قال : ان الله فرض الایمان على جوارح ابن آدم و قسمه علیها و فرقه فیها فلیس من جوارحه جارحه الا و قد وكلت من الایمان بغیر ما وكلت به اختها - الى ان قال - فاما ما فرض على القلب من الایمان فالا قرار و المعرفه و العقد و الرضا و التسلیم بان لا اله الا الله وحده لا شریك له الها و احدا لم یتخذ صاحبه و لا ولدا و ان محمدا عبده و رسوله صلى الله علیه و آله الاقرار بما جاء من عند الله من نبى او كتاب فذلك ما فرض الله على القلب من الاقرار و المعرفه و هو عمله و هو قول الله عزوجل (الا من اكره و قلبه مطمئن بالایمان ) و قال الا بذكر الله تطمئن القلوب و قال الذین قالوا امنا بافواههم و لم تومن قلوبهم و قال و ان بتدوا ما فى انفسكم او تخفوه یحاسبكم به الله فیغفر لمن یشاء و یعذب من یشاء فذلك ما فرض الله على القلب من الاقرار و المعرفه و هو عمله و هو راس الایمان و فرض الله على القلب من الاقرار و المعرفه و هو عمله و هو راس الایمان و فرض الله على اللسان القول و التعبیر عن القلب بما عقد علیه و اقربه قال الله تبارك و تعالى اسمه . و قولوا للناس حسنا و قال قولوا آمنا بالذى انزل الینا و انزل الیكم و الهنا و الهكم واحد و نحن له مسلمون فهذا ما فرض الله على اللسان و هو عمله و فرض ‍ على السمع ان یتنزه عن الاستماع الى ما حرم الله و ان یعرض عما لا یحل له مما نهى الله عزوجل عنه و الاصغاء الى ما اسخط الله عزوجل فى ذلك و قد نزل علیكم فى الكتاب ان اذا سمعتم آیات الله یكفربها و یستهزا بها فلا تقعدوا معهم حتى یخوضوا فى حدیث غیره ثم استثنى موضع النسیان فقال و اما ینسینك الشیطان فلا تقعد بعد الذكرى مع القوم الظالمین و قال فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئك الذین هذا هم الله و اولئك هم اولوا الالباب و قال تعالى قد افلح المومنون الذین هم فى صلاتهم خاشعون و الذین هم عن اللغو معرضون و الذین هم للزكاه فاعلون و قال و اذا سمعوا اللغو اعرضوا عنه و قال و اذا مروا باللغو مروا كراما فهذا ما فرض ‍ الله على السمع من الایمان ان لایصغى الى ما لایحل له و هو عمله و هو من الایمان و فرض على البصر ان لاینظر الى ما حرم الله علیه و ان یعرض عما نهى الله عنه مما لایحل له و هو عمله و هو من الایمان فقال تبارك و تعالى : (قل للمومنین یغضوا من ابصارهم و یحفظوا فروجهم ) ان ینظروا الى عوارتهم و ان ینظر المرء الى فرج اخیه و یحفظ فرجه ان ینشر الیه و قال : (قل للمومنات یغضضن من ابصارهن و یحفظن فروجهن ) من ان تنظر احدا هن الى فرج اختها و تحفظ فرجها من ان ینظر الیها و قال : كل شى ء فى القرآن من حفظ الفرج فهو من الزنا الا هذه الآیه فانها من النظر ثم نظم ما فرض على القلب و البصر و اللسان فى آیه اخرى فقال : (و ما كنتم تستترون ان یشهد علیكم سمعكم و لا ابصاركم و لاجلودكم ) یعنى بالجلود الفروج و الافخاذ و قال : (و لا تقف ما لیس لك به علم ان السمع و البصر و الفواد كل اولئك كان عنه مسولا) فهذا ما فرض الله على العینین من غض البصر و هو عملهما و هو من الایماان و فرض على الیدین ان لا یبطش بهما الى ما حرم الله و ان یبطش بهما الى ما امر الله عزوجل و فرض علیهما من الصدقه و صله الرحم و الجهاد فى السبیل الله و الطهور للصلوات فقال تعالى : (یا ایها الذین آمنوا اذا قمتم الى الصلاه فاغسلوا وجوهكم و ایدیكم الى المرافق و امسحوا بروسكم و ارجلكم الى الكعبین ) و قال : (فاذا لقیتم الذین كفروا فضرب الرقاب حتى اذا اثخنتموهم فشدوا الوثاق فاما منا بعد و اما فداء حتى تضع الحرب اورازها) فهذا ما فرض الله على الیدین لان الضرب من علاجهما و فرض على الرجلین ان لایمشى بهما الیه شى ء من معاصى الله و فرض ‍ علیهما المشى الى ما یرضى الله عزوجل فقال : (و لا تمش فى الارض مرحا انك لن تخرق الارض و لن تبلغ الجبال طولا) و قال : (و اقصد فى مشیك و اعضض من صوتك ان انكر الاصوات لصوت الحمیر) و قال فیما شهدت به الایدى و الارجل على انفسها و على اربابها من تضیعها لما امر الله به و فرضه علیها: (الیوم نختم على افواههم و تكلمنا ایدیهم و تشهد ارجلهم بما كانوا یكسبون ) فهذا ایضا مما فرض الله على الیدین و على الرجلین و هو عملها و هو من الایمان و فرض على الوجه الجسود له باللیل و النهار فى مواقیت الصلاه فقال : (یا ایها الذین آمنوا اركعوا و اسجدوا و اعبدوا ربكم و افعلوا الخیر لعلكم تفلحون ) فهذه فریضه جامعه على الوجه و الیدین و الرجلین و قال فى موضع آخر: (و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا) الى ان قال : فمن لقى الله حافظا لجوارحه موفیا كل جارحه من جوارحه ما فرض الله علیها لقى الله عزوجل مستكملا لایمانه و هو من اهل الجنه و من خان فى شى ء منها او تعدى مما امر الله عزوجل فیها لقى الله ناقص الایمان - الى ان قال : - و بتمام الایمان دخل المومنون الجنه و بالنقصان دخل المفرطون النار.
ترجمه :
11 - از امام صادق علیه السلام در حدیثى طولانى روایت است كه فرمود: خداوند ایمان را بر تمامى اعضاى فرزند آدم واجب ساخت و آن را بر اعضاى او تقسیم و در تمامى آنها پخش نمود. پس هیچ عضوى از اعضاى وى نیست جز اینكه ایمانى بر عهده او نهاده شده كه آن ایمان غیر از ایمانى است كه بر عهده عضو دیگر قرار داده شده است . - سخن امام علیه السلام ادامه دارد تا آنجا كه مى فرماید: اما آن ایمانى كه بر قلب واجب گشته ، اقرا نمودن و معرفت یافتن و پیمان بستن و خوشنودى و تسلیم در برابر اینكه هیچ معبودى جز الله نیست او یگانه است و شریكى ندارد معبودى یكتا كه مصاحب و فرزندى ندارد و اینكه محمد صلى الله علیه و آله بنده و فرستاده اوست ، و اقرار نمودن به هر پیامبرى با كتابى از جانب خداوند آمده است و این همان اقرار و معرفتى است كه خداوند بر قلب واجب ساخته است و عمل قلب همین است و گفتار خداوند عزوجل كه كافران را كاذب مى شمرد (مگر كسى كه به زور و اجبار اظهار كفر نموده در حالى كه دلش به ایمان آرمیده است ) (1) ناظر به همین معنا است .
و فرمود: (هان آگاه باشید كه دلها با یاد خدا آرام مى گیرد)
(2) و فرمود: (اى پیامبر! اندوهناك مباش از آنانى كه دهانهاشان اظهار ایمان مى كند ولى دلهاشان ایمان نیاورده است ) (3) و فرمود: (اگر آنچه را كه در درونتان است آشكار یا پنهان كنید مى بخشاید و هر كه را بخواهد عذاب مى كند) (4) پس این همان اعتراف و معرفتى به منزله سر ایمان است . و خداوند بر زبان ، گفتن و اقرار نمودن به ایمانى را كه قلب نیكى را بر آن پیمان بسته است را واجب نمود، خداوند تبارك و تعالى گوید: (و به مردمان نیكى را بگویید) (5) و فرمود: (بگویید ایمان آوردیم به آنكه بر ما و شما فرستاده شد و معبود ما و شما یكى است و ما مطیع فرمانبر او هستیم ) (6) پس این گفتن و اقرار نمودن همان چیزى است كه خداوند بر زبان واجب ساخته است و عمل زبان همین است . و خداوند بر گوش واجب ساخت كه از گوش فرا دادن به چیزى كه خداوند آن را حرام نموده است دورى كند و از شنیدن آنچه كه شنیدنش بر او حلال نیست و مورد نهى خداوند عزوجل است خوددارى نماید و به آنچه كه شنیدنش خداى را خشمگین مى كند گوش مسپارد خداى عزوجل در این باره فرموده است : (و به تحقیق در كتاب بر شما چنین فرستاد كه هرگاه شنیدید كه به آیات خدا كفر ورزیده مى شود و آیات الهى به استهزا گرفته مى شود پس با آن كافران منشینید تا اینكه به سخن دیگرى بپردازند.) (7) سپس موردى را كه مومن از روى فراموشى در چنین مجلسى نشسته است را استثنا نموده و فرمود: (و اگر شیطان فراموشت ساخت ، پس از یاد آمدنت با چنین گروه ستمكارى منشین ) (8) و فرمود: (پس بشارت ده بندگان مرا آنانى كه به سخن گوش ‍ فرا مى دهند و از سخن نیكوتر پیروى مى كنند، اینان كسانى هستند كه خداوند آنان را هدایت فرموده و اینان همان خردمندانند) (9) و فرمود: (به حقیقت كه مومنان رستگارند همانها كه در ننمازشان فروتن و همواره از گفتار و كردار بیهوده گریزانند و زكات مال خویش را مى پردازند) (10) و فرمود: (آنان هرگاه بیهوده اى را بشنوند از آن دورى مى گزینند) (11) و فرمود: (و هرگاه بر بیهوده اى گذر كنند از كنار آن كریمانه مى گذرند) (12) پس این همان ایمانى است كه خداوند بر گوش واجب ساخته است كه به آنچه كه بر او حلال نیست گوش ندهد و عمل گوش همین است و این از ایمان است .
و بر چشم واجب ساخت كه به آنچه كه خداوند بر او حرام نموده نظر نكند و از دیدن آنچه كه دیدنش مورد نهى الهى است خوددارى كند و عمل چشم این است و این از ایمان است .
خداوند تبارك و تعالى فرمود: (اى پیامبر! به مومنین بگو كه دیدگانشان را از دیدن حرام فرو بندند و عورتهایشان را حفظ كنند)
(13) یعنى دیدگان خود را از دیدن عورتهاى دیگران حفظ كند و به عورت برادر خود نظر نكند و عورت خود را نیز از دید دیگران محفوظ دارد. و فرمود: (به زنان مومن بگو دیدگان خود را از دیدن حرام بربندند و عورتهایشان را حفظ كنند) (14) یعنى دیدگان خود را نگه دارند از اینكه یكى به عورت دیگرى نظر كند و عورت خود را از تیررس دید دیگران دور نگه دارد.
راوى گوید: حضرت فرمود: هر جایى كه در قرآن كریم سخن از حفظ نمودن عورت آمده است مراد حفظ نمودن عورت از زنا است مگر این آیه كه مراد حفظ نمودن از نظر است ، سپس آنچه را كه خداوند بر قلب و دیده و زبان واجب نموده در آیه دیگرى به رشته كشیده است و فرموده : (نمى توانید نهان دارید شهادتى را كه گوشهایتان و دیدگانتان و پوستهایتان بر علیه شما مى دهند)
(15) مراد از جلود (پوستها) در این آیه ، عورتها و رانهاست . و فرمود: (از آنچه كه به آن علم و آگاهى ندارى پیروى مكن زیرا از هر یك از گوش و دیده و دل پرسیده مى شود) (16) این آن چیزى است كه خداوند بر چشمان واجب ساخته كه این فرو بستن چشم از حرام ، عمل چشم است و این از ایمان است . و خداوند بر دو دست واجب ساخت كه آدمى با دو دست خود به سوى حرام روى نیاورد و به وسیله آن دو در به جاى آوردن دستور الهى بكوشد كه خداوند بر آن دو امورى را واجب ساخته است از قبیل پرداخت صدقه و ارتباط با خویشاوندان و جهاد در راه خدا و تهیه و استعمال طهور براى نمازها، پس فرمود: (اى ایمان آورندگان هرگاه براى نماز بپاخاستید رویها و دستهایتان را تا مرفقها بشویید و مسح بر سر بكشید و پایهایتان را تا بر آمدگى روى پا مسح كنید) (17) و فرمود: (پس هرگاه در میدان كار زار با كافران روبرو شدید گردنهایشان را بزنید تا آنگاه كه زمین گیرشان سازید آنگاه بندهاى اسیرانشان را محكم ببندید پس در برابر آزادى آنان یا منتى بر آنان مى نهید و یا فدیه از ایشان مى ستانید تا زمانى كه جنگ بارهاى خود را بر زمین نهد) (18) این آن چیزى است كه خداوند بر دو دست واجب نموده زیرا زدن كار دستهاست . و خداوند بر دو پا واجب ساخت كه به وسیله آن دو به سوى هیچ یك از معاصى نشتابى و واجب كرد كه به سوى آنچه كه مورد رضایت الهى است گام بردارى پس فرمود: (بر روى زمین خرامان و با تكبر گام برندار زیرا تو هرگز نمى توانى زمین را بشكافى و در بلندى به كوهها نخواهى رسید) (19) و فرمود: (و در راه رفتنت میانه رو باش و آوازت را فروكش كه ناخوش ترین آوازها آواز خران است ) (20) و درباره شهادت دادن دستها و پاها بر علیه خود و صاحب خود كه چگونه دستور الهى و واجبات او را ضایع كرده اند فرمود: (امروز بر دهانهاشان مهر مى نهیم و دستان آنها با ما سخن گویند و پایهاشان به آنچه كه كسب كرده اند گواهى دهند) (21) پس آنچه كه گفته شد چیزهایى است كه خداوند بر دستها و پاها واجب ساخته و عمل دست و پا همین است و آن از ایمان است . و خداوند بر چهره واجب ساخت كه در شب و روز در هنگامه نماز براى او به خاك افتد پس فرمود: (اى ایمان آورندگان ركوع كنید و سجده كنید و پروردگارتان را عبادت كنید و كار خیر انجام دهید باشدكه به رستگارى برسید) (22)
اینها كه گفته شد واجبات چهره ودستان و پاهاست و خداوند در جاى دیگرى فرموده است كه : (سجده گاهها از آن خداست پس با او كسى دیگرى را نخوانید) (23)
راوى مى گوید: حضرت در ادامه فرمود: پس كسى كه خداوند را در حالتى ملاقات كند كه اعضاى خود را حفظ نموده و به واجبات الهى در مورد هر عضوى از اعضایش وفا كرده خداوند عزوجل را با ایمان كامل ملاقات كرده است و او اهل بهشت است اما كسى كه در مورد واجبى از واجبات خیانت كرده یا از دستور الهى سرباز زده خداوند را با ایمان ناقص دیدار خواهد كرد. و بدانید كه مومنان ، با ایمان كامل به بهشت داخل مى شوند و كسانى كه در انجام واجبات كوتاهى نموده اند با ایمان ناقص به دوزخ وارد مى گردند.

حدیث :
12 - عن الحسن بن هارون قال قال لى ابو عبدالله علیه السلام : ان السمع و البصر و الفواد كل اولئك كان عنه مسولا قال یسال السمع عما سمع و البصر عما نظر الیه و الفواد عما عقد علیه .
ترجمه :
12 - حسن به هارون گوید: امام صادق علیه السلام به من فرمود: اینكه خداوند فرموده است : (همانا از گوش و چشم و دل سوال مى شود) (24) یعنى از گوش درباره آنچه كه شنیده است و از چشم درباره آنچه كه دیده است و از دل در مورد ایمانى كه بر آن پیمان بسته است پرسیده مى شود.
حدیث :
13 - عن ابى عبدالله علیه السلام فى حدیث قال : الایمان لایكون الا بعمل و العمل منه و لایثبت الایمان الا بعمل .
ترجمه :
13 - امام صادق علیه السلام فرمود: ایمان نمى باشد مگر همراه با عمل و عمل نیز برخاسته از ایمان است و ایمان فقط با عمل ثابت مى شود.
حدیث :
14 - عن ابى عبدالله علیه السلام فى حدیث قال : من اقر بدین الله فهو مسلم و من عمل بما امر الله به فهو مومن .
ترجمه :
14 - امام صادق علیه السلام فرمود: كسى كه به دین خداوند اقرار و اعتراف كند مسلمان است و كسى كه به آنچه كه خداوند به آن امر نموده است عمل كند مومن است .
حدیث :
15 - ابى بصیر، عن ابى جعفر علیه السلام فى حدیث انه قال له : ان حیثمه اخبرنا انه سالك عن الایمان فقلت : الایمان بالله و التصدیق بكتاب الله و ان لا یعصى الله فقال : صدق حیثمه .
ترجمه :
15 - ابى بصیر گوید: به امام باقر علیه السلام عرض كردم : خیثمه به ما خبر داد كه از شما درباره ایمان پرسیده است و شما پاسخ داده اید كه : ایمان عبارت است از: اعتقاد به خدا و تصدیق نمودن به كتاب خدا و نافرمانى نكردن خدا، حضرت فرمود: آرى خیثمه درست گفته است .
حدیث :
16 - عن جمیل بن دراج قال : سالت ابا عبدالله علیه السلام عن الایمان فقال : شهاده ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله صلى الله علیه و آله . قال : قلت : الیس هذا عمل قال : بلى قلت : فالعمل من الایمان قال : لا یثبت له الایمان الا بالعمل و العمل منه .
ترجمه :
16 - جمیل بن دراج گوید: از امام صادق علیه السلام درباره ایمان پرسیدم حضرت فرمود: ایمان عبارت است از گواهى داده به اینكه هیچ معبودى جز خدا نیست و اینكه محمد صلى الله علیه و آله فرستاده اوست . جمیل گوید: عرض كردم : آیا این گواهى دادن ، عمل شمرده مى شود؟ حضرت فرمود: آرى ، دوباره عرض كردم : پس عمل از ایمان است ؟ حضرت فرمود: ایمان جز به وسیله عمل براى شخص ثابت نمى گردد و عمل نیز برخاسته از ایمان است .
حدیث :
18 - عن على بن الحسین علیه السلام : قال لیس لك ان تتكلم بما شئت لان الله یقول : (و لا تقف ما لیس لك به علم ) و لیس لك ان تسمع ما شئت لان الله عزوجل یقول : (ان السمع و البصر و الفواد كل اولئك كان عنه مسولا)
ترجمه :
18 - از امام سجاد علیه السلام روایت است كه فرمود: بر تو روا نیست كه هر آنچه خواهى بگویى زیرا خداوند مى فرماید: (از آنچه كه به آن علم ندارى پیروى مكن ) (47) و بر تو روا نیست كه هر آنچه خواهى بشنوى زیرا خداى عزوجل مى فرماید: (همانا گوش و چشم و دل همه مورد پرسش ‍ واقع خواهند شد) (48)






نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 فروردین 1388 توسط الیاس

(49) گواهى بره آهو در امامت على بن موسى الرضا علیه السلام

در كتاب بصائر الدرجات و كفایه المومنین از عبدالله بن سمره روایت مى كند، كه روزى حضرت امام رضا علیه السلام بر ما گذشت ، و من با یتم بن یعقوب در مخالفت و مخاصمت آن حضرت مبالغه مى كردم ، پس آن بزرگوار رو به صحرا روان شد، و ما از عقب او رفتیم ، و سخنان بى ادبانه نسبت به او مى گفتیم ،
در اثناى آن حال چند آهو دیدم ، كه در ركن صحرا چرا مى كردند، پس آن حضرت به بره آهو اشاره كرد، و به نزد آن حضرت آمد، و حضرت دست مرحمت بر سر آن بره آهو كشید و بره آهو را به غلام خود سپرد، و بره آهو به جهت جدا به نزد خود طلبید، دوباره دست بر سرش كشید، و سخنى به او گفت ! كه ما نفهمیدیم ،
دیدم كه بره آهو آرام گرفت ، بعد از آن متوجه ما گردید، و فرمود: كه یا عبدالله دانستى كه ما اهلبیت رسالت هستیم ، و وحوش و طیور و جمیع اهل عالم امر و حكم ما را مطیع و منقادند، گفتم : بلى یا سیدى تو حجت خدا بر اهل عالم و جمیع خلق خدا هستى ، پس من توبه كردم ، از آنچه كه مى گفتم و مى كردم ، پس آن حضرت به غلام خود فرمود: كه این بره آهو را آزاد و رها كن ، غلام ، آهو را رها كرد، و آهو به جانب صحرا مى رفت ، و اشك چشم خود را مى ریخت ، باز حضرت براى تسلى آن بره آهو دست مرحمت بر سرش كشید، و آن آهو با زبان خود كلماتى به آن حضرت ، عرض ، و رو به صحرا روان گردید.
حضرت به من فرمود: اى عبدالله دانستى ؟ كه این آهو چه مى گفت ، عرض ‍ كردم : نه ، فرمود: این آهو مى گفت : وقتى كه مرا به حضور خویش طلبیدى ، من به این امیدوار بودم كه تو مرا ذبح كرده ، چیزى از گوشت بدنم غذاى بدن شریف تو گردد، پس مرا ناامید رها كردى ، من او را دلجویى و نوازش ‍ كردم ، تا به چراگاه خود رجوع نمود.
(52)

(50) غیرت امام رضا علیه السلام

در بیان غارت لباسهاى اهلبیت علیه السلام در مدینه منوره در زمان جناب امام رضا علیه السلام ، در كتاب تحفه رضویه از كتاب غیور روایت كرده كه در زمان خلافت هارون الرشید (علیه اللعنة و العذاب ) بعد از شهادت حضرت امام موسى كاظم علیه السلام شهزاد محمد بن جعفر صادق علیه السلام خروج كرده ، هارون ملعون ، سردارى بنام عیسى جلودى را به همراه لشكر بسیار به عزم دفع شهزاده محمد به مدینه منوره فرستاد، كه اگر مدینه را به تصرف خود آورد، شهزاده محمد را گرفته و به قتل رساند، و خاندان اهلبیت رسالت و زنان و دختران سلسله ابوطالب را غارت و نالان و عریان نماید.
چون جلودى نابكار وارد مدینه شد و با شهزاده محمد قتال و محاربه شدید نمود، شهزاده را مغلوب و مدینه را متصرف شد، و شهزاده را به قتل رسانید، چون از قتل شهزاده فارغ شد، به لشكریان خود فرمان داد، به خاندان حضرت امام رضا علیه السلام هجوم آورده شد، و احاطه نمود جلودى ملعون بنا به حكم هارون پاى جسارت پیش گذاشته خواست ، كه با لشكریان خود داخل دولت خانه حضرت امام رضا علیه السلام شده ، زنان و عیال و اطفال آل رسول صلى الله علیه و آله را به خانه اى جمع نمود، خود آن بزرگوار در همان خانه ایستاد، مانع شد،
جلودى فریاد زد كه یا ابالحسن من این كار را با حكم امیر المومنین هارون مى كنم ، تو نمى توانى كه مانع من و لشكر هارون شوى و من مامورم كه داخل این خانه شوم ، و جمیع دختران و زنان آل رسول صلى الله علیه و آله را غارت و عریان نمایم ، امام رضا علیه السلام به آن شقى فرمود: اگر مقصود تو گرفتن لباس و زینت ایشان است من خودم لباسها و زیورهاى ایشان را مى گیرم و به و تسلیم مى نمایم ، لیكن نمى گذارم كه تو داخل حرمخانه ما شوى ! آن شقى رو سیاه قبول نكرد،
تا اینكه آن حضرت قسم یاد كرد، كه من از لباس و زیور ایشان چیزى باقى نمى گذارم همه را گرفته به تو مى دهم آن شقى رو سیاه باز قبول نكرد، تا اینكه آن حضرت با سعى و كوشش بسیار آن سنگدل را راضى نمود، و خود آن بزرگوار داخل حرمخانه شد و جمیع لباسها و زیورهاى اهلبیت را حتى گوشواره و خلخال و دكمه هاى پیراهن ایشان را گرفته به جلودى لعین داد، و نگذاشت كه جلودى لعین یا یكى از لشكریان به حرمخانه اهلبیت داخل شوند.
مولف دلسوخته عرض مى كند پدر و مادر و مال و اولادم فداى غیرت تو باد یا امام رضا علیه السلام غیرت تو قبول نكرد كه شخص نامحرم داخل حرمخانه ات شود، پس فدایت شوم جد بیمار تو حضرت امام زین العابدین علیه السلام را چه حالت روى داد كه چون اهل كوفه و شام با بى حیائى تمام رو به خیام و اسیرى و غارت آل رسول آمدند.
(53)


(51) احوالات دو برادر كه زوار امام رضا علیه السلام بودند

در كتاب عیون الذكاء و تحفه رضویه منقول است ، كه دو برادر بودند، یكى طالب علم و دیگرى ، نوكر حاكم ولایت بود، در سالى آن طالب علم ، عازم زیارت حضرت امام رضا علیه السلام گردید، و مرد بسیار عابد و زاهد و صاحب تقوى بود، و در وقت سفر به خراسان به خانه برادرش رفت ، تا با او وداع كند،
از قضا برادرش در خانه نبود با اهل و عیال برادرش وداع كرد، و عازم خراسان گردید، و بعد از زمانى برادرى كه نوكر حاكم بود به خانه اش آمد و از رفتن برادرش مطلع گردید، سوار اسبش شد و عقب برادر به عزم وداع بیرون آمد.
در اثناى راه به برادرش رسیده وداع نمود، خواست كه به خانه اش مراجعت كند، ناگاه قلب او نیز مایل زیارت حضرت امام رضا علیه السلام شد، برادر خود و رفقاى دیگر عازم زیارت شد چند منزل كه طى كردند از بس كه این برادر نوكر خدمت حاكم به اذیت و آزار مردم عادت كرده بود، در طى منازل با رفقاء و زوار بناى اذیت و آزار گذاشت ، و برادر صالح و متقى او هر چند به او موعظه و نصیحت مى كرد، تاثیر نمى كرد، و همیشه برادر مومن و صالح به جهت آزار برادرش از زوار و همراهان خود شرمنده مى شد، و اعتراض ها مى كرد.
تا اینكه بعد از طى چند منزل همان برادر موذى و ناهموار، ناخوش گردید، و مدتى گذشت در نزدیكى مشهد مقدس وفات نمود، برادرش او را غسل و كفن نمود، و بعد از نماز جنازه اش را به تابوت گذاشت ، با خود برد تا وارد مشهد مقدس شد، و در صحن مقدس منزل گرفت ، و نعش برادر خود را به حرم شریف برد و طواف داد، در همان مكان مقدس دفن نمود، چون شب شد آن برادر صالح بعد از زیارت و نماز به منزل خود آمد، تا اینكه خوابید در خواب دید كه به زیارت آن حضرت مشرف شد و بیرون آمد.
در جوار صحن مقدس باغى دید، كه نهایت صفا و انهار و اشجار و ثمرات و عمارات عالیه در آن باغ هست و خدام بسیار در آنجا ایستاده اند، و شخصى در غایت عزت و اقتدار در آن عمارت نشسته و خدمتكاران بسیار در یمین و یسار او صف بسته اند، این مرد صالح مى گوید: من در این خیال بودم كه خدایا این عمارت و خدام از كیست ؟ ناگاه دیدم آن شخص كه در عمارت نشسته بود از جاى خود برخاست با سرعت آمد، و خود را به دست و پاى من انداخت خوب ملاحظه كردم دیدم برادرم است كه او را خودم در روز گذشته دفن كرده بودم ، از روى تعجب گفتم : اى برادر تو نوكر حاكم بودى و به مردم و زوار چه قدر آزار و اذیت مى رساندى ! به چه وسیله به این درجه و مقام رسیدى ؟ گفت : این درجه و مقام كه مى بینى همه از بركت تو به من رسیده است ، حالا احوال خود را از اول به تو بیان مى كنم ، بدان كه چون محتضر شدم در نهایت شدت و سختى جان مرا قبض كردند و چون مرا به تابوت گذاشته بر اسب بستى ، تابوت و اسب براى من آتش شد و دو نفر آمدند، كه در نهایت بد منظرى و كریه الصوره و حربهاى آتشین در دست ایشان بود، و مرا عذاب مى كردند.
هر چند به شما و سایر زوار التماس نمودم ، فایده نبخشید و هر شب و روز در آتش و عذاب بودم تا داخل مشهد مقدس شدیم دیدم آن دو نفر قدرى از من دور شدند، لیكن در مقابل من ایستادند، باز احوال من مشوش شد هر چند التماس نمودم كه مرا از دست این دو نفر خلاص كنید، مفید نشد.
تا اینكه عصر كه شما آمدید و تابوت مرا به روضه مقدسه برده و طواف دادید، دیدم مرد پیرى در روضه نزدیك جناب امام رضا علیه السلام نشسته و حضرت امام رضا علیه السلام در بالاى ضریح مبارك قرار گرفته ، سلامش ‍ كردم آن بزرگوار روى مبارك خود را از من برگردانید، پس آن پیرمرد گفت : التماس كن حضرت تو را ببخشند، من التماس كردم فایده نشد و حضرت به من التفاتى فرمود، تا اینكه شما نوبت دیگر مرا به ضریح مبارك طواف دادید چون به قرب آن پیر رسیدم باز به من فرمود: التماس كن باز التماس كن كه حضرت تو را ببخشد و این حضرت را به جد بزرگوارش قسم بده و الا همینكه تو را از روضه اش بیرون ببرند همان عذابها كه دیدى براى تو خواهد شد، من عرض كردم : یا حضرت امام رضا علیه السلام تو را به حق جد بزرگوارت قسم مى دهم ! كه دیگر تاب آن عذابها را ندارم كه روى مبارك خود را به آن پیرمرد كرد و گفت : اینها نمى گذارند كه ما روى شفاعت داشته باشیم ، پس كاغذى با دو انگشت مبارك خود باز فرموده و به من داد، همینكه مرا از روضه مقدسه اش بیرون كردید، دیدم این خدمتكاران در پیش روى من هستند، و فریاد كردند، كه این شخص آزاد كرده حضرت امام رضا علیه السلام است و مرا به این باغ و عمارت كه مى بینى آوردند و دیگر روى آن دو نفر را كه مرا عذاب مى كردند، ندیدم .
حالا در این استراحت و نعمت مى باشم و اینها همه از شفقت و مهربانى تو است كه به من كردى كه اگر تو مرا به این روضه مباركه نمى آوردى و سه مرتبه طواف نمى دادى من همیشه در آن عذاب بلكه بدتر از آن گرفتار مى بودم ، پس آن مرد طالب العلم مى گوید:
چون از خواب بیدار شدم میل و محبت من به زیارت آن حضرت خیلى زیاد گردید، و امیدوارى من به شفاعت آن بزرگوار و سایر ائمه علیه السلام بالمضاعف قوى باشد.
(54)

(52) اذن ندادن اما رضا علیه السلام به چند نفر كه ادعا مى كردند كه ما شیعه علىهستیم

در كتاب احتجاج در بیان احتجاجات امام رضا علیه السلام روایت كرده است ، كه قومى بر در منزل آن بزرگوار آمده اذن حضور به خدمت جناب امام رضا علیه السلام كرده و به ملازم آن حضرت گفتند: كه به مولاى خود بگوئید، كه ما از شیعه هاى على بن ابیطالب علیه السلام هستیم ، ما را ماءذون فرماید، به خدمتش برسیم .
ملازم احوالات را به آن حضرت معروض داشتند، حضرت فرمود: به آنها بگو كه من مشغول كارى هستم و بروند، فردا بیایند، فردا نیز آمدند، استیذان كردند همان جواب را شنیدند، تا مدت دو ماه به این منوال ماءذون شدند، واز شرف وصول محضر سامى آن بزرگوار ماءیوس شدند، آخرین روز به ملازم گفتند: به مولاى خود بگو كه ما از شیعیان پدرش على بن ابیطالب علیه السلام هستیم ، به تحقیق دشمنان به ما شماتت مى كنند، در اذن ندادن آن جناب اگر این دفعه هم ماءذون نفرمایند، باید از این شهر واز خوف شماتت دشمنان بگریزیم .
پس ملازم عرض ایشان را به حضرت رسانید، و آن بزرگوار ایشان را اذن مرحمت فرمود.
چون داخل شدند ایشان را به نشین اذن نداد، و سر پا ایستادند، و عرض ‍ كردند: یابن رسول الله این چه جفاست كه بر ما روا داشتى مدت دو ماه است اذن دخول نداده و حالا كه ماءذون فرموده اید، اذن جلوس ارزانى نمى فرمایید؟ حضرت فرمودن این آیه را بخوانید (( و ما اصابكم من مصیبته فبما كسبت ایدیكم ویعفو عن كثیر)) یعنى آنچه كه از مصیبت به شما رسیده است ، سببش آن است كه كسب كرد دو دست شما و خدا از بسیارى عفو كند.
فرمود: كه من در این باب به پروردگار خودم و به رسول او و جدم امیرالمؤ منین علیه السلام و به پدران بزرگوار خودم اقتدا نمودم ، كه ایشان عتاب فرمودند، به شما نیز عتاب نموده و ماءذون نكردم ، عرض كردند: به چه سبب مستحق این عتاب شده ایم ؟ فرمود:
به سبب آن كه شما ادعا نمودید كه شیعه على علیه السلام امام حسن علیه السلام ، امام حسین علیه السلام سلمان ، ابوذر، مقداد، عمار و محمد بن ابى بكر است آن چنان شیعیانى كه به چیزى از فرموده هاى على علیه السلام مخالفت نكردند، و اما شما با امام على علیه السلام مخالفت مى كنید، و در بسیارى از واجبات تقصیر مى كنید و سهل انگارى به عمل مى آورید در حقوق عظیمه برادران دینى خودتان و تقیه مى كنید، در جایى كه تقیه نباید، بكنید؛ در آن جایى كه تقیه باید كرد، تقیه نمى كنید و اگر بگوئید


انكم موالیه و محبوه و الموالوان لاولیائه وا لمعادون لاعدائه لم انكره من قولكم


یعنى به درستى كه ما از مولین و دوستداران على علیه السلام و دوستداران دوستان على علیه السلام مى باشیم ، به این سخن شما انكار نمى كنم ، ولیكن این شیعه على (ع ) بودن مرتبه شریفه است كه شما ادعا مى كنید هرگاه تصدیق نكند ادعاى شما را كرد و عمل شما چنانكه لازمه عمل شیعه است هلاك خواهید شد مگر اینكه شما را رحمت پروردگار دریابد عرض كردند:
یابن رسول الله پس ما به پروردگار خودمان توبه و استغفار مى كنیم از آن ادعاى شیعه كه كردیم و قائل میشویم چنانكه فرمودید و اقرار میكنیم بر این كه ما دوستدار شمائیم و دشمن دشمنان شما هستیم چون این نوع توبه و اقرار به دوستى كردند، پس آن بزرگوار نظر مرحمت به سوى ایشان افكنده فرمود، مرحبا به شما اى برادران مؤ من من واى اهل دوستى من به بالا بیائید و آنقدر آنها را به طرف خود بالا كرد تا این كه ایشانرا بر نفس گرامى خود چسبانید بعد از آن به ملازم خود فرمود چند مرتبه ایشان را از من برگردانیدى عرض كرد شصت مرتبه پس فرمود شصت مرتبه بیرون شو و بیا و از جانب من به ایشان سلام مرا برسان پس به تحقیق گناهان خود را به سبب توبه و استغفار محو كردند، و به احترام و اكرام سزاوار شدند از براى دوست داشتن ایشان ما را.
پس ملازم چنانكه ماءمور شد به عمل آورد و بعد از آن به كار ایشان وارسى فرمود، و امور عیال و نفقه ایشانرا وسعت مرحمت فرمود و انعامها وصله ها براى ایشان مقرر داشت و حاجات ایشان را كفایت داده ، مرخص ‍ فرمود
(55).

(53) احترام كردن امام حسن عسگرى علیه السلام به زوار كربلا و خراسان

در كتاب مفتاح الجنة روایت شده كه روزى دو نفر از محبان یكى از زیارت خراسان و دیگرى از زیارت كربلا به شهر سرمن راى وارد مى شدند پس ‍ احوالات را به خدمت امام حسن عسگرى علیه السلام معروض داشتند آن حضرت هر دو را پیشواز كردند اما در وقت مراجعت آن حضرت پیاده تشریف مى آوردند، یكى از اصحاب عرض كرد یابن رسول الله اسب سوارى موجود است چرا سوار نمى شوید فرمود كه به خود گوارا نمى بینم ، كه دوستان و محبان ما پیاده باشند و من سوار شوم پس با همان پیادگیها با آن دو نفر به خانه ایشان تشریف آوردند، آن حضرت به ایشان نظر مبارك میكرد و مى گریست به حدى كه عرض كردند یا بن رسول الله سبب گریه شما چیست ؟ فرمود سبب گریه من این دو نفر زائر هستند وقتى به زائر خراسان نظر مى كنم جدم حضرت امام رضا علیه السلام به خاطرم مى آید كه در ولایت غریب بى كس و تنها به او زهر دادند و جگر مباركش را پاره پاره نمودند احدى نبود كه او را یارى و دلدارى نماید و به این زائر كه نظر مى كنم به خاطرم مى رسد جدم سید الشهداء كه در روز عاشورا با لب تشنه و جگر سوخته و بیكس و تنها در میان اهل ظلم و جفا با بدن پاره پاره به سوى خاك و ریگهاى كربلا افتاده بود و در میان اهل ظلم كسى نبود كه اعانتش كند پس ‍ هر كس كه اعانت زوار ما كند گویا به ما اعانت كرده است . (56)

(54) خبر دادن میتى از احوالات قبر به خاطر حضرت عباس ‍

منقول است كه :
دو نفر از فضلاى كربلاى معلى كه با هم بسیار مهربان و رفیق بودند یكى وفات مى كند پس شبى كه دیگرى آن متوفى را در خواب مى بیند و از انگشت شصت او گرفته از احوالات قبر و مردن و سوالات نكیر و منكر و اوضاع آن عالم خبر و سوال مى كند آن متوفى مى گوید كه مامور نیستم كه چیزى از احوالات آن عالم را به كسى بگویم پس بسیار مبالغه و تاكید كرد، سوال نود جواب نشنید تا اینكه چون مى دانست كه آن متوفى محبت زیاد و اخلاص محبت زیاد و اخلاص بسیارى به حضرت اباالفضل العباس ‍ علیه السلام داشت پس او را به آن حضرت قسم داده و گفت از طرف تو نیابتا مولاى تو حضرت عباس علیه السلام را زیارت مى كنم بگو از بس كه آن متوفى خیلى از اخلاص كیشان حضرت عباس علیه السلام بود گفت بدان كه در آن دنیا از سه چیز امید نجات است یكى زیارت سیدالشهدا علیه السلام و یكى گریستن براى آن جناب و یكى مواسات كردن با برادران دینى خود.
(57)


(55) نجات دادن حضرت عباس علیه السلام زن عجوزه اى را از آب فرات

منقول است كه كه یكى از خلفاى بنى عباس قرار گذاشته بود كه هر كس به زیارت امام حسین علیه السلام برود صد اشرفى پول به دیوان بدهد و با این قرار شیعیان جان نثار فرزند مظلوم حیدر كرار در هر سال با جمعیت بسیار به زیارت مى رفتند.
یك روز خلیفه بغداد در قصر خود نشسته بود و قصرش مشرف به بیرون بود دید كه زوار مى آیند و هر یك اشرفى مى دهند به بیرون بود دید كه زوار مى آیند و هر یك صد اشرفى مى دهند و مى روند ناگاه پیرزنى از عقب زوار با پاى برهنه و پیاده و انبانى در پشت رسید و از بغل خود كیسه اى بیرون آورده صد اشرفى شمرد و به موكلان خلیفه داد خواست كه از عقب زوار برود خلیفه حكم كرد او را گرفته پیش خلیفه بردند خلیفه گفت اى پیر زن تو كه اینقدر پول داشتى پس چرا بپاى پیاده آمده اى گفت به جهت ثواب بسیار و تاسى به اهلبیت سیدالشهدا علیه السلام كه سرگردان لشگر یزید با حالت اسیر بعضى از ایشان را پیاده مى بردند خلیفه گفت به زیارت چه كسى مى روى ؟ گفت به زیارت مولاى خودم حضرت سیدالشهدا علیه السلام و حضرت عباس مى روم . گفت :
از ایشان چه منفعتى دیده اى كه اینقدر پول را در راه ایشان صرف مى كنى ؟ گفت اصلاح جمیع كارهاى دنیا و آخرت من منوط به شفاعت ایشان است و در هر تنگى و عسرتى دستگیر دوستان و زائران خود مى باشند خلیفه گفت اگر من به تو ظلم كنم آقایان تو به فریاد مى رسند؟ گفت آرى .
پس آن ملعون حكم كرد كه دست و پاى آن عجوزه ضعیفه را بستند و به فرات انداختند و نگاه مى كردند كه آیا از این مهلكه چه كسى او را نجات تواند داد آن ضعیفه بیچاره به آن غوطه زده او را بالا برداشت در آن حال رو به طرف روضه حضرت عباس كرد یك مرتبه گفت یا اباالفضل العباس به فریادم برس باز غوطه ور شد دفعه دیگر نیز آب او را بالا برداشت باز حضرت عباس را ندا كرد در آن حاتل دیدند سواره اى چون برق رسید خود را به ضعیفه رسانیده ، ضعیفه را برداشته ردیف ساخته از آب نجاتش داد ضعیفه رو به گماشتگان خلیفه كرده گفت به خلیفه بگوئید كه مولاى من مرا در شماتت نگذاشته چطور مرا نجات داد پس آن ضعیفه به سواره گفت اى بنده خدا تو چه كسى هستى كه مرا از ورطه هلاكت نجات دادى گفت در وقت افتادن در آب نام چه كسى را فریاد مى زدى گفت مولاى خودم اباالفضل العباس را صدا مى زدم فرمود من اباالفضل العباس هستم چون خلیفه از نجات یافتن ضعیفه باخبر شد آن قرار صد اشرفى را از زوار روا داشت حكم كرد كه هیچ كس متعرض زوار نشود كه این را نتوان بست .
(58)

(56) در شهادت على اكبر (ع )

روز عاشورا كه چون نعش خون آلود على اكبر را به خیمه گاه آوردند جمیع اهل بیت به سر نعش آن جوان حاضر شده هر یكى با زبانى نوحه و ناله كرده و به حالش مى گریستند مگر مادرش لیلا و بیمار كربلا سر نعش على اكبر نیامدند تا اینكه به سیدالشهدا علیه السلام عرض كردند فدایت شوم لیلا از تو حیا مى كند و به سر نعش فرزندش نمى آید حضرت از این سخن به كنارى تشریف برد لیلا بنا كرد به آمدن اما چطور مى آمد یك دستش را جناب زینب خاتون گرفته و دست دیگرش را جناب ام كلثوم گرفته بود چون بر سر نعش على اكبر رسید یك مرتبه والده و اعلیاه گفت و خود را به نعش خون آلود پسرش انداخت و صیحه مى كشید. (59)


(57) در شهادت على اصغر (ع )

جناب ام كلثوم مى گوید:
شب سوم كوچ جناب امام حسین علیه السلام از مدینه در خواب شهربانو را دیدم كه على اصغر در كنارش گریه مى كرد و به من گفت :
اى مادر! فاطمه را به تو سپردم خوب متوجه باش و در وقت خواب لحافش ‍ را ملاحظه كن كه كنار نرود من از خواب بیدار شدم خواستم لحاف فاطمه را ملاحظه كنم دیدم فاطمه در رختخوابش نیست و در گوشه اى گهواره خالى على اصغر را مى جنباند و لاى لاى مى گوید و مى گرید گفتم نور دیده چرا گریه مى كنى این چه اوضاعیست ؟
گفت جده جان الان در خواب مادم شهربانو را دیدم به من گفت یا فاطمه قدر تو را ندانستم على اصغر بى تو خواب نمى كند و گریه مى كند بیا برادر را در آغوش بگیر و لاى لاى بگو بخوابان و پسرم على اصغر را راحت كن پس ‍ من على اصغر را به كنار گرفتم ، بیدار شدم اثرى از ایشان ندیدم چنین گریان نالان شده ام .
(60)

(58) مكالمه بین گرگ و حضرت یعقوب علیه السلام

در كتاب جریر طبرى روایت مى كند كه رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود زمانیكه پسران حضرت یعقوب كردند آنچه قصد داشتند پس به نزد یعقوب آمدند و گفتند یوسف را گرگ خورده است حضرت یعقوب سخن آنها را تصدیق نكرد پسران یعقوب برگشتند و از صحرا گرگى گرفتند پیش ‍ حضرت یعقوب آوردند پس گرگ سلام كرد حضرت به آن گرگ فرمود چرا پسر مرا خوردى ؟ گرگ عرض كرد یا نبى الله از آن وقت كه من مخلوق شده ام تا به حال گوشت بنى نوع انسان را نخورده ام ، و دیگر اینكه خودت مى دانى كه گوشتهاى پیغمبران و اولاد آنها بر وحشیان حرام است و علاوه بر این ها من از گرگهاى شهر تو نیستم و در همین ساعت به این شهر آمده ام حضرت یعقوب علیه السلام فرمود از كدام شهرى و براى چه چیزى آمده اى گفت از شهر مصر به ین دیار آمده ام و مى خواهم به خراسان بروم در آنجا برادرى دارم و مى خواهم او را زیارت كنم حضرت یعقوب فرمود اى گرگ از این زیارت چه هدفى دارى ؟ گرگ عرض كرد فدایت شوم من با پدر تو حضرت نوح علیه السلام در كشتى بودم روزى فرمود از جبرئیل به من از جانب پروردگار این چنین نازل شده كه خداى تعالى مى فرماید كه هر كس ‍ برادر خود را به جهت رضاى خداوند زیارت كند و هدفش تقرب به خدا نه براى ریا و سمعه و نه براى طلى امور دنیوى باشد براى آن زائر به هرگامى كه برمى دارد براى او ده حسنه نوشته مى شود واز او ده سیئه محو مى شود و براى او ده درجه بلند مى شود یعقوب فرمود: اى گرگ این زیارت به چه كار تو مى آید حال آن كه به شما گروه و حوش ثواب داده نمى شود براى طاعت و معاقب نمى شوید در آخرت براى معصیتى .
گرگ عرض كرد: یا نبى الله من ثواب این زیارت را براى على بن ابیطالب علیه السلام و شیعه آن بزرگوار كه وصى مرسلین است مقرر و موهب مى كنم چون این كلمات را از گرگ شنید به اولاد خود فرمود این حدیث گرگ را بنویسد گرگ عرض كرد یا نبى الله ما گروه حیوانات تكلم نمى كنیم الا با پیغمبران و وصى پیغمبر پس تو به ایشان بفرما تا به فرمایش تو بنویسد.
حضرت یعقوب فرمود براى گرگ طعمه حاضر كنید تا بخورد گرگ گفت من احتیاج به طعمه تو ندارم یعقوب فرمود چرا طعمه ما را نمى خورى ؟ عرض ‍ كرد براى آن كه من صبح كرده ام و خالقى دارم كه جمیع جسدها و رزقها را خلق فرموده است این قدر یقین دارم كه خدایى كه جسد را خلق كرده است آن جسد را بى روزى نمى گذارد
(61).


(59) داخل شدن حضرت یوسف صدیق به رودنیل براى تغسیل

در بكى العیون مسطور است وقتى كه حضرت یوسف على نبینا و آله و علیه السلام را نزدیك مصر رسانیدند، مالك گفت اى غلام عبرانى برو و در رود نیل غسل كن و بدن خود را از گرد و غبار راه پاك كن و لباسهاى پاكیزه و فاخر بپوش و نزدیك مصر شده ایم .
آن حضرت با بدن عریان دخل آب رود نیل شد در آن حال یكى ازماهیان فریاد كرد و با زبان خود خطاب به ماهیان دیگر نموده گفت كه اى ماهیان این جوان ، حضرت یوسف صدیق است به جهت احترام و اكرام او چشمهایتان را بپوشانید مبادا نظر شما به بدن بى پوشش او بیفتد پس ماهیان با شنیدن این سخن به آن حضرت اعزاز و اكرام و احترام ملاحظه كرده تماما چشمهات را بپوشانیدند و ابدا به طرف آن حضرت نگاه نكردند و حال آنكه ماهیان به آدمیان نامحرم نیستند.
حضرت یوسف على نبینا و آله و علیه السلام تبسم نمود نورى از دندانهاى مباركش ساطع شد كه دروازه هزار نفر از نور او مدهوش شدند و چون جناب یوسغ را به كار رود نیل آوردند عكس جمال حضرت یوسف به آب نیل افتاد یك ماهى سر بیرون كرده اندام لطیف حضت یوسف را دید و غوطه به آب زده ماهیان دیگر را خبر كرد كه اى ماهیان حضر یوسف كنار رود نیل آمده زود خود را برسانید و او را زیارت كنید پس ماهیان فوج فوج از قعر و ته دریا به روى آب آمدند و به حضرت یوسف تعظیم و تكریم نموده و او را زیارت كردند و خداوند به همان ماهى دو فرزند عطا كرد یكى حامل خاتم حضرت سلیمان گردید ودیگرى معراج حضرت یونس كه او را در شكم خود سیر داد تا وقتى كه به حكم خدا او را به كنارى انداخت چنان بدن مبارك یوسف لطیف و نازك شده بود كه به حرارت آفتاب دوام نداشت فى الحال به حكم خداوند قادر متعال درخت كدویى روئیده به بدن لطیف و نازك جناب یونس سایه انداخت و یك بز كوهى فرستاد كه از شیر بخورد و چشمه اى برایش جارى نمود و حال آن كه بدن جناب یونس نه زخم شمشیر و نه زخم خنجر و تیرداشت .
اما یوسف عریان كربلا امام بیمار با اهل بیت اطهار وقتى كه داخل شهر كوفه خراب گردیدند الخ ....
(62).
اما یونس كربلا كه آن یوسن كه به طفیل وجود مبارك این خلق شده بود با این بدن مجروح و عریان در پیش سواران افتاده بود سایه بانى نداشت مگر مرغان با پرهاى خودشان سایه به آن بدن عریان و بریان انداخته بودند.

(60) در بیان وفات جناب سلیمان رضى الله عنه


از اصبغ بن نباته مرویست كه من با سلمان رضى الله عنه در مداین بودم ، وقتى كه او حاكم مداین بود و در وقت بیمارى او هر روز به عیادتش مى رفتم تا این كه مرض او اشتداد یافت به من گفت اى اصبع پیغمبر صلى الله علیه و آله به من فرمود چون وفات تو نزدیك شود میتى با تو تكلم خواهد كرد پس مى خواهیم مرا به قرستان ببرى تا ببینم كه وفاتم نزدیك است یا نه .
او را به قبرستان بردیم بر اهل قبور سلام كرد ناگاه میتى جواب سلام او را داد و مكالمه بسیارى نمود تا میت گفت یا سلمان ندیدم چیزى كه محبوبتر باشد نزد خداى تعالى جز سه چیزكه اول نماز شب در شب بسیار سرد دوم روزه در روز بسیار گرم ، و سوم صدقه با دست راست كه دست چپ آنرا نداند پس كلام میت قطع شد ما او را به منزلش و در جاى خودش گذاشتیم پس سرش را رو به آسمان بلند كرده است گفت : اى خدایى كه اختیار هر چیز به دست تو است به تو ایمان آوردم و به پیغمبرت متابعت كردم و به كتابت تو تصدیق نمودم و آن چه كه وعده فرموده بودى رسید پس مرا قبض ‍ روح كرد و به سوى خود بران . خادم سلمان مى گوید: گفتم : كدام كس تو را غسل مى دهد گفت كسیكه پیغمبر را غسل داد گفتم او در مدینه است گفت همین كه پاهاى مرا رو به قبله راست كردى حنك مرا بستى صداى سم اسبش را خواهى شنید پس گفت


اشهد لا اله الا الله وحده لا شریك له و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان علیا ولى الله و اوصیائه حجج الله


و تمام شدن من چشمهاى او را بر هم كشیدم وبستم دیدم صداى سم اسب بلند شد بیرون آمدم نظر به جمال عالم آراى امیرالمؤ منین علیه السلام افتاد و سلام عرض كردم حضرت جواب داد و فرمود: ابوعبدالله ، سلمان وفات نموده گفتم بلى .
آن بزرگوار داخل شد و ردا را از روى سلمان دور كرد دیدم كه سلمان به آن حضرت تبسم كرد بعد از آن كه مرده بود سلام كرد و خواست به جهت تعظیم امام على علیه السلام برپا خیزد حضرت فرمود (( عدلى موتك معاذ)) عنى به حال مردگى خود برگرد پس به مردگى خود برگشت حضرت فرمود كه یا ابا عبدالله وقتى كه به خدمت حضرت پیغمبر صلى الله علیه و آله میرسى عرض كن كه امت تو با برادرت چه ظلم و ستمها كردند.
زادان عرض كرد یا امیرالمؤ منین علیه السلام اگر اذن میدهى آبى حاضر كنم ، تا سلمان را غسل دهیم و سدر كافور مهیا نمایم ، حضرت فرمود اى زادان خدات را رحمت كند ما به ملائكه امر نمودیم كه آب از چشمه سلسبیل و سدر كافور از سدرة المنتهى حاضر نمایند، و كفن سلمان را از بهشت (( مدها متان )) آورند.
زادان مى گوید ما در اینحال بودیم خیمه سبزى برپا شده و سطلهاى طلا از آسمان فرود آمده در آن خیمه گذاشته شد و امیرالمؤ منین على علیه السلام با دست مبارك خود و آن خیمه شروع به غسل سلمان نمود عرض كردم اذن مى دهى به شما اعانت در تغسیل سلمان كنم فرمود: اى زادان ! چهل هزار ملائكه به جهت تغسیل سلمان حاضر شده اند و ملائكه كروبین در تغسیل سلمان مرا اعانت مى كنند و اب بر دست من مى ریزند چون امیر علیه السلام از تغسیل سلمان فارغ شد دیدم قطیفه سبزى از آسمان فرود آمد و در آن جا گذاشته شد امیرالمؤ منین علیه السلام آن را گشود دیدم كفن لطیفى در آن گذاشته بودند و رقعه سر بسته در آن بود چون امیرالمؤ منین علیه السلام رقعه را گشود دیدم كه در آن نوشته شده (( هذه هدیه من الله الغالب الى محب على بن ابیطالب ، سلمان )) یعنى این هدیه اى است كه خداوند غالب بر دوست على بن ابیطالب سلمان فرستاده پس حضرت بر آن كفن این دو بیت را نوشت .



وفدت على الكریم بغیر زاد من الحسنات و القلب السلیم فحمل الزاد قبح كل شى ء اذا كان الوفود على الكریم



یعنى سلمان بر خداوند كریم وارد شد در حالى كه زاد و توشه اى از اعمال حسنه وقلب سلیم ندارد و حمل نمودن و برداشتن زاد و توشه قبیح تر جمیع قبایحست .
زمان كه ورود شخصى به كسى باشد كه بسیار كریم و اكرام باشد، آن كفن را بر قامت سلمان پوشیده و او را در نعشى خوابانیده و همین كه خواست به نمازش شروع نماید هاتفى از عالم غیب آواز داد كه اى ولى خداوند قدرى صبر كن تا ملائكه هاى عرش و ملائكه هاى آسمان و ارواح مقدسه انبیاء و اوصیاء و اولیاء حاضر شوند كه همگى مى شتابند تا با تو بر دوست تو نماز گذارند در آن حال صداى تكبیر و تهلیل و تمجید ملائكه بلند شد كه همه بر نماز سلمان حاضر شدند پس امیرالمومنین علیه السلام نماز خوانده و او را دفن نمود و بر استر خود سوار شد و از نظر غایب شد و بعد از نماز صبح بود كه از مدینه و به روایتى از كوفه بیرون آمده بود و اول ظهر بود كه به مدینه یا كوفه داخل شد
(63).


(61) كرامت حضرت سلمان علیه الرحمة

در بعضى از كتب اخبار روایت شده كه :
روزى ابوذر به منزل سلمان آمد و دید كه دیگ پر بارى در بالاى سه سنگ گذاشته بود كه ناگاه دیگ سرنگون شد اما نه از گوشت و نه از آبش قطره اى ریخته شد پس دیگ را درست كرد و مشغول صحبت شدند كه ناگاه دوباره سرنگون شد ولى از گوشت و آبش چیزى ریخته نشد و مرتبه سوم ابوذر خیلى متعجب شد.
سلمان برخاست و سه عدد سنگ كوچك به زیر دیگ گذشت سنگها
مشتعل شد و دیگ را جوشانید بیتشر تعجب نمود تا این كه آن گوشت را با آبش خوردند ابوذر بیرون آمد و در تعجب كه ناگاه به حضرت امیرالمؤ منین على علیه السلام برخورد كرد.
آن بزرگوار از تعجب ابوذر سوال نمود ابوذر دلیل تعجبش را براى حضرت تعریف كرد حضرت فرمود تعجب مكن كه در نزد سلمان علوم اولین و آخرین و اسم اعظم خداى تعالى است كسى كه صاحب این درجه باشد این قسم كارها از او عجیب و بعید نیست
(64).

(62) ایضا كرامت حضرت سلمان علیه الرحمة


روزى مقداد علیه الرحمه وارد منزل سلمان شد دید كه دیگى در بالاى سنگ گذاشته و دیگ بدون آتش خود به خود مى جوشد مقداد در تعجب ماند كه دیگ بدون آتش چطور خود به خود مى جوشد پس قدرى صحبت نمودند، ناگاه دید كه آب دیگ چنان غلیان و فوران میكند كه اندك ماند از دیگ بالا شده و فرو ریزد سلمان به مقداد گفت برخیز دیگ را از غلیان و فوران خاموش كن تا آبش ریخته نشود مقداد برخاست به هر طرف منزل نگاه نگاه كرد چیزى نیافت كه میان دیگ داخل كرده غلیانش را فرو نشاند معطل ماند در آن حال دید كه جناب سلمان آمد و دست خود را در میان دیگ جوشان داخل نمود و با دست خود گوشت و آبش آن قدر آمیخت كه دیگ از فوران افتاد زیاده از سابق از كار سلمان تعجب نمود تا این كه آنچه در دیگ بود با سلمان خوردند، و بیرون شده و در اثناى راه رسول خدا صلى الله علیه و آله را ملاقات كرد آن حضرت از تعجب مقداد سوال نمود مقداد سبب تعجب خود را عرض كرد رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود كه در كار مسلمان این قدر تجب نكن كه كسى كه از ما اهل بیت باشد این كارها از او عجیب نمى باشد (65).






نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 فروردین 1388 توسط الیاس

(31) فضیلت اشك ریختن در تعزیه سیدالشهداء علیه السلام

در مدینه زن صاحب فحشى یعنى صاحب امر قبیحى بود، كه در مدینه مشهوره بود، همسایه اى داشت كه همیشه به تعزیه دارى سیدالشهداء مشغول مى شد، و روزى در نزد آن شخص مردانى چند بود كه مرثیه مى خواندند، و مى گریستند و آن شخص امر كرده بود كه براى تعزیه داران طعامى تهیه كنند.
پس این زن فاحشه را آتش ضرور شد و به مطبخ آن صاحب تعزیه داخل شد كه آتشى براى مصرف خودش ببرد دید كه مباشرین طعام مشغول تعزیه شده اند، و آتش زیر طعام خاموش شده پس به نوعى سعى كردند آن آتشهاى افسرده را با زحمت بسیار روشن كرد، و چون زمان زیادى طول كشید از غلبه دود كه به چشمش رسیده بود، اشك چشمش جارى شد، چون آتش شعله ور گردید، قدرى آتش براى حاجتش برداشت و روانه منزل خود گردید.
چون كه معتاد خواب بود، چون ظهر شد و هوا گرم شد مشغول خواب شد و در عالم رؤ یا دید كه قیامت قائم شده و زبانه جهنم مشتعل گردیده و او را با زنجیرهاى آتشین مى كشند، تا به جهنم ببرند، و هرچه فریاد مى كند به فریادش نمى رسند، و هر قدر پناه مى خواند كسى به او پناه نمى دهد، و موكلین عذاب به او مى گویند: كه غضب خدا بر تو باد كه خدا به ما امر كرده تا تو را به قعر جهنم بیندازیم .
آن زن مى گوید: والله چون مرا به كنار جهنم رسانیدند، آنگاه شخصى نورانى ظاهر شد، و صیحه اى بر موكلین عذاب من زد و فرمود: او را رها كنید عرض ‍ كردند یابن رسول الله به چه سبب او را رها كنیم فرمود: این زن داخل شده ، بر قومى كه تعزیه دار من بودند، و آتش ایشان خاموش شده بود، كه اشك از چشمش جارى شد، ایشان چون فرمایش آن شخص را شنیدند، عرض ‍ كردند: (( كرامة لك یابن الشافع و الساقى )) یعنى دست از این زن برداشته او را براى كرامت تو اى پسر نافع قیامت و ساقى كوثر رها كردیم .
پس چون خلاص شدم ، به آن شخص عرض كردم : كه تو كیستى ؟ كه خدا تو با تو بر من منت نهاد، فرمود كه : من حسین بن على علیه السلام هستم .
پس از خواب بیدار شده و پیش از تفرق ایشان به مجلسشان رفتم و خوابم را حكایت كردم از امر من تعجب كردند و مجددا براى مظلوم كربلا گریه و نوحه سرایى كردند، و با دست ایشان از آن عمل قبیح توبه نمود
(34).


(32) منكر فضیلت گریستن در مصائب سید الشهداء علیه السلام

علامه مجلسى (ره ) در بحار نقل كرده كه در بعضى مؤ لفات اصحاب دیدم كه از سید على حسینى كه او مى گوید: من در مشهد مولاى خود على بن موسى الرضا علیه السلام با جمعى از مؤ منین مجاور بودم چون روز دهم محرم شد، مردى از اصحاب ما شروع كرد به خواندن مقتل حسین علیه السلام و از امام محمد باقر علیه السلام روایتى وارد كه آن حضرت فرموده اند كسى كه چشمش بر مصائب حسین علیه السلام بگرید، اگر چه به قدر بال پشه اى بوده باشد، خداوند عالم گناهانش را مى آمرزد، اگر چه مثل كف دریا باشد.
و در میان جاهل مركبى بود، كه ادعاى عالمى مى كرد، و آن را نمى شناخت ، گفت : این حدیث كه نقل كردى ، صحیح نیست و عقل به این اعتقاد نمى كند، و بحث بسیارى در میانه واقع شد، تا این كه اهل مجلس متفرق شدند و او مصر بر عناد و رد كردن حدیث و تكذیب كردنش بود، و او هم رفت و در منزل خود خوابید.
پس در خواب دید كه محشر بر پا شده و خلایق به حشرگاه جمع شده اند، و میزان اعمال نصب شده و صراط كشیده شده و حساب مى كشند، و نامه هاى اعمال پراكنده گردیده ، به صاحبش مى رسد و جهنم افروخته گردیده ، و بهشت مزین گشته ، و از هول محشر و شدت گرماى آن عرصه ، عطش شدیدى به این شخص غالب شد.
و در جستجوى آب بود، ناگاه چشمش به حوض عظیم الطول و العرضى افتاد، مى گوید: كه من در نزد خود گفتم : كه این همان كوثر است ، كه ائمه علیهم السلام خبر داده اند، و دید كه در آن آبى است كه سردتر از برف و شیرینر از عسل است و دید در نزد آن حوض دو نفر مرد و یك نفر زن ایستاده كه نور ایشان به خلایق روشنى میدهد، و مع ذلك لباسهاى ایشان سیاه است و محزونند، و گریه مى كنند.
گفت : پس من سوال كردم ، كه اینها كیستند؟ گفته شد، كه این محمد صلى الله علیه و آله و دیگرى امیرالمؤ منین على علیه السلام است ، و این طاهره ، زهرا علیهاالسلام ، است ، گفتم : چرا لباس سیاه پوشیده اند و محزونند؟ گفته شد آیا روز عاشورا نیست ؟ كه روز قتل امام حسین علیه السلام باشد اینها به همین جهت محزون و گریان هستند.
آن عالم جاهل مى گوید: كه من به فاطمه زهرا علیها السلام نزدیك شدم و عرض كردم : اى دختر رسول خدا من تشنه هستم قدرى نگریست و فرمود: تویى آن كسیكه فضیلت گریستن در مصائب پسر من حسین را انكار مى كنى ؟ كه او روشنى چشم و آرام قلب من است و او را شهید كرده و با ظلم عدوان كه خدا بر قاتلان او لعنت كند به آن كسانى كه به او ظلم كردند.
و او را از آب فرات منع كردند، مى گوید: كه در این حال من از خواب بیدار شدم ، و با هول و خوف استغفار كردم وپشیمان شدم از این كه آن حدیث را انكار كردم ، با عجله نزد جماعتى كه با ایشان مجادله مى كردم ، بازگشتم ، و كیفیت خواب را به ایشان نقل كردم ، و توبه نمودم
(35).

(33) فضلت لعنت فرستادن بر قاتلین سیدالشهداء علیه السلام


در بندى رحمه الله از داود الرقى روایت كرده و میگوید: كه من در خدمت ابى عبدالله علیه السلام بودم ، كه آن حضرت آب طلبید وقتیكه نوشید، مردم كه چشمهاى مباركش پر از اشك گردید.
بعد فرمود: یا داود خدا قاتل امام حسین علیه السلام را لعنت كند هر بنده اى كه آب بنوشد و امام حسین علیه السلام را به یاد آورد، و بر قاتلینش لعنت فرستد، به اذن خداى تعالى براى او صدهزار حسنه مى نویسند، و صدهزار سیئه از او محو مى گردد، و براى او صد هزار درجه بلند گردانند، پس گویا صد هزار بنده آزاد كرده است ، و خداوند قلب او را سرد مى كند
(36).


(34) صلوات بر سید الشهداء علیه السلام مساویست با...

در بندى مرحوم ذكر كرده است كه در نزد حضرت صادق علیه السلام شخصى از اصحابش بود، پس زمانى كه شب داخل شد و نماز واجبى را ادا كردند، طعام تناول نمودند، بعد از آن ، آن شخص خواید، و حضرت مشغول عبادات و مناجات با قاضى الحاجات گردید. تا طلوع صبح صادق حضرت هیچ نخوابید، چون صبح شد، آن شخص بیدار شد عرض كرد:
یا سیدى قسم ، به خدا من از نجات خود ماءیوس شدم ، و امید نجات اصلا ندارم ، حضرت فرمود چرا؟ عرض كرد: كه چون احوالات جناب تو چنین باشد، كه با وجود منصب امامت و طهارت اصلا نخوابیدى و متصل به عبادت و مناجات شب را ره روز آوردى و از خوف الهى لذت خواب به چشمهاى مباركت نیامد، و گریستى با این كه خداوند عالم خلق نكرده است ، آسمانها و آنچه در آسمانهاست و دنیا و آخرت را مگر به بركت وجود مبارك شما، پس من چگونه امید به نجات داشته باشم ، با این احوال و كمى طاعات و عبادات كه دارم .
حضرت فرمود: كه تو شب گذشته عملى انجام دادى كه آن عمل تو با فضیلت آن چه كه من مشغول آن شدم ، مساویست . عرض كرد كه من در شب گذشته چه كردم ، فرمود: زمانیكه مى خوابیدى عطش بر تو غلبه كرد، برخاستى و كوزه را برداشتى و آب نوشیدى و حسین علیه السلام را به یاد آوردى و بر او صلوات فرستادى و قاتلینش را لعنت كردى ! و به خوابگاه خود بازگشتى ، و خوابیدى و این ، آن عمل فضل توست .
فاضل مرحوم مى فرماید: كه باید لابدا مقید كنیم آن چنانكه در این روایت است به قیدى و آن ، این است كه قائل شویم بر این كه مقصود امام علیه السلام از این كه به آن شخص فرمود كه فضل صلوات بر حسین علیه السلام و لعن تو بر قاتلینش مساویست با آن چه كه ، من به عمل آوردم ، و از شب تا صبح مشغول دعا و تضرع بودم
(37).

(35) هفت مرغى كه در مصیبت و بر مظلومیت سید الشهداء علیه السلام گریستند


در كتاب تحفه رضویه مسطور است ، كه بعد از شهادت امام حسین علیه السلام هفت مرغ در مصیبت آن مظلوم گریستند، كه تا گواه و برهان بر مظلومیت و شدت مصیبت آن حضرت باشند و اشاره شود، به این كه باید جمیع اشیاء در مصیبت آن حضرت گریان و نالان باشند.
اول : غراب (كلاغ ) كه خبر شهادت آن حضرت را در مدینه به دختر علیله اش فاطمه صغرى درآورد، چنانچه تفصیل احوالات این غراب در كتب مقاتل وهمین كشكول النور مبسوطا مذكور است .
دوم : مرغ جون كه قسمتى از قطا است و شكم و پاهاى آن سیاه مى باشد، چنانچه آن حضرت در وداع خود به سكینه فرمود: (( لو ترك القطا لنام )).
سوم : حمامه راعبیه به روایت كامل الزیاره داود بن فرقدم مى گوید: در خدمت حضرت صادق علیه السلام بودم ، حمامه راعبى را دیدم كه صیحه بسیار مى كشد، بعد از زمان طویلى هر دو دیده اش را به طرف آن حضرت گردانیده ، نگاه حسرتى به آن حضرت مى كند، پس آن بزرگوار فرمود: مى دانى كه این حمامه چه مى گوید:
عرض كرد : نمیدانم فرمود: مى گوید: (( لعن الله قاتل الحسین علیه السلام )) یعنى خدا بر كشنده گاه حسین علیه السلام لعنت كند اى داود از این حمامه ها در خانه هاى خود نگاه دارید.
چهارم : بوم است كه به روایت كامل الزیارة همیشه در بیت المعموره ها منزل داشت ، و با مردم اكل و شرب مى نمود، و بعد از شهادت جناب مظلوم كربلا در خرابه ها و كوهها و صحراها منزل مى كرد.
پنجم : گنجشكها هستند راوى مى گوید: هر بار نان خرد مى كردم ، گنجشكها مى خوردند، همین كه روز عاشورا شد، دیدم آن گنجشكها از ان نان اصلا نخوردند، دانستم كه به جهت مصیبت جناب حضرت سیدالشهداء علیه السلام ماتم زده شده اند.
ششم : مرغیست كه در حوالى مدینه ، در نخلستان یهودى از خون سیدالشهدا كه در پرهاى او بود قطره اى چكیده چشم كور دختر یهودى بینا شد، و علتهاى بدنش تماما مرتفع شده سبب مسلمان شدن پدرش و اتباع او گردید.
هفتم : آن مرغیست كه در جزایر هندوستان مسمى به جزیره سیستان مى باشد، راوى این حكایت مى گوید: در آن جزیره درخت بسیار بزرگى دیدم كه از براى آن درخت شاخه هاى بسیار بود، هر وقت كه باد به آن درخت مى وزد، واضح و گشاده مى شنیدم ، كه این كلمات از شاخه هایش ‍ ظاهر مى شد.
(( آه مظلومم حسین ، آه محرومم حسین ، آه شهیدم حسین ، آه وحیدم حسین ، آه چه شد اكبرت ، آه چه شد اصغرت ، آه چه شد قاسمت ، آه چه عباست ، آه غریبم حسین ، آه شهیدم ، حسین )).
راوى مى گوید: چون این كلمات را شنیدم آن قدر گریستم كه غش كردم ، چون به هوش آمدم ، دیدم یك مرغ بزرگى بالاى آن درخت بال وپر مى زند، و صراحتا این كلمات را تكرار مى كند و بعد از شنیدن این كلمات دیدم خون از شاخه هاى درخت جارى شد
(38).

(36) تكلم ذوالجناح با امام حسین علیه السلام درچند جا

اول : تكلم ذوالجناح در وقت سوارى آن در خیمه گاه كه عرض كرد: (( اسئلك ان اكون مركوبك الى یوم القیامه ))
دوم : وقتى كه آن حضرت به شریعه فرات داخل شده عطش ذوالجناح را ملاحظه فرمود، خطاب به آن حیوان تشنه كام فرمود: (( انت عطشان و انا عطشان و الله لاذقت الماء حتى تشرب )) آن حیوان سرش را بالا گرفته گفت : یا سیدى انت اشد عطشا منى لوجوه ، اول كثرت جراحات دوم طول محاربه ، سوم شدت حرارت آفتاب ، چهارم بسیارى حركت ، پنجم سوختگى قلب از شهادت على اكبر و قاسم و عباس ، ششم جارى شدن خون بسیار از جراحات هفتم سوزش غصه اهل بیت جگر سوخته ، هشتم سوزش دیدن بدنهاى پاره پاره شهدا، در روى زمین و خاك گرم كربلا.
اما تكلم سوم : ذوالجناح در وقت خبر آوردن شهادت به خیمه گاه كه مى گفت : الظلیمة الظلیمة .
چهارم : وقتى كه جناب سكینه سوال كرد كه : اى حیوان (( هل سقى ابى ام قتل عطشانا قال ذوالجناح بل قتل عطشانا))
(39).


(37) احوال كنیز سیدالشهداء علیه السلام در غارت خیمه ها

در مجالس المتقین فاضل برغانى (اعلى الله مقامه ) روایت كرده است :
كه جناب سیدالشهداء كنیزى داشت ، و در هنگام غارت خیمه ها مشغول گریه و زارى براى آقاین خود بود، قیس بن ظفر ملعون داخل خیمه اش شد، هر چه كه در خیمه بود، برداشت بعد نظرش به آن كنیز افتاد، خواست كه لباس و گوشواره و خلخال آن بیچاره را بگیرد.
گریان و لرزان گفت :
اى لعین همین درد كشته شدن آقایان من به من بس است دیگر بیشتر از این مرا عذاب مده ، و از خدا و رسول حیا كن ، اما آن حرام زاده بى حیایى نموده و با كنیز در آویخت تا گوشواره و مقنعه اش را بردارد آن ضعیفه با دو دست از مقنعه و گوشوارشه محكم گرفت و رها نكرد، آن معلون هر چه كشید، رها نكرد.
پس آن شقى با تازیانه آن قدر به دست وبازوهاى آن مظلومه زد كه بازوهیش ‍ شكست بعد از آن همه اش را غارت كرد.
الا لعنة الله على القوم الظالمین
(40).

(38) احوالات دفن زن زانیه و تاءثیرات تربت سیدالشهداء


علامه حلى (اعلى الله مقامه ) در كتاب منتهى المطالب روایت كرده ، كه زنى زانیه بود، و خیانت آن زن در مرتبه اى بود كه اولاد خود را كه از زنا متولد مى نمود، با آتش مى سوزانید!! تا كسى از اقرباى او به عملش مطلع نگردد، و هیچ كس از اقوام او به عمل قبیح او مطلع نبود، غیر از مادرش و روزى خود را با این عمل شنیع مى گذارنیدند، تا وقتى كه مرگ او را دریافت وقتى كه آن زن را دفن نمودند، زمین جسد او را قبول نكرد، و او را از خاك بیرون مى انداخت .
پس قبر دیگرى درست كرده ، و دفن نمودند، باز زمین او را قبول نكرد، و جسدش را بیرون انداخت ، دفعه سوم در جاى دیگر قبر كندند، همین كه دفن نمودند، قبر او را بیرون انداخت ، پس اقوام و اهل او متحیر ماندند، و به خدمت حضرت صادق علیه السلام آمدند احوالات او را عرض كردند، حضرت صادق علیه السلام متوجه مادر آن زن گشته فرمود:
كه عمل آن زن چه بوده مادرش عرض كرد: عمل دخترش بسیار بد بوده است ، حضرت فرمود: سب قبول نكردن زمین ، جسد این زن را، این است كه آن زن فرزندان خود را كه مخلوق خالق حكیم بودند، به عذاب خداوند قهار كه آتش است معذب نموده است ، چاره او این است كه قدرى از تربت طاهره سیدالشهداء علیه السلام را با او دفن كنید، چون اقوام آن زن چنان كردند، زمین او را قبول كرد.
این روایت در اكثر استدلالیه فقه در باب دفن اموات نقل شده است
(41).


(39) نسوختن دست یك نفر از اهل جهنم به جهت اشك چشم باكیان سیدالشهداء علیه السلام

در كتاب مفتاح الجنة روایت است كه در روز قیامت جبرئیل امین از درگاه رب العالمین استدعا مى نماید، كه یا رب مى خواهم مرا اذن شفاعت مرحمت فرمایى ، كه یك نفر از امت خاتم الانبیاء علیه السلام را شفاعت كنم .
حق تعالى مى فرماید: اى جبرئیل در فلان مكان جهنم ، یك نفر گناهكار باقى مانده است او را به تو بخشیدم ، چون جبرئیل بیاید او را دریابد كه مثل زغال سوخته و سیاه شده ، اما یك دست او نسوخته .
عرض مى كند الهى سبب چیست ؟
كه همه اعضاى این عاصى سوخته وسیاه شده مگر یك دستش كه اصلا نسوخته است ؟
خطاب مستطاب مى رسد كه یا جبرئیل آن شخص روزى به ماتم خانه پیغمبرم محمد المصطفى ، صلى الله علیه و آله حسین مظلوم مى گذشت ، و اشك یكى از عزاداران امام حسین علیه السلام بردست او چكیده به سبب احترام آن اشك حسینى او را با آتش نسوزانیدیم
(42).

(40) خبر دادن امام حسین علیه السلام از خواب عربى و تعبیر آن حضرت و اسلام آوردنعرب


در كتاب مفتاح الجنة مرویست كه روزى عربى داخل مسجد حضرت رسول صلى الله علیه و آله شده و از خلیفه آن حضرت سوال نمود، ابوبكر را نشان دادند، پیش آمد، و گفت : اى خلیفه ، شب گذشته خواب عجیبى دیدم ، فراموش كرده ام ، مى خواهم كه خواب مرا با تعبیرش بیان كنى .
ابوبكر گفت : اى عرب خواب تو را مغیبات است ما از علم غیب بى بهره ایم او را نزد عمر فرستادند، مثل ابوبكر جواب داد او را پیش عثمان فرستادند، مانند اولى ، و دومى جواب شنید، پس ابوذر (ره ) به او رسید، بعد از درك مطلب گفت : اى عرب بیا برویم نزد وصى و خلیفه بر حق جناب رسول صلى الله علیه و آله .
حضرت به او فرمود: اى عرب چه مطلب دارى ؟ عرض كرد: خوابى دیده ام كه از یادم فراموش شده است ، مى خواهم خوابم را با تعبیرش بیان فرمایى ، آن حضرت روى مبارك را به مظلوم كربلا كرده ، و فرمود: اى نور دیده ! خواب این مرد را با تعبیرش بیان كن ، عرب تعجب كرد و عرض كرد:
اى مولى یك ساعت پیش از این مرا نزد سه نفر از اصحاب پیغمبر كه ادعاى علم و خبردارى مى نمودند، بردند، هیچ یك نتوانستند جواب دهند، اكنون مرا به طفلى رجوع مى فرمائى حضرت فرمود:
این فرزند پیغمبر است از هر چه كه مى خواهى سوال كن ! امام حسین علیه السلام فرمود: اى عرب در خواب دیدى كه در كنار شط فرات ایستاده اى چند ستاره درخشان از آسمان پیدا شد، و بعد یك ، به یك زمین كربلا افتاده پنهان شده و در همان جا غروب كردند، بعد از آن دیدى یك ماه درخشان مثل طشت پر از خون پیدا شد او نیز در آن جا غروب كرد.
عرض كرد، بلى !یابن رسول الله خوابم چنین است ، حالا تعبیرش را بفرما حضرت امیر علیه السلام فرمود: اى عرب از تعبیرش در گذر! عرب اصرار و تاءكید بسیار كرده و دست بردامان امام حسین علیه السلام زده التماس تعبیر نمود آن جناب فرمود: اى عرب خوب دیده اى آن زمین ، محل دفن و قبر من است و آن ستاره ها جوانان من هستند، و آن ماه مانند طشت طلا پر از خون ، من هستم كه مرا كوفیان بى وفا مهمان خواسته و در همان كنار فرات مرا با جوانان و برادران و اصحابم با لب تشنه و شكم گرسنه و بدن مجروح شهید خواهند كرد، آن عرب گریسته و مسلمان شد
(43).


(41) اشك چشم عزاداران مرحم جراحات سیدالشهداء علیه السلام

مرویست كه شخصى به نام عبدالله مى گوید: در شب یازدهم محرم الحرام ، در خواب دیدم كه امام حسین علیه السلام در صحراى كربلا در میان خاك و خون افتاده ، و یك هزار و نهصد و پنجاه زخم تیر و نیزه و شمشیر در بدن مبارك او ظاهر بود وسیلاب خون از زخمهاى بدن شریفش جارى بود.
چون آن حالت را در آن بزرگوار دیدم ، خوف عظیم بر دلم افتاد و از هول بیدار شدم ، و بسیار گریه نمودم ، و چون شب دوازدهم خوابیدم باز آن جناب را در خواب دیدم لیكن زخمهاى پیكر انورش صحیح و سالم شده بود پیش رفته عرض كردم :
پدر ومادرم فداى تو باد! یابن رسول الله دیشب شما را در خواب دیدم كه زخمهاى بسیارى بر شما وارد شده بود و امشب اثرى از آن زخمها نیست ، آن حضرت فرمود: بدان كه آب دیده گریه كنندگان مرحم جراحتهاى من مى باشد، اى عبدالله ! شب گذشته چون مرا در خواب دیدى و بر حال من گریستى !آب دیده تو مرحم زخمهاى من شد
(44).

(42) به بركت گرد وغبار خاك كربلا روى تابوت مرد عاصى


از كتاب تحفة المجالس نقل شده است ، كه در بغداد مردى بود، كه بسیار گنهكار و اهل معصیت بود، ومال بسیارى داشت ، چون وقت مردنش ‍ رسید، وصیت كرد: كه چون از دنیا رفتم ، جسد مرا به نجف اشرف ببرید، و در آنجا دفن كنید شاید كه از بركت حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام حق تعالى از گناهكاران من درگذرد، و مرا به آن حضرت ببخشد این را بگفت ، و جانش را تسلیم كرد.
خویشان و اقرباى او به وصیت او عمل نموده ، و نعش او را برداشته و روانه نجف اشرف شدند، و خدمه حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام در همان شب خواب دیدند، كه آن حضرت در صحن حرم مطهرش ظاهر شد، و جمیع خدمه خود را طلبید و فرمود: كه فردا صبح فاسقى را در تابوت نهاده با این نشان به اینجا خواهند مى آورند، مانع شوید، و نگذارید، كه او را در اینجا دفن ، كنند كه گناه او از ریگ بیابان بیشتر است این را گفته و ناپدید شد.
چون صبح شد جمیع خدمه حاضر شده و خواب را به یكدیگر تعریف كردند، همگى در جلوى دروازه به انتظار او نشستند بسیار طویل كشید ولى كسى نیامد، برگشتند و متفكر ماندند، كه چرا این واقعه به عمل نیامد، از قضا آن جماعتى كه تابوت همراه ایشان بود، در آن شب راه را گم كردند و گذرشان به صحراى كربلا افتاد.
چون روز شد راه نجف الاشرف را در پیش گرفتند، چون شب دوم شد خدمه آن حضرت را در خواب دیدند كه همه ایشان را طلبیده فرمود: چون صبح شد همه بیرون روید تابوت را كه شب سابق شما را امر به منع آن كرده بودم ، با اعزاز و اكرام بیاورید و ساعتى در روضه من بگذارید، بعد در بهترین جاى دفن كنید خدام كه از شنیدن این كلام تعجب نمودند، عرض ‍ كردند: این چه سر است ، فرمود: كه شب گذشته آن جماعت راه را گم كرده و به صحراى كربلا افتادند و باد خاك كربلا را به تابوت آن مرد گنهكار انداخت ، و افشانده از بركت خاك كربلا به خاطر فرزندم حسین علیه السلام حق تعالى از جمیع تقصیرات او در گذشته و او را عفو فرموده است پس ‍ خدمه جملگى بیدار شده و چون صبح شد همه از شهر بیرون رفتند، بعد از ساعتى آن تابوت را با اعزاز و اكرام تمام به روضه مباركه آن حضرت برده و در بهترین مكان دفن كردند، و صورت واقعه را به همراهان آن تابوت نقل كردند
(45)


(43) نقل شیخ جمال الدین در قصد به كشتن

در كتاب تحفة المجالس نوشته شده كه ، شیخ جمال الدین موصلى مى گوید: كه پدرم دشمن خاندان رسول صلى الله علیه و آله بود و حام بصره و بسیار صاحب بغض و عناد بود و زن ناصبیه ، كه من از او متولد شدم ، در حباله خود داشت و هیچ پسرى نداشت ، پس پدرم به مقتضاى عقیده فاسد خود نذر كرد كه اگر خداوند عالم پسرى به من كرامت فرماید، به شكرانه آن موهبت آن پسر را بدان وادارد كه مادام العمر زائران سیدالشهداء علیه السلام راكه عبورشان به موصل افتد، بكشد و تلف سازد. چونكه مشیت الهى به هدایت یافتن او تعلق گرفته بود، بعد از اندك مدتى جمال الدین متولد شد، چون به حد رجال و مرتبه كمال رسید، پدرش ‍ وفات كرده بود، پس مادرش از كیفیت نذر پدر او را با خبر كرد، آن پسر به موجب نذر پدر از عقب جماعتى كه زوار كربلا بودند، رفت چون به مسیرى كه در نزدیكى كربلا است رسید، غبار آن سرزمین به مشام او در آمد، دید كه زوار عبور كرده و رفته اند، در آن جا توقف نمود، تا وقتیكه زوار مراجت نمایند، ایشان را بكشد از بركت آن سرزمین ، و یمن وصول غباران تربت طاهره به مشامش ، خواب بر او غالب شد. در خواب دید كه قیامت برپا شده و خلق را دید كه وانفسا مى گویند: و او را نیز گرفته به دوزخ مى برند، چون او را به جهنم انداختند، آتش در سوختنش توقف كرد، مالك دوزخ به آتش خطاب كرد كه چرا در سوختن او توقف مى كنى ؟ آتش گفت : چگونه بسوزام ، و حال آن كه غبار زوار و تربت حسینى بر او نشسته و در بدن او جاى گرفته است ، تا او را نشویند تصرف سوختن من او را غیرممكن است !
چون خواستند كه او را بشویند، جمال الدین از خوف عتاب مالك دوزخ بیدار شد، و توفیق یارى كرده و او را از عقیده فاسده خود و عداوت اهل یبت برگشت و رفت و مجاور آستانه سیدالشهداء علیه السلام گردید، و چون طبع موزون ، داشت لهذا به مداحى و مرثیه خوانى جناب سیدالشهداء علیه السلام وسایر ائمه علیه السلام تا حیات داشت ، مشغول گشته و به شیخ جمال الدین اشتهار یافت
(46).

(44) فروختن تعزیه دار دختر خود را


در كتاب مفتاح الجنة منقولست كه در زمان سلف شیخ صالح دیندارى از دوستان اهل بیت علیهم السلام بود كه هر سال در دهه محرم مشغول تعزیه دارى سیدالشهداء علیه السلام شده ومال بسیارى صرف طعام فقراء و مساكین و عزاداران مى كرد.
از گردنش روزگار كج رفتار صدمه به مال و دولتش رسیده و بسیار فقیر و پریشان حال شد، و با نهایت عسرت مى گذرانید تا این كه ما محرم داخل شد و دو روز گذشت آن مرد بیچاره هرچه كوشید و به هر جانب دوید دستش به جایى نرسید با، حسرت و اندامت دلگیر و غمگین به خانه خود داخل شد و سر به زانو متفكر بود.
زنش او را بسیار پریشان دید و در مقام تسلى گفت : اى شوهر چه حادثه رو داده و به چه مصیبت گرفتارى كه حال گفتگو ندارى ؟ گفت : اى مونس ‍ روزهاى غمگینى من ، خودت مى دانى كه هرسال در دهه محرم با چه اوضاع و جلال مشغول تعزیه دارى خامس آل عباس مى شدم ، و امسال دو ماه از ماه محرم مى گذرد و من از فیض تعزیه دارى محروم و دلگیر و لاعلاج مانده ام .
آن غیوره زن گفت : غم مخور اگر مال نداریم الحمدلله كه ، جان داریم در هر سال صرف مال مى كردى امسال صرف جان كن گفت چگونه ؟ گفت : طلاق مرا بده ، و مرا در بازار برده بفروش ، وقیمت مرا صرف عزادارى مظلوم كربلا كن !و این قدر غصه و اندوه مخور پس آن مرد قدرى متفكر شد و آه سوزناكى كشیدو گفت : اى همدم ایام محمنت و شادى من این از غیرت و حیمت دور مى ماند، لكن ، تو اگر به مفارقت این دختر ما راضى و دلگیر نباشى و بر بى دختر ماندنت صبر توانى كرد، من آن وقت از تو راضى و ممنون مى شوم ، آن زن شیر دل به شنیدن این سخن از جاى برخاسته دختر را به هر زبانى راضى نمودن و خود هم بامیل و رضامندى تمام ، دختر را تسلیم آن مرد نمود، و گفت : این دختر ما را ببر و در بازار اسیران بفروش ، كه جان اولاد من فداى تعزیه داران و گریه كنندگان سیدالشهداء علیه السلام است .
آن مرد دخترش را آورد، به یك نفر عربى به مبلغ معینى فروخته برگشت و مشغول تهیه و تداركات مجلس عزا گشت و آن عرب دختر را به خانه خود برد، آن زن عرب به محض دیدن دختر واله حسن و جمال و شیفته گفتار و كمال او شد و مانند مادر مهربان برخاست و نوازشها كرده اراده نمود كه گیسوهاى او را شانه زده و ببافد، كه دختر ممانعت كرده و راضى نشد، و گفت : این زلفها و گیسوان مرا مادرم شانه زده و بافته است هر وقت كه به آنها نگاه مى كنم ، مادرم به خاطر مى آید، و امشب بافته مادرم را بر هم نزن .
بعد از نماز و طعام اراده خواب كردند لیكن آن دختر را به خیال در نزد مادر بود، و به خیال خوابش برد، پس آن عرب در خواب دید كه حضرت خاتم الانبیاء، صلى الله علیه و آله تشریف آورده و به عرب فرمود: كه این مشت طلا را از من بگیر و فردا این دختر را به مادرش برسان ، آن عرب قبول كرده و با وحشت از خواب بیدار شد.
و دختر نیز در خواب دید كه یك نفر زن نوارنى آمد و او را به آغوش كشید و مهربانیهاى بسیار و نوازشهاى بى شمار كرده در آغوش كشید، و مهربانتر از مادر گیسوهاى او را شانه كرد و تسلى و آرام داده و گفت : اى دختر غم مخور كه به زودى به مادرت مى رسى و دختر هم از خواب بیدار گردید.
پس عرب با هزار مهربانى دختر را به آغوش كشید و به پدر و مادرش رسانید و عذرها خواست و خوابش را بیان نمود آن مرد و آن زن بسیار دلشاد شد، با اخلاص تمام مشغول تعزیه دارى شدند بعد از آن مادر دختر خواست كه گیسوانش را شانه بزند دید كه گیسوان دختر را به نحوى شانه كرده و بافته اند كه در قوت بشر نیست ، گفت : نور دیده گیسوان تو را چه كسى شانه زده و بافته كه مثلش در دنیا بافت نمیشود؟ و بوى مشك و عنبر مى دهد؟ گفت : اى مادر غم كشیده گیسوان مرا در عالم رؤ یا مادر مظلوم كربلا فاطمه زهرا علیها السلام این چنین بافته است و این بوى مشك و عنبر از تاءثیر دستهاى مبارك آن خاتون است
(47).


(45) مكالمه بین امام رضا علیه السلام و شیران درنده ماءمور ملعون

در كتاب بحارالانوار، روایت نموده ، كه ماءمون چند شیر درنده داشت ، و هر كس را كه مى خواست ، شكنجه كند، به قفس آن شیرها مى انداخت ، او را دیده و مى خوردند، روزى به خدمت جناب امام رضا علیه السلام عرض ‍ نمود: كه یا اباالحسن مى خواهم به قفسهاى شیران بروى و با آنها مكالمه نمایى ! آن سرور قبول نموده و به قفس شیرها رفت ، وقتى چشم شیران به آن ركن زمین و آسمان افتاد به قدرت كامله الهى و اعجاز آن بزرگوار شیران به تكلم درآمدند، و اظهار اعزاز و احترام نمودند و عرض كردند: یابن رسول الله به چه جهت خود را به دست دشمن داده اى ؟ ما را ماءذون و مرخص ‍ فرمات كه دشمنان تو را از صفحه دین براندازیم آن سرور فرمود: كه پدران بزرگوارم به من خبر داده اند كه رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: مرا ماءمون شهید خواهد كرد، و ما تسلیم امر خدا ورسول هستیم ، و از ظلمهایى كه از دشمنان به ما مى رسد راضى وشاكریم .
پس از میان شیران ، شیر لاغر و ضعیفى برخاست و عرض كرد: یا سیدى ماءمون هر روز براى خوراك شیران ، گاو و گوسفند مى آورد، و این شیرهاى جوان و پر قدرت و قوى هستند و من پیر و لاغر هستم ، این شیرها به من ظلم و ستم مى كنند، و چیزى به من نمى دهند همه را خودشان مى خورند.
آن سرور به آن شیران حكم فرمود، كه اول بگذارید، آن شیر ضعیف طعمه خود را بردارد، بعد از آن شما شروع به خوردن كنید، همه شیران عرض ‍ كردند سمعا و طاعتا.
ماءمون چون از احوالات تكلم شیر ضعیف پیر مطلع شد، براى امتحان عرض نمود، كه چند گاو براى طعمه آن شیران آورند، و چنانكه آن حضرت مقرر فرموده بود، آن شیران جوان به جا آوردند، ماءمون از مشاهده این معجزه چون مار به خود پیچید و عرض كرد: یا اباالحسن ، این شیران چه مى گویند، فرمود: آنچه كه شنیدى و فهمیدى
(48).

(46) كرامت امام رضا علیه السلام


در كتاب تحفه رضویه ، روایت كرده است كه شخصى به مرض برص مبتلا شده بود، خدمت یكى از ائمه علیه السلام شكایت كرد، آن حضرت به او فرمود: كه حنا را با نوره ممزوج نموده و به محل بهق و برص بمال .
میر محمد على نقى نام خادم امام رضا علیه السلام مى گوید: وقتى كه علامت برص در من پیدا شد، به اطباء مراجعت كردم ، معالجه نشد، احوال خود را به شخصى گفتم ، آن شخص گفت : اگر تو مرد خوبى بودى مبروص ‍ نمى شدى ! این سخن به من دشوار آمد، به زیارت امام رضا (ع ) رفته و بسیار نالیدم ، و استغاثه كردم و عرض نمودم : فدایت شوم جماعت مرا سید مى دانند اگر سیدم مرا دوا كن و اگر نا سیدم برص من زیادتر شود پس از گریه زارى به خانه رفتم كتابى برداشته مطالعه مى كردم از معالجه مرقومه اى كه مذكور شد در آن كتاب دیدم ، دانستم كه از معجزه آن حضرت است .
همان ساعت رفتم حنا و نوره تحصیل نموده و بر محل بهق و برص مالیدم ، دو ساعت فاصله نشد، كه آن مرض از من به كل دفع شد، الحمدلله الذى هدینا لهذا
(49).


(47) مسخ شدن مامون ملعون

ایضا در كتاب تحفه رضویه در واقعه پنجاه و یكم آن روایت كرده كه سید فاضل عالم و عامل محقق و موفق سید ابوالفتح سید نصر الله بن سید حسین موسوى مدرس كربلاى معلى در كتاب مسمى برضات الدهرات از شیخ محمد باقر مكى بن ملا محمد حسین مشافهه شنیدم ، كه او مى گفت :
یكى از فضلاى امامیه براى من نقل كرده ، كه در قرن حادى العشر در كشتى نشسته بودیم ، كشتى ما شكست من در تخته پاره اى به جزیره اى افتادم ، در آن جزیره میمونى را دیدم ، كه از چاهى كه در آنجا بود، آب مى كشید و به حوضى كه در نزدیك آن چاه بود مى ریخت ، بعد از زمانى دیدم كه فیلى آمد، و آن میمون را تكه تكه كرد، تا آنكه میمون را كشت و بدنش را مالید، و نرم نمود، و آب حوض را خورد و رفت ، بعد از آن دیدم ، آن میمون زنده گشت ، و به قرار سابق از آن چاه آب كشید و به آن حوض ریخت ، تا پر كرد روز دیگر دیدم ، كه به همان نحو فیل آمد و میمون را كشت ، و آب حوض را خورد، و رفت و باز میمون زنده شد و شروع به آب كشیدن نمود، تا اینكه میمون متوجه من شد، و به تكلم در آمده و گفت : آیا مرا مى شناسى ؟ گفتم : نه .
بعد از آن همان میمون گفت : لعنت خدا بر دشمنان محمد و آل محمد صلى الله علیه و آله .
آیا مامون عباسى را مى شناسى ؟ گفتم : بلى ! گفت : من همان مامون عباسى مى باشم ، از وقتى كه مرده ام ، تا به حالا خداوند عالم مرا به این عذاب معذب ساخته است به سبب آن ظلمى كه به امام رضا علیه السلام كرده ام .
(50)

(48) گواهى دادن اسب امام رضا علیه السلام در امامت ایشان

در كتاب وسیله الرضوان جارى مى گردد:
معجزات بسیارى براى امام رضا علیه السلام روایت كرده است ، از آن جمله این است ، كه شیخ محمد حر در كتاب خصوص المعجزات و در كتاب بهجه روایت كرده اند، از شیخ ابوالفضل محمد بن على شادان قزوینى كه او به اسناد خود از سعید سلاام روایت كرده ، كه گفت :
در خدمت حضرت امام رضا علیه السلام بودم و مردمان در خدمت آن حضرت خضوع مى كردند: بعضى مى گفت : كه او صلاحیت امامت ندارد كه پدرش تصریح و وصیت نكرده و او را ولیعهد خود نساخته است ، در آن وقت ما پیش آن حضرت رفتیم و سخن گفتیم :
پس شنیدیم از مركبى كه آن حضرت سوارش بود، به كلام فصیح گفت :
كه او امام من و امام جمیع خلایق است ، و به درستى كه آن بزرگوار به مسجد مدینه تشریف برد شنیدم ، كه دیوارهاى مسجد و چوبهاى آن ، به حضرت سلام كردند، و سخن گفتند.
(51)





 






نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 فروردین 1388 توسط الیاس

(15) گواهى دادن آب فرات به ولایت على علیه السلام


روایت شده وقتى حضرت امیرالمؤ منین على علیه السلام از جنگ صفین و وقایع آن سرزمین فارغ گردید با اصحاب و احباب در كنار فرات ایستاده و خطاب به آن فرمود: (( من انا)) آب فرات به موج و اضطراب و لرزش ‍ درآمده و موجهاى آبش بلند گردید، و جماعت لشكر ملاحظه اوضاع فرات نموده متوجه بودند، كه ناگاه جمیع حاضرین شنیدند كه آب فرات به بیان افصح و ابلغ گفت :


اشهد ان لا اله اله الله و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان امیرالمؤ منین علیا ولى الله و حجة الله على خلقه


و فرات همان نهریست كه در مهر و صداق فاطمه زهرا علیهما السلام داخل شده و مال مطلق آن مخدره بود و به همه كس بلكه بر حیوانات صحراها و پرندگان مباح و حلال بوده (17).


(16) انتقام خواستن یك زوار از حضرت امیر علیه السلام درباره كسى كه او را اذیت كردهبود

در كتاب مفتاح الجنة و در كتاب فاضلى نقل كرده یك وقت زوار به كربلا مى رفتند در منزل مسیب یك نفر از معاندین یك نفر از زوار را گرفت و پرسید: به كجا مى روى ؟ گفت : به زیارت امام على علیه السلام مى روم كه سه حاجت دارم از حضرت بخواهم .
آن شخص دشمن این را كه مى شنود، با تازیانه آهنینى كه در دست داشت آن زائر را آنقدر مى زند كه مشرف به هلاكت مى شود، بعد مى گوید: كه به زوار امام على این حاجت را نیز بخواه كه انتقام تو را از من بستاند.
پس آن زائر با هزار زحمت خود را به روضه حضرت امیرالمؤ منین على علیه السلام رسانیده بعد از زیارت ، گریه و زارى بسیار كرده و به ضریح چسبیده عرض كرد: اى حلال مشكلات از همه مطلبهاى خود گذشتم ، مگر این مطلب كه باید انتقام مرا از آن ظالم بگیرى با آن حال آنقدر گریست كه به خواب رفت در عالم خواب دید كه امیرالمؤ منین مى فرماید: از تقصیر آن شخص در گذر، و عفو كن عرض كرد: كه عفو نمى كنم مرا بسیار اذیت كرده است .
باز شروع به گریه و زارى كرد عرض كرد: كه یا على به زودى انتقام مرا از آن ظالم بگیر پس بیدار شده ضریح را گرفته دادخواهى و سوگوارى كرده و مى گرید و مى نالید، تا این كه دوباره به خواب رفت در خواب حضرت را نیز دید كه به او فرمود: كه به او آن شخص را به حسین ببخش بیدار شد و گفت آخر آن ظالم را با امام حسین علیه السلام چه مناسبت ، من نمى گذارم باز الحال كرد، بى هوش افتاد.
در عالم بى هوش حضرت امیرالمؤ منین على علیه السلام به او فرمود: كه آن شخص یك روز به جهت اذیت زوار در بیابان مى گشت ، تا به كنار فرات رسید نظر به زمین كربلا نمود حال امام حسین علیه السلام را به خاطر آورد كه آب فرات با این بسیارى در نزدیكى چنین آبى آن حضرت را تشنه كشتند، و قطره اى از این آب به او ندادند، پس متاءثر شده با شدت گریه كرد و به این جهت خداوند عالم از گناهان او در گذشت و آن شخص خودش این مطلب را مى داند پس زائر زیارتها را تمام كرد.
وقتى كه به مسیب رسید آن شخص آن زائر را دید و گفت : چرا از امام على نخواستى كه انتقام تو را از من بگیرد، گفت : عرض كردم اول خودش فرمود عفو كن ، نگذشتم بعد از آن فرمود به حسین ببخش كه احوالات او چنین است همین كه آن شخص احوالات خود را از او شنید خود را به پاى زائر انداخت بوسید و التماس كرد كه مرا عفو كن كه از آن توبه كرده ام و كار من آن قرار است كه حضرت على علیه السلام به تو فرموده پس همان شخص ‍ شیعه خالص شده و در نجف الاشرف مجاور آن حضرت گردید تا وفات كرد (( رحمة الله تعالى علیه ))
(18).

(17) حكایت شیرى كه حضرت امیر علیه السلام مادرش را از دست او خلاص كرد


در كتاب تحفة المجالس روایت شده كه روزى فاطمه بنت اسد سلام الله علیها مادر امیرالمؤ منین علیه السلام در ایام طفولیت با چند نفر از دختران عرب به صحرا رفتند و بازى مى كردند كه ناگاه شیرى پیدا شد و همه دختران فرار كردند. ولى فاطمه علیها السلام نتوانست فرار كند در اینحال بود كه سوارى نزدیك شده و شمشیر خود را كشیده آن شیر را به دو نیم كرد همینكه فاطمه این حالت را دید، خود را به قدوم آن سواره انداخته و گردنبندى كه در گردن داشت گشوده و به رسم هدیه به آن سواره داد و دعاى خیر نمود، و به سلامت متوجه مكه گردید.
و چون این خبر به پدر و مادر فاطمه رسید گریان و نالان متوجه صحرا گردیدند، و فاطمه را صحیح و سالم ملاقات كردند و از احوالاتش پرسیدند فاطمه كیفیت آمدن سواره را گفت پس ایشان به عقب سواره روان شدند كه او را به مكه آورده احسانى در حق او نمایند، به جایى رسیدند كه شیر را كشته دیدند، و هر چه جستجو كردند از سواره اثرى نیافتند.
باز به مكه مراجعت نمودند، مدت مدیدى گذشته تا اینكه روزى حضرت امیر علیه السلام در ایام طفولیت با مادر خود مزاح و شوخى مى كرد، مادرش فاطمه علیها السلام به او گفت : اى فرزند تو كودكى با من مزاح مى كنى حضرت فرمود: اى مادر مگر قصه شیر و سواره را فراموش كرده اى ؟ آن سواره كه بود كه تو را از چنگ شیر نجات داد و خلاص كرد؟ مادرش ‍ گفت : میان من و آن سواره نشانى هست پس حضرت دست به آستین خود كرده و گردنبند مادرش را بیرون آورد و گفت : اى مادر ملاحظه كن ، ببین كه این همان گردنبند تو است یا نه ؟ مادرش گفت آرى . حضرت فرمود: آن سواره من بودم كه شیر را كشته و تو را نجات دادم
(19).


(18) على علیه السلام مظهر العجائب

از كتاب زبدة المناقب روایت كرده اند كه چون امیرالمؤ منین علیه السلام از جنگ نهروان به فتح و نصرت مراجعت فرمود، گذرش بر سر دو راهى افتاد، یكى نهر عیسى و از راه دیگرش بى آب بود آن جناب مقرر فرموده كه از راه بى آب بروند پس مسافتى طى نمودند و از شدت گرما لب و دهان لشكریان خشكید و بعضى از منافقان كه همراه لشكر بودند زبان طعن گشودند كه در این صحراى بى آب همگى از تشنگى هلاك خواهیم شد.
كجا در این صحراى بى آب و علف آبى پیدا خواهد شد و مؤ منان با اخلاص ‍ از گفتار منافقان دل آزرده شدند، به عرض جناب مقدس عال امیرالبرة علیه السلام رسانیدند، از بى آبى لشكر و مراكب شكایت كردند.
حضرت فرمود: كه جمیع لشكر در یك جا جمع و حاضر باشند، تا قدرت الهى را مشاهده كنند، پس آن سرور عالم خطى مدور كشیده و به قنبر فرمود: تا آن را بكند بعد از آن سنگ بزرگى پیدا شد كه هیچ كس نتوانست حركت بدهد، پس به نفس نفس خود سنگ را دور انداخته پله اى پیدا شد به قنبر فرمود كه پایین رو آنچه كه دیدى بیان كن قنبر سى و پنج پله كه پایین رفت درى از سنگ مقفل
(20)) دید و بالا آمد عرض كرد فداى تو گردم درى از سنگ مقفل دیدم ، كلید ندارد و معلوم نیست ، كه كلیدش در كجاست و گشودنش بسیار مشكل است پس آن حضرت از عمامه خویش كلیدى بیرون آورد به قنبر داد و فرمود:
در را بگشا و جام آبى بیاور قنبر رفت در را گشود دید حوض آبى است و اطراف آن حوض همه گل و ریحان و نرگس تر و تازه روئیده و حضرت على علیه السلام را دید، كه در سر حوض نشسته قنبر را حیرت بر حیرت افزود، پس حضرت جامى با دست مبارك خود از حوض پر كرده و به قنبر داده فرمود:
كه ین جام آب را بگیر بالا برو و لب تشنگان را سیراب كن ، قنبر جام را گرفت بیرون آمد، دید كه حضرت على علیه السلام در جاى خود چنانكه بود، نشسته است قنبر از این ماجرا مضطرب و حیران شد خواست به تكلم درآید، و افشاى آن راز نماید، حضرت على فرمود:
اى قنبر مگر قصه دشت ارژنه را نشنیده اى ؟ كه در این مقام تعجب مى كنى پس قنبر سكوت كرد جمیع اهل لشكر و مراكب ایشانرا با همان جام آب سیراب كرد و جام آب با همان حالت اولى بود، و چیزى ناقص نشده بود
(21).

(19) بیرون آوردند حضرت امیر علیه السلام هشتاد ناقه براى اعرابى

در كتاب كشف الغمه از حضرت سیدالشهداء علیه السلام مروى است كه فرمود: چون جدم رسول خدا صلى الله علیه و آله از دنیا رحلت فرمود، پدرم امیرالمؤ منین على علیه السلام آواز داد و ندا كرد كه هر كس نزد پیغمبر امانتى یا وعده اى یا دینى بوده باشد بیاید از من بگیرد، پس هر كس كه طلبكار بود یا وعده اى از حضرت رسول صلى الله علیه و آله داشت مى آمد و پدرم دست به زیر مصلاى خود برده به قدر طلب و وعده هر شخصى میداد.
این خبر به مرو رسید رفت و به ابوبكر گفت : اگر تو ضامن وعده ها و دیون رسول خدا صلى الله علیه و آله شوى چنانكه على بن ابیطالب علیه السلام پس از زیر سجاده خود مى یابى ، آنچه على مى یابد. پس ابوبكر نیز ندا در داد و این خبر را به حضرت على علیه السلام عرض كردند، حضرت فرمود: زود باش كه پشیمان مى شود روز دیگر ابوبكر با اصحاب خود نشسته بود كه اعرابى آمد و گفت وصى رسول خدا صلى الله علیه و آله كیست ؟
ابوبكر را نشان دادند اعرابى رو به ابوبكر كرده گفت : حضرت رسول صلى الله علیه و آله بارى من هشتاد ناقه سرخ موى و سیاه چشم و بلند كوهان وعده كرده است ، اكنون چون تو در جاى آن حضرت نشسته اى از تو مطالبه مى كنم ، ابوبكر رو به عمر كرد و گفت اكنون علاج ادعاى اعرابى را بكن ، عمر گفت : شاهد بخواه كه وعده حضرت رسول صلى الله علیه و آله را اثبات كند، ابوبكر شاهد خواست اعرابى گفت : آیا لیاقت داشت كه شخصى مثل من از شخصى مانند آن بزرگوار شاهد و گواه گرفته باشم ؟ به احتمال آن كه العیاذ بالله آن بزرگوار انكار وعده خود خواهد كرد، پس به من معلوم شد كه تو وصى و جانشین آن حضرت نیستى .
سلمان كه در آن جا حاضر بود برخاسته و گفت : اى اعرابى بیا تا تو را نزد وصى و خلیفه بر حق پیغمبر صلى الله علیه و آله ببرم پس سلمان اعرابى را به خدمت امیرالمؤ منین علیه السلام آورد، اعرابى متوجه آن جناب شد عرض كرده اى شخص بزرگوار تو خلیفه بر حق حضرت رسول ، حضرت امیر علیه السلام هستى ؟ فرمود: بلى ! چه مطلب دارى عرض كرد: هشتاد ناقه سرخ موى و سیاه چشم و بلند كوهان از تو میخواهم كه وعده رسول خداست كه به من داده است حضرت فرمود كه : آیا تو و تمام اهل خته تو همگى اسلام آورده اید؟ اعرابى چون این كلام را از آن حضرت شنید دوید و دست مبارك آن حضرت را بوسید و گفت شهادت میدهم كه تو وصى حضرت رسول صلى الله علیه و آله هستى ، زیرا حضرت رسول صلى الله علیه و آله این هشتاد ناقه را به شرط اسلام آوردن من و اهل خانه من به من وعده فرموده بود. الحال الحمدلله همه ما اسلام آورده ایم پس امیرالمؤ منین على علیه السلام به امام حسن علیه السلام فرمود كه : با سلمان و این اعرابى به فلان وادى برو و ندا كن كه یا صالح چمن جواب دهد بگو كه امیرالمؤ منین علیه السلام به تو سلام مى رساند، و مى گوید: آن هشتاد ناقه حضرت رسول خدا صلى الله علیه و آله را كه براى این اعرابى مقرر فرموده بود حاضر كن .
پس چون ایشان به آن وادى آمدند و امام حسن علیه السلام ندا كرد جواب آمد كه لبیك یا بن رسول الله پس امام حسن علیه السلام اداى رسالت نمود جواب آمد سمعا و طاعتا زمانى نگذشت كه زمین منشق شد و زمام ناقه اى بیرون آمد امام حسن علیه السلام آن را گرفته به دست اعرابى داد، و فرمود: بكش ، اعربى زمام را كشید و هشتاد ناقه به همان صفتها كه مى خواست بیرون آمد. اعرابى به آواز بلند گفت :
(( من مثلك یا امیرالمؤ منین من مثلك یا امیرالمؤ منین )) پس به آن حضرت ثناى بسیار گفته روانه منزل خود گردید در حالیكه شاد و مسرور بود
(22).

(20) نوشته شدن نام على علیه السلام بر پرهاى هدهد و مكالمه اش با سلیمان


در كتاب مصابیح از تفاسیر اهل بیت علیهم السلام روایت كرده كه حضرت سلیمان هدهد را در میان طیور ندید، فرمود:
چگونه است كه او غایب شده است ؟
پس اگر بیاید او را سخت عذاب مى كنم یا مى كشم چون به حضرت آمد، فرمود:
اى هدهد كجا بودى اگر حجت و دلیلى بر من به جهت غایب شدنت نیاورى و نگویى تو را سخت عذاب مى كنم یا مى كشم هدهد گفت :
بر تقدیر اینكه دلیل و حجتى نداشته باشم باز تو نمى توانى مرا بكشى .
گفت : براى آنكه در هر پر من به خط سریانى كلمه یا على نوشته شده و این تاج كرامت از او بر سر من است .
و بدین جهت مرا فخر بر مرغان دیگر است و دل من مملو از محبت على است حضرت سلیمان بسیار خوشش آمد و هدهد را پسندید و گفت : اى هدهد من نیز محبت آن ها را در دل دارم و چاكر محمد و على و اهل بیت ایشانم چونكه اعتقاد تو این است ، تو در امان هستى
(23).


(21) سنگ شدن آب در در زیر پاى امام على علیه السلام

در كتاب مفتاح الجنة مرویست كه روزى امیرالمؤ منین علیه السلام با یك نفر مرد خیبرى در راهى همراه شدند و در همه جا با هم بودند تا این كه به رود خانه بزرگى رسیدند، آن حضرت دید مرد خیبرى عباى خود را بر روى آب انداخت و از آب گذشت و پاهایش با آب تر نشد چون خیبرى به آن طرف آب رسید به امیرالمؤ منین على علیه السلام خطاب كرد، و گفت : اى مرد اگر تو نیز مى دانستى آنچه كه من مى دانم و بر زبان جارى مى كردى آنچه كه من جارى كردم هر آینه از آب مى گذشتى ، و قدمت تر نمى شد پس خیبرى دید كه على علیه السلام خطابى به آن كرد كه آب چون سنگ بسته شد و از آن گذشت و پایش تر نشد خیبرى بسیار تعجب كرد پس آن حضرت فرمود: اى خیبرى تو چه چیز مى دانستى كه به زبان جارى كرده و از آب گذشتى خیبرى گفت : من نام وصى حضرت خاتم الانبیاء صلى الله علیه و آله را به زبان جرى كردم آن حضرت فرمود: كه اى خیبر وصى حضرت رسالت پناهى من هستم .
چون خیبرى این را شنید به دست و پاى آن حضرت افتاده ایمان آورد و به شرف اسلام مشرف شد
(24).

(22) نوشته شدن نام على علیه السلام برگل درختى در چین


در كتاب مفتاح الجنة به سند صحیح از محمد بن سنان منقول است كه گفت :
روزى به خدمت امام جعفر صادق علیه السلام رفتم چون نشستم خبر آوردند، كه یابن رسول الله شخصى از اهل چین در جلوى در ایستاده ، فرمود:
اذن دخول دهید چون داخل شد به آن حضرت سلام كرد آن حضرت از او استعلام كرد كه مگر تو و اهل تو مرا مى شناسید؟
عرض كرد:
بلى ! یابن رسول الله در شهر ما درختى است كه در مجموع سال هر روز دو مرتبه گل مى دهد كه یكى در اول روز و یكى در آخر روز، بر گلى كه در اول روز شكفته مى شود نوشته شده (( لا اله اله الله )) و در گلى كه در آخر روز شكفته مى شود، نوشته شده است (( على خلیفة رسول الله )) ما از این علامت علم به حال رسول خدا صلى الله علیه و آله و وصى و فرزندان او علیهم السلام داریم .
و دوستان شما در آنجا بسیار است و مرا آرزوى زیارت و پا بسوى شما به اینجا آورده است
(25).


(23) نشان دادن حضرت امیر علیه السلام جبرئیل را در مسجد بصره

در كتاب مفتاح الجنة روایت شده كه روزى حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام در منبر بصره مى فرمود: (( ایهاالناس سلونى قبل ان تفقدون )) یعنى از من سوال كنید از راههاى آسمانها به درستیكه من به آنها عرافم ، در آنجا مردى از میان قوم برخاسته عرض كرد: در این ساعت جبرئیل در كجاست ؟
آن حضرت نظر مبارك به جانب آسمان انداخت ، بعد به جانب مشرق و مغرب نظر كرد، اطراف قبه خضر و اطراف كره عنبر را ملاحظه فرمود جبرئیل را در هیچ یك ندید، متوجه همان مرد سائل شده و فرمود: اى شیخ تو جبرئیل هستى رواى مى گوید: پس بالهاى خود را هم زده پرواز كرد در آنحال حاضرین مسجد به ناله و فریاد درآمدند، گفتند: شهادت مى دهیم كه تو خلیفه رسول خدا هستى
(26).


(24) ظلم منصور لعین در حق آل رسول الله صلى الله علیه و آله

از عبدالله بن سلام از احمد بن حنبل منقول است كه شبى در خانه كعبه بودم ، شخصى از پرده كعبه گرفته و استغاثه مى كرد، و با تضرع مى گریست من نزدیك او رفتم و گفتم : اى برادر سبب این نوع استغاثه و گریه چیست ؟ گفت : من نقل عجیبى دارم اگر با من شرط كنى كه به كسى تا من زنده ام نگویى به تو بیان میكنم .
راوى مى گوید: كه من گفتم الله شاهد باشد كه مادامیكه تو حیات دارى این نقل تو را به كسى خبر نمى دهم ، پس گفت بدان كه من از كسانى بودم كه نزد منصور عباسى خدمت مى كردم ، شبى مرا طلب نمود و شصت نفر از سادات علوى را به من داد و حكم كرد كه تا طلوع صبح صادق همه اینها را در میان دیوار گذاشته با گچ و آجر محكم كنى ، و كسى را از این كار با خبر نكنى پس من پنجاه و نه نفر ایشان را در میان دیوار گذاشته با گچ و آجر كار كرده پنهان نمودم .
یك نفر باقى ماند دیدم جوان خوش طلعت و نورانى است و گیسوى درازى داشت خواستم او را نیز در میان دیوار گذاشته پنهان كنم ، دیدم به روى من نگاهى كرده به نوعى گریه و زارى كرد كه بر من تاءثیر گذاشته و خوفى از او در دلم افتاد، گفتم : اى جوان چرا گریه مى كنى ؟ آیا از مرگ مى ترسى ؟ گفت : قسم به خدا گریه من براى تلف شدن جان نیست ! بلكه گریه من به جهت مادر پیرم است كه یك ماه است مرا در خانه نگه مى داشت و نمى گذاشت كه به كوچه و بازار بروم ، هر وقت كه مى خوابیدم او هم مى خوابید و هر قدر كه من بیدار بودم از خوف بیرون شدن من بیدار و در پاسبانى من مى كوشید و در وقت خوابیدن دست خود را زیر سر من مى گذاشت .
دیروز خواب به من غلبه كرد، خوابیدم بعد از زمانى بیدار شدم دیدم مادرم در خواب است ، آهسته چنان برخاستم كه مادرم بیدار نشد، پس از خانه بیرون شدم و به ملازمان منصور دچار شدم مرا گرفتند، پس گریه من ، به جهت محافظت نمودن مادرم است كه آن بیچاره از حال من خبر ندارد، و نمى داند كه به سر من چه آمده و از حال من خبر ندارد، و نمى داند كه در این خصوص در آخرت به من عقاب نكند، و به مادرم در فراق من صبر عطا فرماید، گفتم : مادرم غیر از تو پسرى دارد؟ گفت : نه . تنها پسرش من هستم و برادرى ندارم ، پس من خطاب را به نفس خود گفتم : كه به جهت متاع قلیل دنیا عذاب ابدى آخرت را خریدى ، گفتم : والله در خصوص همین جوان علوى كار خیر مى كنم ، پس یك نفر از پسران خود را طلبیده احوالات را به او نقل كردم ، گفتم : آیا طالب نعمت ابدى مى شوى كه تو را به جاى این جوان علوى به میان دیوار گذاشته با گچ و آجر جسد تو را در میان دیوار پنهان كنم ؟
پسرم راضى شد به میان دیوار گذاشتمش و آن جوان علوى را قسم دادم كه این امر را به كسى اظهار نكند قبول نمود، پس گیسوان علویه او را بریدم لباس كهنه اى بر او پوشانیدم و قدرى گچ به لباس و بدن او مالیدم مانند شاگرد بنا و به خانه خودم آوردم و تا شب در خانه نگاهش داشتم ، بعد خوابیدم و به خواب رفتم و بسیار متفكر بودم و از خلیفه مى ترسیدم كه اگر بداند، مرا با اهل و عیالم تماما مى كشد، و از زن خود نیز در ترس و خوف بودم كه مبادا این راز را افشا كند.
در این اثنا به خواب رفتم كه ناگاه دیدم كنیز مرا بیدار كرد كه برخیز در پشت در كسى ، در را مى كوبد، من یقین كردم كه كوبنده در از طرف منصور است و مرا خواسته ، و خواهد كشت ، پس به كنیز گفتم برو بگو كیست كه در را مى زند؟ دیدم به صداى بلند گفت : من فاطمه زهرا دختر رسول الله صلى الله علیه و آله مى باشم ، به مولاى خود بگو كه فرزند ما را بدهد و بیایید پسر خود را از ما بگیرد همین كه این را شنیدم بى اختیار از جاى خود برخاستم ، گفتم : با من چه كار دارى اى دختر رسول الله صلى الله علیه و آله فرمود: شیخ عمل تو مخفى از رضاى خدا نیست (( ان لله لایضیع اجر المحسنین )).
احسان تو را دانستم پسر تو را آورده ام بگیر، و پسر ما را به من رد كن ، پس در را گشودم پسر خودم را دیدم با تن صحیح و سالم بود كانه هیچ زحمتى به او نرسیده بود و آن جوان علوى را تسلیم آن خاتون معظمه كردم ، و بسیار شكر نمودم و همان وقت از خانه بیرون شده و توبه و بازگشت به خدا نمودم و بعد از اینكه منصور از این حال مطلع شد جمیع اموال و املاك مرا ضبط و تصرف كرد
(27).

(25) آزاد كردن جاریه براى رضاى فاطمه علیها السلام


از كتاب بشارة المصطفى از طبرى به اسنادش از مجاهد از ابن عباس نقل است كه ابن عباس مى گوید: وقتى كه حضرت رسول صلى الله علیه و آله خیبر را فتح كرد، جناب جعفر از حبشه به خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و جاریه اى آورد، و آن جاریه را به حضرت على علیه السلام هدیه كرد، پس وقتى كه فاطمه زهرا علیها السلام به نزد امیرالمؤ منین على علیه السلام آمد دید كه حضرت در كنار همان جاریه است .
حضرت فاطمه علیها السلام مانند زنان دیگر به غیرت آمد پس رفت تا نزد پدر بزرگوارش شكایت كند، در آن حال جبرئیل به حضرت رسول اكرم صلى الله علیه و آله نازل شد عرض كرد: یا رسول الله خداوند به تو سلام مى رساند، و مى فرماید: حضرت فاطمه علیها السلام مى آید تا از على علیه السلام در نزد تو شكایت كند، شكایت فاطمه را قبول كن .
وقتى كه فاطمه علیها السلام به نزد پدر بزرگوارش رسید حضرت رسول صلى الله علیه و آله فرمود: به سوى شوهر خود بازگرد و بگو یا على پدرم مرا براى راضى تو رد كرد، پس فاطمه علیها السلام رجوع كرده احوالات را به على علیه السلام عرض كرد، حضرت على علیه السلام فرمود: تو از من نزد حضرت رسول صلى الله علیه و آله شكایت كردى ، واى بر حیاى من و منفعل شدن من از حضرت رسول صلى الله علیه و آله شاهد باش ، یا فاطمه به درستى كه این جاریه را در راه خدا و براى رضاى تو آزاد كردم .
و در خدمت امیرالمؤ منین على علیه السلام پانصد درهم بود پس فرمود: این پانصد درهم صدقه اى براى فقراء مهاجرین و انصار و رضامندى تو، اى دختر رسول خدا است .
جبرئیل نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله نازل شد و عرض كرد: یا رسول الله خداوند عالم به تو سلام مى رساند، و مى فرماید كه : به على مژده بده ! كه من بهشت را به او هبه كردم به سبب آزاد كردن آن جاریه و براى رضایت فاطمه علیها السلام پس زمانى كه روز قیامت باشد در باب جنة مى ایستد، و داخل به بهشت مى كند هر كسى را خواهد به رحمت خود، و منع میكند از آن هر كس را كه خواهد از غضب من .
و به تحقیق من دوزخ را به على بن ابیطالب هبه كردم ، پس وقتى كه قیامت مى شود، على علیه السلام در باب جهنم مى ایستد و به جهنم داخل مى كند، به جهنم به غضب من و منع مى كند از جهنم هركس را كه خواهد به رحمت من .
رسول خدا صلى الله علیه و آله نزد آنها آمد، و فرمود: یاعلى مباركباد بر تو، مباركباد، یا على ! چه كسى مثل تو مى شود؟ حال آن كه تو قسمت كننده بهشت و دوزخ مى باشى
(28).


(26) در احوالات حضرت فاطمه علیهاالسلام كه گردنبند خود را به سائل داد

در كتاب كنزالغرائب زماتمكده از كتاب بشارت المصطفى ، از سلمان فارسى (ره ) مرویست كه ، روزى خاتم الانبیاء صلى الله علیه و آله در مسجد تشریف داشت مرد پیرى از مهاجر كه از شدت گرسنگى مى لرزید، نمایان گردیده ، و عرض كرد: یا رسول الله گرسنه ام مرا سیراب نما و برهنه ام مرا بپوشان ، آن حضرت فرمود: اى پیر تو را به خیر و بركت دلالت مى كنم برو به خانه كسى كه خدا و رسول او را دوست مى دارند، و او هم خدا را بنده و رسول را فرزند پسندیده است .
رو به بیت الشرف فاطمه باید كردن التجا بایدت اى پیر به آنجا بردن
پس حضرت رسول صلى الله علیه و آله بلال را قائد آن پیر نمود چون به در خانه فاطمه علیها السلام رسید، گفت : السلام علیك یا اهل بیت النبوة ، آن مخدره فرمود: سلام بر تو باد كیستى ؟ عرض كرد: پیر حزین و پریشانم مرا مواسة كن ، از قضاء سه روز بود كه حضرت فاطمه علیهاالسلام و حسنین علیهما السلام و جناب امیرالمؤ منین علیه السلام غذا نخورده بودند و چیزى موجود نبود پوست گوسفندى كه حسنین علیهما السلام در روى آن مى خوابیدند، به آن پیر مرد داد.
و پیر مرد عرض كرد این پوست به حال من وصلت نمیدهد، آن خاتون معظمه از خجالت عرقناك شد، گردنبندى كه دختر جناب حمزه به رسم هدیه داده بود، به آن پیر مرد عطا كرد و فرمود: كه این را بفروش و صرف مایحتاج خود كن ! آن پیرمرد به خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله آورده و عرض كرد: دخترت این عطا را فرموده و فرمود بفروش شاید خداى تعالى بهتر از این را به من عطا فرماید.
راوى مى گوید: عمار یاسر حاضر بود، عرض كرد: یا رسول الله در خریدن گردنبند ماءذونم ، فرمود: بلى !اگر جن و انس در خریدن این گردنبند شراكت نمایند خداوند عالم آنها را عذاب نمى كند عمار به آن پیر گفت : چند مى فروشى ؟ گفت : به آن قدر نان و گوشت كه سیر شوم و یك برد یمانى كه خود را بپوشانم و یك دینار طلا كه خود را به اهل و عیالم برسانم .
عمار در آن وقت حصه خود را از غنایم خیبر فروخته بود گفت : اى اعرابى این گردنبند را از تو خریدم به بیست مثقال و دویست درهم نقره و یك برد یمانى و شترى كه تو را به خانه ات برساند و آن مقدار طعامى كه سیر شوى ، پیر مرد گفت : مرحبا به سخاى تو.
پس آنچه كه عمار گفته بود، بالتمام تسلیم آن پیر مرد كرد و آن پیر به خدمت آن حضرت رسیده امتنان و استغفار نمود، آن حضرت فرمود: اى پیر مرد در حق فاطمه علیهاالسلام دعا كن پیرمرد دست به دعا برداشت عرض كرد (( خدایا به فاطمه علیها السلام عطا كن ، مالاعین راءت ولا اذن سمعت )) حضرت گفت آمین و گفت عطا فرموده كه من پدر او وعلى علیه السلام شوهر اوست و حسنین علیهم السلام فرزندان اوست كه مانند ندارند.
پس عمار گردن بند را به غلامى كه سهم نام داشت داد و گفت این گردن بند را نزد فاطمه علیها السلام ببر و، تو را نیز به فاطمه علیها السلام بخشیدم .
پس رسول خدا صلى الله علیه و آله غلام و گردن بند را به خدمت دختر خود فرستاد حضرت فاطمه علیهاالسلام گردن بند را گرفته و غلام را در راه راضى خدا آزاد كرد، غلام خندید، آن صدیقه فرمود: چرا خندیدى ؟ عرض ‍ كرد از تعجب به بسیارى خیر و بركت این گردن بند كه گرسنه اى را سیر كرد و برهنه اى را پوشانید و پیاده را سوار كرد و فقیرى را غنى كرد و عبدى را آزاد ساخته باز به صاحبش رسید
(29).

(27) سلام دادن فاطمه علیهالسلام در حین موت به همه فرشتگان مغرب خداوند


در كتاب فوائدالمشاهده از حضرت امیرالمومنین على علیه السلام روایت كرده ، كه آن حضرت فرمود: كه در وقت قبض روح مقدسه حضرت فاطمه علیهالسلام در نزدش نشسته بودم ، دیدم آن مخدره جواب سلام كسى را داد گفتم ، به كه سلام كردى ؟ عرض كرد به جناب جبرئیل كه آمده بود، به من سلام كرده و گفت : (السلام یقرئك السلام ) اى فاطمه خداوند به تو سلام مى رساند، حضرت امیر علیه السلام فرمود: دیدم دفعه دوم جواب سلام گفت !گفتم : به كه سلام گفتى ؟ عرض كرد: به میكائیل حضرت امیر علیه السلام مى فرماید: دیدم دفعه سوم آن مخدره رنگش زرد شد و چشمانش فرو رفت و گفت : (و علیكم السلام یا قابض الارواح عجل و لاتعذبنى ) و بعد عرض كرد: (( اللهم الیك لا الى النار)) یعنى خداوندا مرا به سوى رحمت خود ببر نه به سوى آتش جهنم .
پس آن صدیقه طاهره به آن جلالت شاءن به چه قسم از خدا مى ترسید كه به امیرالمؤ منین عرض كرد یا على بعد از دفن من در سر قبر من بمان كه من از تنهایى قبر مى ترسم .
پس اى برادر از غفلت خود هشیار باش ، ببین چه عمل لایقى تحفه مى برى كه در قبر مونست باشد، و امر دین را، سهل خیال مكن ببین بزرگان دین از براى امر دین چه مصیبتها كشیده اند، تا دین را رواج دهند
(30).


(28) تعزیه بنا كردن در خانه فاطمه علیهاالسلام براى امام حسین علیه السلام

در كتاب مفتاح النجنة از كتاب كنزالغرائب روایت كرده است كه روزى حضرت فاطمه علیها السلام براى دو نور دیدگان خود حسن و حسین علیهما السلام جامه تازه دوخته و به آن دو بزرگواران پوشانید.
و آن ها را به خدمت جد بزرگوارشان فرستاده بود، جناب رسول صلى الله علیه و آله فرزندان دلبند خود را به كنار گرفته و ایشان را مى بوسید، ناگاه نظر انورش بر جامه امام حسین علیه السلام افتاد دید كه ، گریبان جامه او تنگ است و از شدت تنگى در گرداگرد گلوى مباركش خطى سرخ پدید آمده است ، بر خاطر مباركش گران آمده فى الفور دكمه جامه اش را گشوده و جاى خط را بوسید و به آن نگاه مى كرد و غمگین و دلگیر مى شد در همان حال جبرئیل به حكم رب جلیل رسید.
بعد از سلام عرض كرد: یا رسول الله ، این خط گریبان جامه حسین را دیده تحمل نكردى و غمگین شدى روزى باشد كه با خنجر جاى همین خط را مى برند، و با تیغ كین گلوى نازنینش را قطع كرده سر انورش را از بدن جدا مى نمایند، پس آن جناب از شنیدن این كلام جانسوز بر مظلومى حسین گریه نمود، و جبرئیل هم در گریه حضرت را موافقت كرد، و گریه سر داد در آن حال فاطمه زهرا علیهاالسلام داخل گردیده و دید كه پدر بزرگوارش ‍ گریان و پریشان است ، عرض كرد: یا ابتا دیده ات هرگز گریان مباد، پدر سبب گریه شما چیست ؟
فرمود: اى فاطمه به تو مى گویم ، به شرط آن كه صبر نمایى اینك جبرئیل از طرف پروردگار عالم خبر آورده است كه حسین در و كربلا با تیغ اهل جفا شربت شهادت خواهد نوشید، و اعضاى بدن مباركش به ضرب شمشیر و تیر و نیزه پاره پاره خواهد شد جناب فاطمه علیها السلام از شنیدن این خبر خود را بر خاك افكنده عرض كرد: یا ابتا این مصیبت در چه وقت مى شود، فرمود وقتى كه هیچ یك از من و تو و پدر و برادرش حاضر نمى شویم .
جناب فاطمه علیهاالسلام از شنیدن این سخن چنین گریست كه صداى گریه اش از حرم رسول خدا صلى الله علیه و آله بلند شد، پس با دیده گریان عرض كرد: یا ابتا رخصت مرحمت فرما كه در حیات خودم تعزیه فرزند مظلومم را برپا كنم ، حضرت فرمود: آنچه كه خواهى بكن پس با دو دیده گریان داخل خانه شد، كه تعزیه حسین را برپا كند.
اول امر كرد كه در حجره ها پرده هاى سیاه آویختند و در خانه صورت قبرى درست كردند، سیاهى بر روى قبر كشیدند، اما به جهت اعلام زنان بنى هاشم فرستاده فرمود: به زنان بنى هاشم از ما سلام برسان و بگو كه كه فاطمه دختر خاتم الانبیاء صلى الله علیه و آله مى گوید اى زنان بنى هاشم و اى قربا و زارى با من موافقت كنید. پس زنان بنى هاشم با نوحه و ناله و گریه و فغان وقتى رسیدند، دیدند كه فاطمه زهرا علیها اسلام گیسوان عنبرین خود را پریشان كرده و لباس سیاه در بر كرده و خود را بر روى قبر افكنده و مى گرید، و مى گوید: اى شهید مادر، واى غریب مادر تو را در صحراى كربلا تشنه شهید مى كنند، زنان بنى هاشم این حالت را كه دیدند، یكبار همگى مقنعه ها از سر كشیده خود را بر روى قبر انداخته واغریبا و وامظلوما و واحسینا گویان مشغول گریه شدند، چنانكه اهل بیت در شام شوم در خانه یزید پلید عزادارى كردند
(31).

(29) آشنایى با زمین كربلا


روایت شده است كه وقتى كه جناب سلمان (ره ) از جانب امیرالمؤ منین علیه السلام به حكومت مداین ماءمور گردید و عازم مداین شد، آن عالى مقام با كاروانى همراه شد، و به درازگوشى سوار شده به منزل مى رفتند، و قانون آن جناب بود كه یك فرسخ راه را سوار الاغ میشد، و یك فرسخ راه را پیاده مى رفت ، تا آن حیوان ناراحت نشود، و در میان اهل قافله قانون مراعات احوال حیوان مركوب آن جناب معروف و معلوم شده بود.
در منزلى از منازل كه نوبت سوارى الاغ بود، آن جناب سواره شد و به قدر نیم فرسخ سوار بود، كه ناگاه اهل قافله دیدند، آن جناب بى اختیار از الاغ مركوب خود پیاده شد، و بى اختیار خود را به زمین انداخت و آن زمین را به آغوش كشید و مانند ابر بهارى زار زار میگریست ، اهل قافله متعجب شده و متوجه آن جناب بودند.
ناگاه دیدند بعد از زمانى از آن زمین گریان و نالان برخاسته و چند قدم راه رفت ، باز خود را به زمین افكند، صدا به گریه و ناله بلند كرد، زمانى با شدت گریست ، بعد از آن قدرى رفته باز خود را به زمین افكند، با شدت تمام صیحه و ضجه زده ، مانند زن ثلكى میگریست ، و مى نالید تا این كه اهل قافله را معلوم شد كه آن زمین ، زمین كربلاست
(32).


(30) در خاصیت زمین كربلاست

در بندى در اسرار الشهادة روایت كرده است ، فاضل بسطامى (ره ) در تحفة الحسینیه نقل نموده ، كه پسر یكى از خلفاى بنى مروان در خواب دید، كه قیامت قیام شده ، و شخص گناهكارى راكه ، گناه بسیارى داشت ، ملائكه عذاب خواستند كه او را به جهنم ببرند، رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود كه : روزى این شخص به صحراى كربلا گذشته و غبار آن صحرا به جسدش نشسته و هر كس كه غبار كربلا به جسدش نشیند آتش دوزخ بر او حرام است .
پس آن شخص به بركت سیدالشهداء علیه السلام از آتش نجات یافت
(33).






نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 فروردین 1388 توسط الیاس


مقدمه


الحمد لله رب العالمین خالق السموات و الارضین باعث الانبیاء و المرسلین و الصلوة و السلام على اشرف مخلوقاته خاتم النبیین ابالقاسم محمد و على اهبیته الطیبیین الطاهرین سیما ابن عمه على بن ابیطالب و على فاطمة و على فاطمة الصدیقة و على الحسن و الحسین و على على ابن الحسین و محمد بن على و جعفر بن محمد و موسى بن جعفر و على بن موسى و محمد بن على و على بن محمد و الحسن بن على و قائم المنتظر المهدى عجل الله تعاله فرجه الشریف و روحى و الارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء و لعنة الله على اعدائهم اجمعین الى قیام یوم الدین .


وجود مقدس سید العالمین محمد مصطفى صلى الله علیه و آله و اهل بیت گرامیش تنها در گرانقدر عالم و مصباح روشنگر و هدایت انسانهاست ، و تنها صراط النجاة و صراط مستقیم عالم هستى است و هر كس به آنها متمسك گردید و رستگار شد و هر كه روى گرداند در ظلمت و گمراهى بماند.
خداوند وجود مقدس اهل بیت را هرچند از نوع بشر قرار داد لیكن هر گونه آلودگى را از آنان دور گردانید و در قرآن عظیم فرمود:


انما یرید الله لیذهب عنكم الرجس اهل البیت و یطهركم تطهیرا (1)


و این اراده خداوندى است كه نه تنها آلودگى در وجود ایشان نمى باشد بلكه از هر پلیدى آنها را مصون و پاك داشت و ایشان را براى هدایت بشر برگزید و به وجود مقدس آن بزرگواران كراماتى را عنایت فرمود تا نشانه اى باشد براى كافران و آیه اى باشد براى اطمینان طلب مؤ من .
زندگى اسرار و مملو از خدا و خدا گونگى در وجود مقدس معصومین علیهم السلام صراط مستقیمى است براى قرب الى الله . و ما شیعیان و پیروان اهل بیت گرام مفتخریم به پیروى و اطاعت محض از قرآن و رسول خدا و اهل بیت طاهرین و همین بس كه با این محبت اجر رسالت سید البشر را ادا كرده ایم كه خداوند كریم در قرآن فرمود: قل لا اسئلكم علیه اجرا الامودة فى القربى
(2) (به مردم بگو كه از شما هیچ اجرى و مزدى نمى خواهیم مگر محبت اهل بیت و نزدیكانم ).
بنابراین اى شیعیان و پیروان رسول خدا و ائمه معصومین بدانید كه هیچ چیز كسب نمى كنید مگر با معرفت اهل بیت علیهم السلام و شناخت ایشان بر شما واجب است باید در رفتار و گفتار و زندگى ائمه معصومین مطالعه و تحقیق بنمائید و ایشان را خوب بشناسید و بدانید راه نجات را از چه طریق به شما نشان مى دهند و آن راه را بشناسید. كما اینكه معصوم علیه السلام فرمود: من مات و لم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه . هر كس بمیرد و امام زمان خویش را نشناسد مانند آن است كه در جاهلیت مرده است . پس ‍ بنابراین هر چه در این دریاى بزرگ و مواج اهل بیت غور نمایم ، لازم است و باید از كلمات عالمانه و گهربار ایشان براى زندگانى دنیا و آخرت خویش ‍ توشه برداریم . و دعا كنیم كه خداوند در دنیا و آخرت ما را از قرآن و اهل بیت جدا مفرماید.
آمین یا رب العالمین .
سید طه موسى هشترودى قم المدسه ، دقعده 1421.

(1) مزد خواستن حضرت ابراهیم و دیدنش ملكوت آسمانها و زمین


در كتاب جواهر السنیه از حضرت امام صادق علیه السلام روایت است كه فرمود در شبى از شبهاى ظلمانى كه هفت ساعت از شب گذشته بود حضرت ابراهیم على نبیا و اله و علیه السلام از خانه اش بیرون آمده متوجه درگاه الهى شد عرض كرد پروردگارا براى تو یك بیت و هفتاد مسجد بنا كرده ام ، از جانب پروردگار به ابراهیم ندا رسید كه مزد تو در نزد من است ، ابراهیم به طرف آسمان و زمین و مشرق و مغرب و زیر پا نظر انداخت چیزى ندید بار دیگر همان سخن را عرض كرد باز همان جواب را شنید عرض كرد خدایا مزد من چیزى نرسید پس ندا رسید كه یا ابراهیم آیا شكم گرسنه اى از شیعیان على را سیر كرده اى یا عورت یا بدن برهنه اى را از ایشان پوشانیده اى كه زیادى مزد مى طلبى ابراهیم علیه السلام عرض كرد پروردگارا آیا على به وجود آمده یا بعد از این موجود خواهد شد ندا رسید كه بعد از این از ممكن غیب پا به مملكت وجود خواهد گذاشت یا ابراهیم آیا مى خواهى كه على را ببینى عرض كرد نعم یا رب پس حق تعالى رفع حجابها از پیش چشم او نمود سرادق عرش به نظرش درآمد و همین است كه خداوند در كلام خود مى فرماید: (( و كذالك نرى ابراهیم ملكوت السموات و الارض )) همچنین است كه نمودیم به ابراهیم ملكوت آنها و زمینها راحضرت ابراهیم قندیل بزرگى از قندیلهاى عرش را دید عرض كرد الهى این چند قندیل است حق تعالى فرمود در این قندیل روح حبیب من محمد صلى الله علیه و آله است پس عرض كرد این قندیل دیگر چیست ؟ فرمود كه در این روح على بن ابیطالب است علیه السلام است عرض كرد این قندیل دیگر چیست كه بعد از آن است خطاب رسید كه در آن روح فاطمه زهرا علیها السلام دختر سید انبیاء المصطفى صلى الله علیه و آله است عرض كرد این دو قندیل دیگر چیست ؟ خطاب رسید كه در آن روح حسن و حسین علیه السلام كه اولاد گرامى ایشانند، عرض كرد این قندیل دیگر كه بعد از ایشان است چیست ؟ خطاب آمد كه در آن ارواح نه گانه فرزندان محمد و على است پس عرض كرد: (( ما هذه القنادیل المشبكة التى لایعلم عددها غیرك )) یعنى این قندیلهاى مشبكه بسیار كه عدد آنها را كسى غیر از تو نمى داند چیست ؟ خطاب رسید كه در اینها ارواح بندگان صالح از شیعه هاى على هستند ابراهیم عرض كرد كه خدا مرا از شیعیان على گردان و این است كه خداى تعالى مى فرماید: (( و ان من شیعته لابراهیم )) یعنى از جمله شیعه على هر آینه ابراهیم است (3).


(2) در احوال جوانى كه در حالت احتضار مورد عاق مادرش ‍ بود

در حدیث است كه جوانى در حالت احتضار بود و حضرت رسول اكرم صلى الله علیه و آله در نزدش تشریف داشت ، فرمود: بگو لااله الالله جوان قادر به سخن گفتن نبود.
حضرت از حضار سوال كرد كه این جوان چه گناهى دارد كه زبانش بسته شده است ؟ گفتند: عاق مادرش است ، حضرت مادرش را احضار نمود، و به او فرمود: پسرت را حلال كن !
زن عرض كرد: پدر و مادرم فدایت باد چطور حلالش كنم ، كه زده چشم مرا كور كرده ! او را حلال نمى كنم ، حضرت فرمود: آیا راضى مى شوى پسرت را در آتش بسوزانند؟ عرض كرد: نه یا رسول الله !
سپس حلالش كرد، بعد جواب لب گشوده و كلمه لااله الاالله را به تلقین حضرت گفته و جانش را تسلیم كرد
(4).

(3) مسلمان شدن صیاد یهودى به كرامت پیغمبر صلى الله علیه و آله


در كتاب تحفة الذاكرین كرمانشاهى و كنزالغرائب مسطور است كه ام السلمه روایت كرده ، كه روزى خاتم الانبیاء صلى الله علیه و آله از صحرایى مى گذشت ناگاه از كنار دشت آوازى بلند شد، و آن حضرت به اطراف ملاحظه كرد! و كسى را ندید.
بار دیگر فریادى شنید و ملتفت نگردید، دفعه سوم حضرت احمد مختار نظر با محبت خویش را گشاده و چشمش به آهوى پا بسته اى افتاد كه كرد: یا رسول الله این یهودى مرا صید كرد و دو فرزند شیرخواره در پس این كوه دارم كه آنها را شیر نداده ام ، خیلى نگران آنها هستم ، میخواهم ، بروم كه كودكانم را سیر كنم ! و باز مراجعت نمایم ، حضرت فرمود: البته مراجعت خواهى كرد، عرض كرد: بلى ، اگر چنانكه گفتم خلافى واقع شود و تاءخیر نمایم ، خداوند مرا مانند جماعت عشار عذاب كند، حضرت ضامن شد و آهو رفت و بعد از زمانى در موعد مقرر دید آهو با دو بره اش آمدند، هرسه به پابوسى آن بزرگوار شرفیاب شدند، صیاد یهودى از مشاهده این معجزه به دیدن شریف اسلام مشرف شد و براى رضاى خاطر شریف حضرت رسول صلى الله علیه و آله آن آهو را آزاد كرد.
آهو با دو بره اش حضرت رسول صلى الله علیه و آله را دعا و ثنا كرده خواستند بروند جناب رسول خدا براى نشان آزادى زنجیرى به قرار طوق به گردن آهوان بست یعنى این آهو منسوب به رسول خدا صلى الله علیه و آله است و آزاد كرده آن بزرگوار است پس هر كسى كه آن نشان را میدید احترام رسول خدا صلى الله علیه و آله را مراعات كرده آن آهو را صید نكرده و زخمى به آنها وارد نمى ساخت كانه گوشت آن به مردم حرام شده بود.
آه آه صد هزار آه نمى دانم كه آهوان حرم سراى نبوت و ولایت را چرا در صحراى كربلا صیادان بى رحم كوفه و شام به جراحات شمشیر و تیر جفا تشنه و گرسنه صید كرده بعضى را كشتند و بخرى را اسیر و دستگیر در بیابانها و صحراها و بازارها با هزار ظلم و ستم مى گردانیدند، و به این ظلمها اكتفا نكرده قلب مبارك حضرت رسول صلى الله علیه و آله را شكسته به مجلس ابن زیاد ملعون در كوفه و به مجلس چون یزید پلیدى در شام شوم كشیده و چه مصیبتها به آن دست بستگان وارد آوردند. الا لعنة الله على القوم الظالمین
(5).


(4) آب خواستن امام حسن علیه السلام و امام حسین از جدشان

در كتاب مفتاح الجنة مرویست كه روزى حضرت رسول صلى الله علیه و آله در حجره خود نشسته بود، و حسنین علیهما السلام در خدمت آن حضرت بودند، و آن جناب به دیدن آن بزرگواران مسرور بود، كه نامگاه امام حسن علیه السلام از جد بزرگوار خود آب طلبیده حضرت به درون حجره نظر انداخت كسى را ندید.
پس از جاى خود برخاسته جام را پر از آب كرد مى خواست كه به امام حسن علیه السلام بدهد، امام حسین علیه السلام عرض كرد: یا جداه اناعطشان ، حضرت رسول صلى الله علیه و آله متفكر شد، كه در میان دو نور دیده چه كند اگر آب را به امام حسن علیه السلام بدهد امام حسین علیه السلام محزون مى شود و اگر به امام حسین علیه السلام بدهد، امام حسن علیه السلام محزون مى شود.
در این فكر بود كه ناگاه از عقب سرش دستى با جام پر از آب از بیرون حجره دراز گردید، و عطر آن آب ، حجره را، معطر گردانیده و به امام حسین علیه السلام داد.
و رسول خدا صلى الله علیه و آله از دیدن آن خوشحال شده آب درون را به امام حسن علیه السلام داد و در آن حال ، جبرئیل به حجره ، داخل شد، رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: یا جبرئیل كجا بودى ؟ عرض كرد: در سدرة المنتهى بودم كه از جانب پروردگار عالم به من وحى رسید كه خود را به بهشت برسان ، و یك جام آب از آب سلسبیل پر كرده براى حسین ببر، او را از انتظار بیرون بیاور، مبادا! دل مبارك حسین علیه السلام آزرده گردد
(6).

(5) دعا كردن حضرت رسول اكرم صلى الله علیه و آله و شفیع نمودنش ، حضرت امیرعلیه السلام را به درگاه خدا براى امت عاصى


در كتاب مفتاح الجنة از عایشه مرویست كه شبى حضرت رسول صلى الله علیه و آله در حجره من بود، در اثناى شب بیدار شدم ، دیدم كه حضرت در رختخواب نیست ، برخاستم ، و حجره را ملاحظه كردم .
در حجره نبود، بیرون آمدم ، و سایر حجرات را گشتم ، در هیچ یك نیافتم ، تشویش و اضطراب بر من غالب شد كه مبادا امرى واقع شده پس بر پشت بام بر آمدم ، دیدم در آنجا با پروردگار مناجات میكند من در گوشه اى پنهان شدم تا كه ببینم در مناجات چه مى گوید.
شنیدم كه مى گفت :


الهى اسئلك بخیر خلقك على بن ابیطالب ان تغفر امة محمد صلى الله علیه و آله


یعنى خدا سوال مى كنم از تو به بهترین خلایق تو على بن ابیطالب كه امت محمد را بیامرزى


الهى انشرك با حب الناس الیك على بن ابیطالب ان ترحم عصاة امتى


یعنى خدا یا قسم مى دهم تو را به محبوبترین بندگان تو على بن ابیطالب كه بر گنهكاران امت من رحم كنى .
و من مدت طویلى مكث كردم و دیدم حضرت رسول صلى الله علیه و آله در این مدت خدا را به على قسم میداد، كه امت او را ببخشید، من چون این حالت را مشاهده كردم نزدیك رفتم حضرت مرا دید فرمود:
اى عایشه كجا بودى ؟ عرض كردم كه چون شما را در رختخواب ندیدم خوف كردم كه مبادا خداى نكرده امرى روى داده باشد، بنابراین در صدد تفحص شده بر پشت بام آمدم ، حضرت فرمود: اى عایشه به حجره خود مراجعت كن ! عرض كردم :
یا رسول الله سوالى دارم فرمود: بگو گفتم : (( الیس الله الملائكة المقربون )) آیا براى خدا ملائكه مقرب نیستند، فرمود: بلى ! گفتم : آیا تو آقاى انبیاى مرسلین نیستى ؟ فرمود: بلى !مقصود خود را بگو گفتم : با وجود این كه خدا فرشتگان مقرب و پیغمبران مرسل و مثل تو پیغمبرى دارد، پس ‍ چرا خدا را به على بن ابیطالب قسم مى دهى ؟ حضرت فرمود:
وقتیكه به پشت بام آمدم كه عاصیان امت را دعا كنم نظر به ملكوت كردم و بر جمیع مقربان درگاه الهى مطلع شدم ، و به قدر و مرتبه هر یك در نزد خدا علم بهم رسانیدم ، مرتبه هیچ یك از ایشان را بالاتر از مرتبه على علیه السلام ندیده و نیافتم ! و به خدا قسم كه اگر مطلع به بهتر از على مى شدم خدا را به او قسم مى دادم
(7).


(6) پخته نشدن ماهى در آتش به بركت صلوات

در كتاب مفتاح الجنة مرویست كه در زمان حضرت رسول صلى الله علیه و آله شخصى ماهى مرده اى را از بازار گرفته به خانه اش آورده و با زن آتش ‍ افروخته و ماهى را بر روى آتش انداختند، تا كباب شود.
آتش بر ماهى تاءثیر نكرد! و اصلا از ماهى به قدر ذره اى نسوخت تا یك ساعت ماهى را روى آتش گذاشتند، مطلقا نه سوخت و نه پخته شد مرد و زن در كار ماهى تعجب كردند، و حیران ماندند، آخر آن شخص ماهى را به دستمال بسته به خدمت حضرت رسول صلى الله علیه و آله ماجرا را عرض كرد.
حضرت به آن ماهى خطاب فرمود: كه به چه سبب آتش به تو تاءثیر نمى كند؟ و تو را كباب نمى كند؟ ماهى به قدرت الهى و معجزه رسالت پناهى به زبان فصیح به تكلم درآمده و گفت :
یا رسول الله از بركت تو و آل تو آتش مرا نمى سوزاند به جهت این كه در فلان دریا بودم روزى یك كشتى از دریا مى گذشت ، شخصى در میان كشتى بر تو و عترت تو صلوات مى فرستاد، و من نیز بر تو و اولاد تو صلوات فرستادم ، چنانكه از آن شخص یاد گرفتم ، پس از جانب حق تعالى به من ندا رسید كه جسد تو بر آتش حرام شد و آتش بر تو تاءثیر نخواهد كرد
(8).

(7) درآمدن زنبورى نزد رسول و علت شیرینى عسلش


در كتاب امالى روایت شده كه روزى حضرت سید عالم صلى الله علیه و آله در سایه نخلى نشسته بود، و حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام در خدمت آن حضرت بود.
كه ناگاه زنبورى بیامد و مثل پروانه به گرد سر آن حضرت گردید و با زبان خود با رسول خدا صلى الله علیه و آله تكلم مى كرد و حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام آستین مبارك خود را مى افشاند كه زنبور از آن حضرت دور شود، و حضرت رسول صلى الله علیه و آله تبسم مى كرد تا این كه فرمود:
یا على مى دانى كه این زنبور چه مى گوید یا نه ؟ مراد این زنبور آن است كه ما را مهمان كند، مى گوید: در فلان موضع قدرى شهد نهاده ام امیرالمؤ منین علیه السلام را بفرما تا بیاورد عذر خواهى بسیار مى نماید كه سلیمان پیغمبر را مور ضعیفى به پاى ملخى مهمان نمود اگر زنبور بى نوایى خواجه دو سرا، را به قدرى عسل مهمان كند عیب نخواهد داشت .
خلاصه امیرالمؤ منین علیه السلام به فرموده رسول رب العالمین آن عسل را حاضر نموده میل فرمودند، پس حضرت رسول صلى الله علیه و آله از همان زنبور احوال پرسید كه خوراك شما از شكوفه تلخ بیش نیست چگونه مى شود؟ كه در اندرون شما شهد شیرین مى شود و عرض كرد: یا رسول الله هر گاه قدرى شكوفه به درون ما داخل مى شود فى الحال الهام اللهى مى شود كه سه مرتبه به جانب شما صلوات مى فرستیم و به سبب صلوات آن شكوفه تلخ در شكم ما شهد شیرین مى گردد
(9).


(8) از بركت صلوات

در كتاب ریاض الاذهان آورده اند، كه زنى دختر خود را بعد از مردن در خواب دید كه به عقاب الیم گرفتار است ، بیدار گشته ناله و زارى بسیار كرد، بعد از یك شبانه روز دیگر، نیز او را در خواب دید، كه خوش و شادان و در روضه رضوان مى خرامید، پرسید: كه اى دختر چه حال بود كه یك وقت تو را در خواب دیدم در عذاب و شدت بودى و امروز در فراهت و راحت هستى ، دختر گفت : اى مادر به جهت جرایم خود، در عذاب بودم اما در این روزها مؤ منى صالح بر قبرستان ما گذر نموده و چند مرتبه صلوات ذكر كرد و ثوابش را به اهل قبور بخشید، حق تعالى به بركت صلواتها عذاب را از اهل قبور برداشت و به نعمت و سرور مبدل فرمود(10).

(9) رسیدن فرشته اى به مقام خود از بركت صلوات

در اكثر كتب معتبره و مفتاح الجنة مرویست كه روزى جبرئیل به خدمت حضرت رسول صلى الله علیه و آله آمده عرض كرد: یا رسول الله امر عجیب و غریبى مشاهده كرده ام و آن این است كه در وقت نزول ، گذرم از كوه قاف افتاد ناله سوزناكى شنیدم جلوتر رفتم فرشته اى را دیدم كه پیش از این ، همین فرشته را در آسمان با جلال و عظمت دیده بودم ، كه بالاى تختى از نور مى نشست و هفتاد هزار نفر از ملائكه در حضورش صف بسته مى ایستادند، و چون نفس مى كشید از نفس او ملائكه خلق مى شدند.
پس این فرشته را دیدم با دل خسته و بالهاى شكسته بر زمین افتاده چون سبش را پرسیدم گفت : در شب معراج من در تخت خود نشسته بودم كه حضرت رسول صلى الله علیه و آله بر من گذشت و من تعظیم لایق و تكریم شایسته براى مقدم شریفش به عمل نیاوردم ، بنابراین به این عقوبت گرفتار شدم و از بلندى افلاك به پستى خاك افتادم پس اى جبرئیل الان توشفیع باش و خلاصى مرا از درگاه الهى بخواه .
پس من با تضرع و زارى بسیار از درگاه الهى مسئلت عفو و مغفرت او را نمودم تا آنكه خطاب مستطاب را به او گفتم و او بر جناب شما از روى اخلاص صلوات فرستاد، و فى الحال بالهاى اقبال او از بركت صلوات فرستادن بر جناب شما، روئیده و از پستى خاك به بلندى افلاك و به مقام قرب خود رسید
(11).


(10) حكایت عمامه اى كه حضرت رسول صلى الله علیه و آله به اعرابىبذل فرمود

در كتاب مفتاح الجنة روایت است كه روزى حضرت رسول صلى الله علیه و آله در بالاى منبر موعظه مى فرمود، اعرابى دال شد كه هر دو چشمش كور بود، بعد از اسلام عرض كرد، یا رسول الله گرسنه ام ، مرا سیر نما، و هفتاد دینار قرض دارم قرضم را نیز ادا كن .
حضرت در آن وقت چیزى نداشت رو به اصحاب كرده فرمود: این اعرابى را خشنود كنید و قرض او را بدهید، همه اصحاب ساكت شدند، تا سه مرتبه حضرت تكرار فرمود و هر مرتبه سكوت كردند و كسى به اعراب چیزى نداد.
بعد از آن آن بزرگوار عمامه مباركش را از سر برداشته به آن اعراب داد، آنرا به تعظیم تمام گرفته و بوسید و به دیده هایش مالید فى الفور هر دو چشمش ‍ مانند نرگس شهلا روشن شد، بعد بر شكمش مالید سیر شد خواست از مسجد بیرون رود، همه اصحاب بیرون رفتند، و به اعرابى گفتند: ما قرض ‍ تو را مى دهیم ، عمامه رسول خدا صلى الله علیه و آله را به ما به بده راضى نشد مقدار پول را زیاد كردند، و تا هفتاد هزار دینار رسانیدند، باز راضى نشده گفت : اول شما هفتاد دینار نداشتند.
بالاخره اعرابى عمامه را به سینه چسبانیده و از مسجد بیرون رفت همینكه خواست ، از در دروازه مدینه بیرون شود ناگاه عبدالله بن سلام كه به قصد تجارت به شام رفته بود و چهل بار شتر از متاع شام مى آورد، وارد دروازه مدینه شد، دید، از دور یك نفر مى آید، و نورى از طرف او، به آسمان ساطع مى شود، درست نظاره كرد دید كه رسول خدا صلى الله علیه و آله و على المرتضى علیه السلام نیست متحیر شد.
قدرى نزدیك شد دید اعرابى است كه عمامه اى را به سینه چسبانیده ، و از آن عمامه نور ساطع مى شود، پرسید: اى اعرابى ، این چه عمامه اى است و از كیست ؟ گفت : از رسول خدا صلى الله علیه و آله است و ماجرا را ذكر نمود، آن مؤ من مخلص گفت : یك شتر با بارش مى دهم این عمامه را به من بده . گفت : نمى دهم و از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله هفتاد هزار دینار دادند، من ندادم !
عبدالله تعداد شتر را زیاد كرد راضى نشد، تا این كه گفت : این چهل شتر را با بارشان به تو میدهم ، این عمامه را به من بده ! كه دیگر شترى ندارم ، مگر این شترى كه الان سوار آن هستم ، اعرابى گفت : او را نیز بده ، تا عمامه را به تو بدهم عبدالله شتر سوارى خود را نیز داد عمامه را اعرابى گرفت . اعرابى با شترها روانه راه خود شد، و عبدالله عمامه را برداشته به مسجد رسول خدا صلى الله علیه و آله آمده دید كه هنوز آن جناب در بالاى منبر است كیفیت را به عرض رسانید، پس حضرت رسول صلى الله علیه و آله فرمود: هر حاجت كه دارى از خداى تعالى بخواه ، عبدالله عمامه را بالاى دستهایش به درگاه الهى بلند كرد، عرض كرد: خدایا تو را قسم مى دهم به صاحب این عمامه كه جمیع گناهان مرا بیامرزى در آن حال جبرئیل به حضرت رسول صلى الله علیه و آله نازل شده عرض كرد، یا رسول الله خدا به تو سلام مى رساند، و مى فرماید: به عبدالله بگو كه چرا بخیلى اگر از خدا آمرزش گناهان جمیع انس و جن را سوال مى كردى و خدا را به صاحب این عمامه قسم مى دادى هر آینه هم همه ایشان را مى آمرزیدم
(12).

(11) هفدهم قدم از مدینه به تبوك


از یونس بن اسحاق مرویست گفت از حضرت صادق علیه السلام شنیدم كه حضرت رسالت پناه صلى الله علیه و آله چون اراده غزوه تبوك كرد حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام را خلیفه و جانشین خود نمود، و رفت .
پس منافقان زبان طعن به آن حضرت گشودند مى گفتند كه : حضرت رسول صلى الله علیه و آله چون على را نمى خواست و مصاحبت على بر طبع شریفش گران بود، از این جهت على را در مدینه گذاشته است .
آن حضرت شماتت منافقان را شنیده از مدینه بیرون رفت ، در یكى از منازل به خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله مشرف شده اظهار شماتت منافقان را به حضرت كرد، حضرت رسالت ، شاه ولایت را دلدارى داده به مدینه برگردانید، و در آن سفر بر لشكر حضرت رسول صلى الله علیه و آله شكست رسید.
همه لشكریان از خدمت حضرت رسول صلى الله علیه و آله خدا صلى الله علیه و آله فرار نمودند جبرئیل نازل شده و عرض كرد: یا رسول الله حق تعالى به شما سلام مى رساند و بشارت نصرت را به تو میدهد و تو روى گردانیده ، خواهى جمعى از ملائكه حاضر شده مدد نمایند، و خواهى على بن ابیطالب علیه السلام را براى امداد اهل دین طلب نما تا حاضر شود و به زور و بازوى خود لشكر مخالفان را از همان بدرد.
حضرت رسول صلى الله علیه و آله حضور على علیه السلام را اختیار نمود، جبرئیل عرض كرد: یا رسول الله رو به سمت مدینه كرده بگو (( یا اباالغیب ادركنى )) سلمان (ره ) مى گوید: من در آن روز در خدمت امیرالمؤ منین علیه السلام بودم ، و در یكى از باغهاى مدینه ، حضرت امیر علیه السلام در بالاى درخت خرما بود، و من در پائین درخت ، خرماها، را جمع مى كردم .
ناگاه شنیدم ، كه حضرت از بالاى درخت گفت : (( لبیك لبیك )) اینك رسیدم ، و به پائین تشریف آورده ، آثار غضب در جبین مباركش مشاهده كردم ، و دیدم قطرات اشك چشم به رخسار مباركش جاریست ، عرض ‍ كردم : یا امیرالمؤ منین سبب اندوه و گریه ات چیست ؟ فرمود: یا سلمان لشكر اسلام شكست یافته و رسول خدا صلى الله علیه و آله را محنت و غصه دست داده و مرا مى طلبد، پس داخل حجره خاتون عالم شد خبر به آن سیده داد و بیرون آمده به من فرمود: اى سلمان من هر كجا كه قدم مى گذارم تو نیز قدم بگذار پس من نیز قدم از اثر قدم آن حضرت برنداشتم تا در گام هفدهم ، خود را در میان لشكر رسول صلى الله علیه و آله دیدم .
پس حضرت امیر علیه السلام آوازه داده و حمله بر لشكر دشمن كرده جمیع مخالفان
ومنافقان چون گله اى رو به فرار نمودند و شكست یافتند، پس بعد از شكست یافتندشمنان فتح و پیروز به لشكر اسلام روى داد باز حضرت امیر علیه السلام به طریقسابق با هفدهم قدم به مدینه بازگشتند(13).


(12) كرامت حضرت امیرالمؤ منین على علیه السلام

مرویست كه روز حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام در مسجد كوفه به جماعت مسجد فرمود: كه هر كس كه ما را و اولاد ما و اهل بیت ما را دوست مى دارد، برپا خیزد، همه جماعت برپا ایستادند مگر یك نفر زن پیرى كه بلند نشد، پس حضرت به آن زن فرمود: مگر تو، و اولاد ما را دوست نمى دارى ؟ كه برپا نایستادى ؟
عرض كرد: فدایت شوم من نیز تو را و اهل بیت تو را با جان دل دوست مى دارم ، حتى این كه پسر مرا در محبت و دوستدارى تو معاویة بن ابى سفیان مدتى است كه محبوس نموده و از غم فراغش دلم چنان سوخته ، و غصه و اندوهش مرا به مرتبه بى قرارى و بى اختیارى نموده كه صبر و توانائیم از دست رفت حالت بر پا شدن ندارم ، معذورم فرما!
آنحضرت فرمود: اگر من الساعة در همین مسجد فرزند تو را به تو برسانم چه میكنى ؟ عرض كرد: جان و فرزند خود را فداى دو نور دیده تو حسن و حسین علیهم السلام مى كنم پس آنحضرت به مصداق (( السلام على یدالله الباسطة و عین الله الناظرة )) دست یداللهى خود را در پیش چشم جماعت دراز كرد، دست و بازوى فرزندش را گرفته به نزد مادرش به زمین گذاشت ، چون آن ضعیفه ، فرزند خود را نزد خود دید دو دست خود را به گردن فرزندش حمایل نمود، چون خواست جوانش را به آغوش كشیده و به رویش بوسه زند! پسر گفت : اى مادر! دستهایت را از گردنم بردار به جهت اینكه معاویه امر نموده بود، در مدت محبوسى زنجیرى به گردنم افكنده بودند، و زنجیر گردنم را مجروح نموده دستهایت جراحت گردنم را به سوزش آورده و ناراحت مى شوم .
در میان سخن ضعیفه به شدت گریه نمود، و از گریه اش آن حضرت نیز به گریه درآمد یكى از حضار عرض كرد پدر و مادرم به فدایت تو چرا گریستى ؟ فرمود: به خاطر آوردم حالت لیلا مادرم على اكبر را در روز عاشورا
(14).

(13) عاقبت قاتل امیرالمؤ منین على علیه السلام


در جلد هشتم بحارالانوار كه در احوال حضرت امیر المؤ منین على علیه السلام است .
روایت كرده كه از راهبى كه مسلمان شده بود، سبب مسلمانى او را سوال كردند در جواب گفت :
روزى مرغى را دیدم در بالاى سنگى فرود آمد و ربع انسانى را قى كرد و رفت و دوباره آمد و ربع دیگرش را قى كرد و رفت دفعه سوم آمد و ربع سومش را قى كرد و رفت چون مراجعت نمود، ربع چهارمش را قى كرد و رفت دیدم كه آن ربع چهارگانه به انسان كاملى تبدیل شد.
باز همان مرغ آمد چهار مرتبه و در هر مرتبه آن آدم را بلع نموده و رفت و روز دیگر نیز آن مرغ چهار مرتبه آمد و به قرار اولى معمول داشت آن راهب مى گوید:
كه پیش از آمدن مرغ من از آن شخص سوال نمودم تو كیستى و این چه حكایت است ؟ در جواب گفت : من قاتل امیرالمؤ منین على علیه السلام هستم ، از روزى كه مرا كشته اند عذاب من این است كه دیدى
(15).


(14) دیدن جبرئیل منبع آب فرات را

در كتاب تحفه جناب ملا محمد جعفر غدائى از كتب معتبره منقولست و ایضا در كتاب بحرالمصائب مسطور و مذكور است كه وقتى جبرئیل از خداوند در خواست نمود كه مى خواهم از منبع جمیع آبهاى روى زمین مطلع باشم ، خطاب رسید كه از كنار شط فرات روانه شو تا منبع جمیع آبهاى روى زمین را به عین الیقین ببینى ، و بدانى .
پس جبرئیل چنانكه ماءمور شده بود رفت تا این كه در مكان با صفا و جاى فرح افزایى ، تختى نهاده شده و امیر منیز، بر فراز سریر خوابیده ، و برد سفید بر رویش افتاده و دستهایش بر دو پهلو كشیده شده بود، و از سر انگشتان اعجاز نشانش چشمه هاى آب در صحارى جارى گردیده است از دراه عالم السر و الخفیات مسئلت نمود كه این شخص كه در بالاى سریر است كیست ؟ و نام نامیش چیست ؟ ندا رسید كه پرده را از رخسارش كنار بزن و بر جمالش نظر حقیقت برگشا، چون چنان كرد حضرت شاه ولایت و سر الله فى الارضین و السموات را مشاهده نمود، و آن سرچشمه فیوضات رباینه را دید و بیان واقعى مسئلت خود را فهمید كه (( و من الماء كل شى ء حى ))
(16).





نوشته شده در تاريخ یکشنبه 2 فروردین 1388 توسط الیاس

7 - شب بر زمین و زمان سایه انداخته است  

شب بر زمین و زمان سایه انداخته است و تیرگى لحظه به لحظه غلیظتر و متراكم تر مى شود. ماه چند شبه ، در گیرودار با ابرهاى سیاهى است كه هر لحظه او را سخت تر احاطه مى كنند و خراش بر چهره اش ‍ مى اندازند.
خیمه هاى كوچك و محزون چون كودكان غریب و خسته دست در گردن هم برده و هم را در آغوش گرفته اند؛ كندوهایى كه آواى شیرین قرآن از آنها متصاعد مى شود.
نافع بن هلال دلش در خیمه تن بى تابى مى كند؛ مبادا دشمن نامرد بر محمل تاریكى بنشیند و به خیام حرم یورش آورد، مبادا در خیال خائن دشمن ، محاصره و هجومى ناگهانى شكل بگیرد. مبادا كه من اینجا نشسته باشم ...
از جا بر مى خیزد، شمشیر را بر كمر محكم مى كند،از خیمه بیرون مى زند و با چشمهاى مضطرب و مراقبش دشت را مى كاود. این سایه اى است انگار در اطراف خیام حرم . دست را بر قبضه شمشیر محكم مى كند و محتاط و مراقب به سوى سایه پیش مى خزد. نزدیك و نزدیك تر مى شود.
سایه از صداى نرم چكمه ها بر خاك ، آرام روى برمى گراند؛ اى و اى ، نه ، این سایه نیست ، نور محض است ، نور مطلق است . امام است ! امام در اینجا چه مى كند؟! در این نیمه شب هول برانگیز امام به چه كار از خیمه در آمده است ؟! در این شبى كه باید بر بستر آرامش قبل از طوفان ، لختى بیاساید، چرا رخت آسایش از تن كنده است و پابه بیابان سپرده است ؟!
سؤ ال گفته یا نگفته نافع را امام به نرمى پاسخ مى دهد:
آمده بودم كه فراز و نشیب هاى این اطراف را بنگرم و براى حرم در هجوم و حمله دشمن ، ماءمنى بیندیشم . تو چطور؟ تو را چه نیتى از بستر خیزانده است و از خیمه در آورده است ؟
نافع دست بر قلب مى گذارد، انگار مى خواهد اضطراب و نگرانى خود را بپوشاند. كلامى كه راهش را در گلو باز مى كند نمى داند كه پاسخ امام هست یا نه ، اما نگفتنش را هم نمى تواند:
من نگران شمایم اى امام ، چشمم فدایتان ! شما و این شب و تنهایى و دشمن و خباثت و سفاكى ، مبادا...
كلام در گلوى نافع ، بغض مى شود متراكم و بعد آرام آرام تا پشت پلكها پیش مى رود و آب مى شود و از دیده ها فرو مى ریزد.
امام به مهر دست او را در دست مى گیرد، به لطف مى فشرد و او را با خود همگام مى كند:
چه جاى هراس اى نافع !؟ در وعده خدا كه خلف و خلل راه نمى یابد، مى شود آنچه باید بشود.
نافع ، مریدانه با امام همگام مى شود و به جاى هول و هراس ، صلابت و آرامش گامهاى امام در جانش مى نشیند.
امام دست بر شانه نافع مى گذارد وصمیمانه مى پرسد:
هیچ تمایلى به پرهیز و گریز از این مهلكه در تو هست ؟
واى ! چه سؤ ال غریبى ! نافع و پرهیز؟ نافع و گریز؟ پاهاى نافع سست مى شود آنچنانكه با تمام جانش بر پاهاى امام مى افتد:
مادرم به عزایم بنشیند اگر حتى ابر چنین خیالى لحظه اى در آسمان دلم ظاهر شود. این شمشیر من و هزار شمشیر دشمن ، این اسب من و هزار اسب دشمن ، این تن ناقابل من ، بوسه گاه هزار خنجر دشمن .
اى نازنین ! سوگند به همان خدا كه بر ما منت نهاد و تو را به ما داد. به همان خدا كه ما را رهین لطف تو كرد، من تا آنسوى مرگ خویش از تو جدا نخواهم شد.

امام این شاگرد پیروز در امتحان را با افتخار از جا بلند مى كند، با كرشمه اى عرشى ، توان دوباره اش مى بخشد و روانه اش مى كند. اما او نمى رود، نمى تواند برود؛ جامى دیگر، جرعه اى دیگر اى ساقى ازلى !
به خیمه زینب رسیده اند، امام سر خم مى كند و وارد خیمه خواهر مى شود.
نافع بیرون حرم مى ماند و خیالش از خلال خیمه نفوذ مى كند.
خیال نافع ، زینب را در تشهد آخر نافله شب مى بیند و خیال نافع ، سلام نماز زینب را هم مى شنود. نافع احساس مى كند كه حرم در مقابل امام تمام قد مى ایستد و با نشستن امام ، متواضعانه فرو مى نشیند.اما خیال نافع همچنان در داخل حرم ایستاده مى ماند و این كلام زینب به امام را مى شنود:
عزیز برادر! آیا اصحابت را آزموده اى ؟ آنقدر دل و دین دارند كه تو را در میانه نبرد، تنها نگذارند و به دشمن نسپارند؟
خیال نافع مى شنود كه :
آرى خواهرم ! نور چشمم ! روشناى دلم ! من آنان را آزموده ام ، دلیرند، دلاورند، سر افرازند، دوست شناسند، دشمن شكارند و به این راه ، راه من ،از كودكى به سینه مادر، مانوس ترند، شیفته ترند، عاشق ترند.
نافع ، خیال را گذاشته است و خود رفته است ، آشفته دل و پریشانحال سر به بیابان نهاده است ، گریه امانش را ربوده است و جنون بر تمام وجودش ‍ چنگ انداخته است :
حبیب ! آى حبیب ! این چه گاه خفتن است ؟! بیا ببین در دل دختر رسول خدا چه مى گذارد؟!
ما خفته ایم و زینب ، زینب ، پریشان است ، ما در آرامشیم و عرش ناآرام است ، فلك آشفته است ، ملك بى قرار است ، ما مرده ایم مگر، كه روح مضطر است ، حیات مضطرب است ، آفرینش در تب و تاب است ، بیا، بیا كارى كنیم حبیب ! حبیب بن مظاهر! بیا خاكى به سر كنیم .

جنون نافع چون صاعقه اى در تن و جان حبیب مى پیچد و او را مار حیرت گزیده از جا مى جهاند. انگار خبر زلزله همراه دارد، در اطراف خیمه ها مى دود، هر وله مى كند، مى نشیند، بر مى خیزد و فریاد مى زند:
اى غیرت زادگان ! اى غیور مردان ! اى شیر افكنان ! اى شرف نژادان ! اى فتوت تباران ! گاه خفتن نیست ، برخیزید، بیایید...
در چشم به هم زدنى شیران نر از خیام بیشه ها بیرون مى جهند و حبیب را دوره مى كنند:
چه خبر شده است ؟ دشمن ، یورش آورده است ؟ ما خواب نیستیم ، نبودیم ، منتظر اشارتیم ؟ چه خبر شده است ؟
حبیب ، بى تاب در میان شیران ، چشم مى گرداند و نگاهش به نگاه بنى هاشم گره مى خورد:
شما نه ، شما بروید، شما بنى هاشمید، شما اهل خانه اید. این آتشى است كه بر جان همسایگان افتاده است ؛ شما محرم خانه اید، شما اهل بیتید، بروید و آسوده بخوابید كه این كار، كار ماست و منشا این آتش در خانه ماست .
و بعد رو مى كند به بقیه و مى گوید:
من چه كرده ام ؟ شما چه كرده اید؟ ما چه كرده ایم كه بوى زبونى از مزارع حضور ما به مشام حرم رسیده است ؟ این ننگ نیست براى ما كه حرم در ماندن و نماندنمان تردید كند؟ این عار نیست براى ما كه ما زنده باشیم و حرم در اضطراب و التهاب باشد؟
عرق شرم بر غرور شیران مى نشیند، یكى شرمگین مى گوید:
شاید آن خفاش وشان كه شبانه گریخته اند، اسباب این تردید شده اند. حبیب مى گوید:
هر چه باشد من الان به سمت خیام مى روم ، سرم را بر خاك آستانه حرم مى گذارم و عهد و بیعت بندگى ام را با حرم تجدید مى كنم .
در چشم به هم زدنى حبیب و یاران بر درگاه حرم فرود مى آیند، چون بازهاى شكارى در كنار چشمه آبى .
صداى حبیب براى اهل حرم آشناست :
اى آزادگان رسول الله ! ما شمشیرهاى شماییم و شمشیرهاى جوانان شما جز بر گردن بد خواهان شما فرود نمى آید. و این مسن ترین غلام شما قسم مى خورد كه بتازد ویورش برد بر آنان كه در پى آسیب و گزند شمایند.
به خداوندى خدا سوگند كه اگر انتظار امر امام نبود، هم اكنون با شمشیرهاى آخته بر دشمن هجوم مى بردیم و لحظه اى مهلتشان نمى دادیم .
ما آمده ایم تا بیعت بندگیمان را با شما تجدید كنیم . آمده ایم بگوییم كه تا ملتقاى شهادت دست از حمایت امام و اهل بیت رسول الله بر نمى داریم .

همه گردان و یلان ناگهان این صداى آسمانى را از شبستان حرم مى شنوند كه :
مرحبا به شما اى پاك طینتان و غیور مردان ! حرم رسول الله را پاس ‍ دارید.


8 - جان در قفس تن حبیب ، بى تابى مى كند 

جان در قفس تن حبیب ، بى تابى مى كند. حبیب ، به حال خود نیست . انگار رخت پیرى را كنده است ، در چشمه عشق ، وضوى ارادت گرفته است و یكباره جوان شده است .
جوانى كه خویش را به تمامى از یاد برده است و لجام دل به دست عشق سپرده است .
هیچكس حبیب را تاكنون به این حال ندیده است ، گاهى آه مى كشد، گاهى نگاهى به خیام حرم مى اندازد، گاهى به افق چشم مى دوزد، گاهى خود را در نگاه معشوق گم مى كند، گاهى مى گرید و گاهى مى خندد.
بریر به او مى گوید:
حبیب ! این چه جاى خندیدن است ؟! شوخى و خنده آنهم در این هنگام ، در شاءن تو نیست . تو سیدالقرائى ! تو پیر طایفه اى ! تو عالم و فقیهى ! در این و انفساى حصر و مقاتله ، تو را با هزل و مطایبه چه كار؟
و حبیب كه انگار نه بر پاى خویش ، كه بر بالهاى هوا سیر مى كند، دست طرب بر پشت بریر مى زند و مى گوید:
اینجا، در دمدماى وصال ، اگر جاى خنده نیست ، كجا جاى خنده است ؟ نه در این كمركش پیرى كه در اوج جوانى نیز هیچكس از من یك كلام غیر جد نشنیده است . شنیده است ؟! اما...اما تو نیز اگر ببینى كه در وراى این قفس شكستنى چه در انتظار ماست ، تو نیز اگر ببینى كه آن سوى این مرز چه كسى ایستاده و آغوش گشوده است ، جان را همراه خنده رها مى كنى و پر مى كشى . من عمرى را لحظه شمار این مجال بوده ام . اكنون به دیدار این یوسف وصال ، چگونه دست از ترنج بشناسم ؟ چگونه خود را پیدا كنم ، چگونه خویش را دریابم و در چنگ بگیرم ؟
عشق و جنونى كه گریبان حبیب را چاك زده ، از خود بیخودش كرده است .
او نه خود، كه حتى رابطه اش را با امام گم كرده است .
گاهى خود را كودكى نیازمند محبت مى بیند و امام را پدرى با مهر بى نهایت . دوست دارد خود را در آغوش امام گم كند و عطش بیكران دلش را به دستهاى نوازشگر امام بسپارد.
گاه خود را سربازى ساده مى بیند كه با تمام قوا تلاش مى كند رضایت فرمانده قدر خود را به دست بیاورد.
گاه خود را عاشقى مى یابد كه به یك كرشمه معشوق ، خاكستر مى شود.
گاه ، خود را آیینه اى احساس مى كند كه تنها توان انعكاس یك تصویر دارد.
گاه خود را ذره اى مى بیند كه به سمت خورشید، صعود مى كند. گاه احساس ‍ غلامى را پیدا مى كند كه در تب و تاب صدور فرماى از سوى آقاى خود مى سوزد. گاه امام را كودكى مى بیند، لطیف و دوست داشتنى . كودكى پرستیدنى كه در كوچه هاى مدینه بازى مى كند و او به دنبالش مى دود كه مبادا خارى پایش را بیازارد.
وقتى امام در مقابل دشمن ، به اتمام حجت ، سخن مى راند و خطبه مى خواند، و شمر دهان به جسارت مى گشاید و كلام قدسى او را مى شكند، برق غیرت در چشمهاى حبیب مى درخشد، غیرت عاشق به معشوق ، غیرت مرید به مراد، غیرت كودك به پدر و پدر به كودك ، غیرت غلام به آقا، غیرت سالك به پیر غیرت فقیه به دین غیرت قارى به قرآن غیرت دست به چشم و قلب و غیرت ماءموم به امام . غیرتى كه حبیب را چون اسپند از جا مى جهاند و تمام فریادش را بر صورت شمر مى ریزد:
تو در وادى هفتادم شرك و ضلالتى ! تو كجا و درك سخن حسین ؟! تو بر دلت مهر جهالت و قساوت خورده است . تو بمیر و سخن مگو.
و این كلام با صلابت او، شمر را در جاى خود مى نشاند و امام ادامه سخن مى دهد. اما اینها عطش او را فرو نمى نشاند. آتش عطش او انگار تنها با جرعه اى شهادت خاموش مى شود. جنگ براى او شده است چشمه حیات و او مرد كویر دیده تشنگى كشیده .
یسار و سالم دو غلام زیاد و عبیدالله به میدان مى آیند و رجز مى خوانند و مبارز مى طلبند. او بهانه اى مى یابد، عنان را به سمت امام مى كشاند، از اسب پیاده مى شود و رخصت میدان مى گیرد...اما...اما در این سوى مرز شهادت باز مى ماند.
نه ، تو بنشین ، تو باش .
امام نمى خواهد علمدار میسره سپاه را به این زودى روانه میدان كند. با افتادن او یك پرچم مى افتد و یك سوى خیمه سپاه فرو مى ریزد.
عبدالله بن عمیر اذن مى گیرد و امام به او رخصت مى دهد. لحظه ها بر حبیب به كندى مى گذرند. ما جراى زندانى است و آخرین دانه هاى زنجیر. ماجراى كبوتر است و آخرین بندهاى پاى . این اشتیاق ، زمانى بیشتر شعله مى كشد كه مسلم بن عوسجه ، یار صمیمى و دیرین او نیز از اسب به زیر مى افتد و تنها عزم پر كشیدن مى كند.
حبیب بى درنگ خود را بالاى سر مسلم مى رساند و از اسب فرود مى آید.
امام پیش از او به مشایعت مسلم رفته است ، وقتى حبیب مى رسد، او و امام را در حال وداع مى یابد. امام با بشارتى بر بهشت و آیه اى از قرآن او را بدرقه مى كند و بر مى خیزد:
... فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا. پاهاى حبیب سستى مى گیرد و او را در كنار مسلم مى نشاند. حبیب ، سر مسلم را بر زانو مى گیرد و آرام در گوشش نجوا مى كند.
خوشا به حالت مسلم !خوشا به سعادتت ! خوشا به جایگاهت ! بهشت بر تو مبارك !
مسلم با سر و روى خون آلود و باقى مانده هاى رمق ، زمزمه مى كند:
خداوند تو را نیز چنین خیرى عنایت كند.
حبیب ، اشك خویش و خون مسلم را از چهره مى سترد و مى گوید:
اگر من تا لحظاتى دیگر آمدنى نبودم و به شما ملحق شدنى ، دوست داشتم كه وصایاى تو را بشنوم و برایت به انجام رسانم اما...
مسلم آخرین رمقهایش را در كلام مى ریزد و مى گوید:
مى دانم ، خدا خیرت دهاد، اما یك وصیت دارم .
بگو برادر.
حسین ، از حسین دست بر مدارید. پیش از او و پیش پاى او كشته شوید.
حبیب چشمان از حال رفته و نیمه گشوده او را مى بندد، سرش را بر زمین مى گذارد. و به پیكر بى جان او مى گوید: آرى ، به خداى كعبه چنین مى كنم .
و بر مى خیزد و خود را به امام مى رساند.
در اطراف امام غلغله است . گرد و غبار همه جا را پوشانده و صداى شیهه اسبها و چكاچك شمشیرها فضارا آكنده است .
ابو ثمامه صاعدى بالهایش را در مقابل امام گسترده ، سر در مقابل چشمان پر صلابت امام به زیر انداخته و مى گوید:
اى امام ! اى عزیزترین من ! جانم به فدات . هم الان ما به افتخار در پیش پاى تو كشته مى شویم و این یك جان ناقابل را نثار تو مى كنیم . كاش ‍ مى شد كه آخرین توشه این دنیامان نمازى به امامت تو باشد.
امام نگاهى به آسمانى مى اندازد و نگاهى از سر تحسین به ابوثمامه و مى گوید:
خداى ، تو را از نمازگزاران قرار دهد. آرى ، هم اكنون اول وقت نماز است . به دشمن بگویید كه جنگ را متوقف مى كنیم تا نماز بخوانیم .
حبیب ، این خطاب را به خود نیز مى گیرد و در مقابل دشمن فریاد مى زند:
جنگ را متوقف كنید. امام مسلمین ، فرزند رسول الله به نماز مى ایستد.
حصین بن تمیم از سر جهل و عناد فریاد مى زند:
نماز شما كه قبول نیست .
و به سمت امام خیز برمى دارد. حبیب باز جسارت به امامش را تاب نمى آورد. خشم آلوده بر سر حصین مى غرد كه :
نماز آل رسول قبول نیست و نماز تو حیوان میخواره قبول است ؟!
و با یك خیز، خود را میان دشمن و امام حائل مى كند. شمشیر از نیام بر مى كشد و پیش از آنكه حصین مجال بالا بردن دست بیابد، شمشیرش را میان دو گوش اسب او جاى مى دهد.
اسب حصین از وحشت شیهه مى كشد و سوارش را بر زمین مى افكند. حبیب فریاد مى كشد:
وقتى امام مى گوید توقف ، یعنى توقف ، تا امام نماز مى خواند هر كه پیش بیاید، راهى جهنم مى شود.
یاران حصین ، وحشتزده او را از زیر دست و پاى اسبها بیرون مى كشند و به سمت اردوگاه مى برند.
جنگ ، لحظاتى آرام مى گیرد و هیچكس جراءت پیش آمدن نمى كند.
امام به نماز مى ایستد و حبیب احساس مى كند كه به قدر كافى براى جنگیدن ، گرم شده است . و بیشتر از آن ، براى نماز خواندن ؛ نمازى به امامت عشق .


9 - درود بر تو اى فرزند رسول الله ! 

درود بر تو اى فرزند رسول الله ! سلام بر تو اى بهترین خلق جهان !
بر این پیر منت بگذارید و رخصت دهید كه راهى میدان شوم و از دین و امامم دفاع كنم .

این سنت مقدس كربلاست كه هر دلاورى مى خواهد پا به میدان متبرك رزم بگذارد و با دشمن به جنگ بایستد، ابتدا خاضع و متواضع در مقابل امام بال مى گسترد، بر او سلام مى كند، پیمان ارادت خویش را محكم مى گرداند، و اذن جهاد مى گیرد. هیچكس تا از زیر قرآن چشم امام نگذرد، پا به میدان جنگ نمى گذارد. و امام همه را چون فرزند خویش ، با دست ملاطفتى ، با كلام بشارتى ، با ذكر دعا و شفاعتى راهى سفر بهشت مى كند و به دنبال بعضى كاسه شبنمى نیز مى افشاند و از پشت حریر لغزان اشك ، بدرقه شان مى كند.
اكنون حبیب ، چون نهالى در مقابل خورشید زانو زده است و موج آسا سر بر ساحل نگاه امام مى ساید.
امام حبیب را بسیار دوست دارد. این را حبیب نیز با آینیه زلال دل خویش ‍ دریافته است . امام در كربلا یك بار شهید نمى شود، او در تك تك یاران خویش به شهادت مى نشیند. هر رخصتى و هر اذن جهادى انگار تكه اى است از جگر امام كه كنده مى شود و بر خاك تفتیده نینوا مى افتد:
برو اى حبیب ! خدایت رحمت كند و بهشت ، منزلگاه ابدى تو باشد. حبیب آخرین توشه بوسه را از دست و پاى امام مى گیرد و در زیر سایه بان مه آلود نگاه امام روانه میدان مى شود.
از آنسو نیز باید مردى به میدان بیاید. اما كجاست مردى كه بتواند در مقابل حبیب بایستد؟!
شمشیر حبیب آنچه در دست دارد، نیست ؛ شمشیر حبیب ، خاطره دلاوریهاى او در ركاب على است . پیكر حبیب یك مثنوى رشادت صفین است . طنین گامهاى اسب حبیب خاطره كشته هاى دشمن را برایشان تداعى مى كند. حبیب اما به این بسنده نمى كند. شمشیر از نیام برمى كشد، گرد میدان مى گردد و با رجز خویش ، هراس را در دل دشمن ، دو چندان مى كند:
انا حبیب و ابى مظهر
فارس هیجاء و حرب تسعر
انتم اعد عدة واكثر
و نحن اوفى منكم و اصبر
و نحن اعلى حجة و اظهر
حقا واتقى منكم و اعذر.
آى دشمن ! من حبیب ام و پدرم مظهر است ؛ یل بى نظیرنبردم و یكه تاز میدان جنگم ؛ شما اگر چه زیاد و مجهزید، اما همه تان سیاهى لشكرید؛ و ما اگر چه كمیم ، ما مردیم ؛ با وفا و صفاییم ، استوار و شكیباییم ؛ ما حقانیت آشكاریم و تقواى روشنیم و شما باطل محضید.
سپاه دشمن ، آشكارا عقب مى كشد و همه ، كار را به یكدیگر حواله مى دهند.
حبیب رجز خویش را تكرار مى كند و همچنان مبارز مى طلبد.
چند نفر كه تصور مى كنند مى توانند رویهم مردى شوند در مقابل حبیب ، با هم روانه میدان مى شوند:
مهم نیست ، نامردى كنید. حضور شما در این جنگ ، خود عین نامردى است . ده به یك بیایید، همسفران هم اید تا جهنم .
حبیب ، پیر مردى هفتاد هشتاد ساله نیست . جوانى است در اوج رشادت و مردى كه جنگ ، بازى او، نه ، عشقبازى اوست . هر ده نفر حبیب را دوره مى كنند و لحظه اى بعد، یكى به دنبال سر خویش مى گردد، دیگرى دو نیمه تن خویش را از هم جدا مى یابد، سومى دست راست و چپش را روى زمین از هم نمى شناسد، چهارمى زمین و آسمان را واژگون مى بیند، پنجمى بى دست و پا تلاش مى كند كه خود را از زیر دست و پاى اسبها بیرون بكشد، شمشمى به روزن ناگهانى زره خویش خیره مى ماند و هفتمى و هشتمى و... و ده جنازه روى زمین مى ماند، و حبیب یك لحظه چشمش را با نگاه رضایت امام تلاقى مى دهد، و باز رجز مى خواند و مبارز مى طلبد.
رنگ چهره دشمن زرد مى شود. افراد لشكر به یكدیگر نگاه مى كنند و بلافاصله چشمها را از هم مى دزدند و بر زمین مى دوزند. حصین بن تمیم كه یك بار از حبیب زخم خورده است و اكنون مثل مار زخمى در خود مى پیچد و به دنبال جاى نیش مى گردد، سعى مى كند بى لرزشى در صدا به دوستان و هم تبارانش بگوید كه : نه اینجور نمى شود. یكى دو نفر باید از جلو سرش را گرم كنند تا یكى بتواند از پشت كار را تمام كند.
بدیل ، هم قبیله اى اش مى گوید: خودت حاضرى بیایى ؟
حصین رو مى كند به بدیل و یك هم تبارى دیگر و مى گوید:
اگر شما دو تن بیایید، آرى .
سه مرد تمیمى ابتدا پیمانهایشان را محكم مى كنند كه پشت یكدیگر را خالى نگذارند و بعد ناگهان بدیل چون تیرى از چله كمان رها مى شود و دفعتا شمشیرش را بر سر حبیب مى نشاند. تا حبیب خود را دریابد، حصین ، شمشیرى بر پشت او نشانده است . حبیب از اسب به زیر مى افتد و تا اراده بر خاستن مى كند، آن تمیمى دیگر خود را روى او مى اندازد و سرش را از تن جدا مى سازد.
سر در دست تمیمى مى ماند و دشمن كه تازه جراءت یافته است ، بر پیكر بى سر حبیب یورش مى برد و هر كه با هر چه در دست دارد، از خنجر و شمشیر و نیز بر جسم بى جان حبیب مى افتد. یك جاى سالم در بدن حبیب باقى نمى ماند. ناگهان ، یكى به سویى اشاره مى كند و همه چون مگسهایى خطر دیده ، از بالاى جنازه بر مى خیزند و مى گریزند.
امام ، خشمگین و با صلابت به جنازه حبیب نزدیك مى شود.
آنسوى تر به خاطر سر حبیب مشاجره در گرفته است . سه تمیمى هر كدام خود را قاتل حبیب مى شمارند و سر را براى خود مى خواهند. دعوا كه بالا مى گیرد، بدیل از حق خود صرفنظر مى كند و مشاجره حصین و آن تمیمى دیگر شدت مى یابد. حصین مى خواهد سر را بر گردن اسب خود بیاویزد، در اردوگاه بگردد و به همه بگوید كه من حبیب بن مظاهر را كشته ام .
و آن تمیمى دیگر مى خواهد كه سر را براى ابن زیاد ببرد و جایزه اش را بگیرد. عاقبت به پا درمیانى افراد لشكر قرار مى شود كه هر كدام به بهره خود را از سر حبیب ببرند؛ ابتدا حصین سر را در میان اردوگاه بگرداند و بعد به تمیمى دیگر تحویل دهد تا او نیز جایزه خود را بگیرد.
امام در شگفت از این همه خباثت دشمن ، نگاه از آنان بر مى گیرد و بر سر جنازه حبیب فرود مى آید. خطوط پیشانى امام آشكارا فزونى مى گیرد، چهره امام در هم مى رود و غمى جگر خراش در چشمهایش مى نشیند، چشم به جاى خالى سر حبیب مى دوزد و مى گوید:
مرحبا به تو اى حبیب ! تو آن اندیشمندى بودى كه یك شبه ختم قرآن مى كردى .
كمر امام از غم دو تا شده است و بر خاستن از زمین برایش دشوار است . در عاشورا هر جا غم امام جگر سوز مى شود، امام پرده اى دیگر از سر كائنات كنار مى زند و خدا را به معاینه دعوت مى كند. یك جا خون تازه على اصغر را به آسمان پاشیده است و به خدا گفته است : چه باك اگر این همه غم ، پیش چشم تو ظهور مى كند؟
و اینجا نیز تكیه اش را به دست خدا مى دهد و از جا برمى خیزد و مى گوید: خودم و دسته گلهاى اصحابم را به حساب تو مى گذارم ، خدا!


10 - در پاى جنازه ات تا صبح مى نشینم  

در پاى جنازه ات تا صبح مى نشینم تا یارانت گمان نكنند كه خائنانه كشته ام و زنانه و زبونانه گریخته ام .
پاى این قتل ، غیورانه مى ایستم و پاى این جنازه ، مردانه مى نشینم تا عدالت و عقوبت خداوند را شهادت دهم .
آن زمان كه تو به كوفه در آمدى در حالیكه جگر مرا بر اسب خویش آویخته بودى من كودك بودم اما اكنون مردى شده ام ، مردى كه مى تواند از نامردى قتال از یك عمر هیاهو و جنجال ، تنها یك جنازه بر جاى بگذارد.
از آن دم كه تو قدم به كوفه گذاشتنى ، من چشم در چشم پدر، به دنبال تو راه افتادم ، از هر كوى و بر زنى كه گذاشتى ، گذشتم ، هر جا درنگ كردى ، ایستادم . هر جا شتاب گرفتى ، شتاب گرفتم ، هر جا كه بر فراز رفتى ، بالا گرفتم و هر جا كه بر شیب آمدى ، فرو افتادم ، هر جا كه بر فراز رفتى ، بالا گرفتم و هر جا كه بر شیب آمدى ، فرو افتادم . به درون قصر شدى ، بر آستانه آن ایستادم و وقتى در آمدى تو را، نه ، پدر خویش را پى گرفتم .
ناگهان در كمر كش كوچه اى ایستادى و روى برگردانى و گفتى :
پسر! از جان من چه مى خواهى ؟! چرا دست از سر من برنمى دارى ؟ چرا پاى از تعقیب من نمى كشى ؟
مى خواستم بگویم كه از تو جانت را مى خواهم اما نگفتم ، كه من كودكى بودم و تو سفاكى .
گفتم كه :
هیچ ، چیزى نمى خواهم .
و مى ترسیدم كه از نگاه پدر، محرومم كنى .
گفتى :
نه چیزى هست . هر جا كه من رفتم ، تو مرا تعقیب كرده اى ، بگو چه مى خواهى .
چند نفر در پناه سایه بانى خود را یله كرده بودند و به ما مى نگریستند، من از حضور آنان جرات یافتم و هر چه در دل داشتم ، بیرون ریختم :
اى مرد! این جگر من است كه بر اسب خویش آویخته اى . این سر پدر من است كه زین و زینب اسب تو شده است . این امید خاندان من است كه تو به دست باد سپرده اى ، من فرزند این سرم و این سر، سر قبیله اى است ، قبله اى است ...
و بعض گلوى كودكى ام را فشرد و كلام را برید.
سایه نشینان كناره دیوار چون مار گزیده از جا جهیدند و مبهوت و حیرت زده پیش آمدند، من خیال كردم كه به یارى من مى آیند، پرسیدند:
تو فرزند كیستى ؟ این سر از آن كیست ؟
امید آكنده گفتم :
من فرزند حبیب بن مظاهرم و این سر از آن اوست و این مرد، قاتل او
همه با هم گفتند:
عجب !
و بعد به جاى خویش بازگشتند.
و من متحیر گفتم :
همین ؟ عجب ! یكى شان گفت :
چندى پیش ما در زیر همین سایه بان نشسته بودیم كه پدرت و میثم تمار هر كدام از یك سوى كوچه وارد شدند، چون به هم رسیدند، حرفهایى غریب به هم گفتند و رفتند ما همه از در انكار در آمدیم و بر آن دو خندیدیم و اكنون ، آن دو پیشگویى واقع شده است . میثم به پدرت مى گفت كه سر تو را به خاطر دفاع از پیامبر و اهل بیتش از تن جدا مى كنند و در كوچه هاى كوفه مى گرانند، اكنون این همان سر است و همان سر.
آن حرفها اسباب تسكین من شد و من به تو گفتم :
بده ، سر پدرم را بده تا لااقل دفنش كنیم . .
و تو ابا كردى ، امتناع ورزیدى و شاید اگر ابا نمى كردى ، اكنون جنازه نمى شدى ، به این زودى راهى جهنم نمى شدى .
گفتى :
نمى دهم ، مى خواهم این سر را براى امیر ببرم و پاداش ‍ بگیرم .
گفتم :
خداوند خود پاداش جنایتت را خواهد داد، بده سر پدرم را . و گریه امانم را برید.
و تو كه غریق دریاى اشك دیدى ، فرصت را غنیمت شمردى و گریختى ، غافل كه هیچ گریزى از چنگال عقوبت خدا نیست . و من در تمام این چند سال ، در انتظار این لحظه بودم .
غذا مى خوردم كه براى كشتن تو قوت بگیرم ، آب مى خوردم كه زنده بمانم و زندگى را از تو بگیرم . نفس مى كشیدم تا نفس كشیدن تو را از یادت ببرم .
بدان امید سلاح بر مى داشتم كه روزى آن را بر بدن تو بنشانم ، بدان امید مرد مى شدم كه روزى مردانگى را به تو نشان دهم ، تیراندازى ام تمرین تیر اندازى بر تو بود و شمشیر زدنم كلاس این روز امتحان .
هر شب با خیال كشتن تو به خواب مى رفتم و هر صبح به انگیزه انتقام از تو بر مى خاستم . روز و ماه و سال را از آن عزیز مى داشتم كه مرا به زمان قتل تو نزدیك مى كردند. هر بار كه دست به دعا بر مى داشتم ، از خدا مى خواستم كه دستهایم در حنابندان خون تو شركت بجوید.
به روشنى حفظ بودم كه تو كى از خواب بر مى خیزى ، كى از خانه بیرون مى زنى ، در كجا مى ایستى ، در كجا مى نشینى ، با كه گفتگو مى كنى ، چه وقت به خانه باز مى گردى و كى به خفتن گاه ، مى روى . و حتى مى دانستم كه تو در روزهاى مبارك رمضان در كجا آب مى خورى و چه وقت براى خوردن غذا به خانه مى خزى . وقتى مصعب بن زبیر حكومت یافت و جنگ با جمیرا آغاز شد، گفتند كه تو نیز عازم میدان نبردى و من خود شاهد فراهم كردن ساز و برگت و مهیا شدنت بودم .
با خودم گفتم : جنگ در میدان شیرین تر است تا در كوچه و خیابان و من ... هم كه اكنون به مرز مردانگى رسیده ام . پس معطل چه باشم ؟!
پیش از این بر من تكلیف نبود، من عشق داشتم به اهل بیت اما هنوز به برداشتن شمشیر، مكلف نبودم . اكنون مكلفم ، مثل نماز خواندن ، مثل روزه گرفتن و كشتن تو یعنى عبادت محض . به اینجا آمدم تا در اردوگاه جنگ تو را كشته باشم ، تا لاف دلیرى ات را هم با خودت در خاك كرده باشم .
بمیر! تو اولین كس از قاتلان اهل بیت رسول نیستى كه به درك مى روى ، آخرینشان هم نخواهى بود.
شمشیر من تازه دارد جان مى گیرد.
این شمشیر تا نیل به رضایت سجاد، به غلاف بر نخواهد گشت .
والحمدلله رب العالمین
و صلى الله على محمد و آله الطاهرین






نوشته شده در تاريخ یکشنبه 2 فروردین 1388 توسط الیاس

1 - سكوت كوچه را طنین گامهاى دو اسب ، در هم مى شكند 

سكوت كوچه را طنین گامهاى دو اسب ، در هم مى شكند.
دو سایه ، دو اسب ، دو سوار از دو سوى كوچه به هم نزدیك مى شوند.
از آسمان ، حرارت مى بارد و از زمین آتش مى روید. سایه ها لحظه به لحظه دامان خود را جمع تر مى كنند و در آغوش كاهگلى دیوارها فروتر مى روند.
در كمركش كوچه ، عده اى در پناه سایه بانى خود را یله كرده اند، دستارها از سر گرفته اند، آرنجها از پشت بر زمین تكیه داده اند تا رسیدن اولین نسیم خنك غروب ، وقت را با حرف و نقل و خاطره بگذرانند.
سایه هاى دو اسب ، متین و سنگین و با وقار به هم نزدیكتر مى شوند.
نه تنها دو سوار، كه انگار دو اسب نیز همدیگر را خوب مى شناسند .
آن مرد كه چهره اى گلگون دارد و دو گیسوى كم و بیش سپید، چهره اش را قابى جو گندمى گرفته است ، دهانه اسب را مى كشد و او را به كنار كوچه مى كشاند.
آن سوار دیگر كه پیشانى بلند، شكمى برآمده و چهره اى ملیح دارد، اسبش ‍ را به سمت سوار دیگر مى كشاند تا آنجا كه چهار گوش دو اسب به موازات هم قرار مى گیرد و نفس دو اسب در هم مى پیچد .
نشستگان در زیر سایه بان ، مبهوت ، نظاره گر این دو سوارند كه چه مى خواهند بكنند.
پیش از آنكه پیرمرد، لب به سخن باز كند، آن دیگرى در سلام پیشى مى گیرد :
سلام اى حبیب مظاهر! در چه حالى پیرمرد؟
تبسمى شیرین بر لبهاى پیرمرد مى نشیند:
سلام میثم ! كجا این وقت روز؟
حبیب ، اسبش را قدمى به پیش مى راند تا زانو به زانوى سوار دیگر، و بعد دستش را از سر مهر بر شانه میثم مى گذارد و بى مقدمه مى گوید:
من مردى را مى شناسم با پیشانى بلند و سرى كم مو كه شكمى برآمده دارد و در بازار دارلرزق خربزه مى فروشد...
میثم به خنده مى گوید:
خب ؟ خب ؟
حبیب ادامه مى دهد:
آرى این مرد بدین خاطر كه دوستدار پیامبر و على است ، سرش در كوچه هاى همین كوفه بر دار مى رود و شكمش در بالاى دار، دریده مى شود... خب ؟ باز هم بگویم ؟
سایه نشینان از شنیدن این خبر دهشتزا، حیرت مى كنند، آرنجها را از زمین مى كنند و سرها را بلند مى كنند و نزدیك مى گردانند تا عكس العمل حیرت و وحشت را در چهره میثم ببینند، اما میثم ، آرام لبخند مى زند و دست حبیب را بر شانه خویش مى فشارد و مى گوید:
بگذار من بگویم .
چروك تعجب بر پیشانى حبیب مى نشیند:
تو بگویى ؟
آرى ، من نیز پیرمردى گلگون چهره را مى شناسم ، با گیسوانى بلند و آویخته بر دو سوى شانه كه به یارى فرزند پیامبر از كوفه بیرون مى زند، سر از بدنش جدا مى شود و سر بى پیكر، در كوچه پس كوچه هاى كوفه ، مى گردد.
انگار چشم و چهره حبیب از شادى و لبخند، لبریز مى شود. دو سوار دستها و شانه هاى هم را مى فشارند و بى هیچ كلام دیگر وداع مى كنند.
طنین گامهاى دو اسب ، بر ذهن و دل سایه نشینان چنگ مى زند .یكى براى خلاص از اینهمه حیرت ، مى گوید:
دروغ است ، چه كسى مى تواند آینده را به این روشنى ببیند.
دیگرى نیز شانه از زیر بار وحشت خالى مى كند و سعى مى كند بى خیال بگوید :
من كه دروغگوتر از این دو در عمرم ندیده ام ؛ میثم تمار و حبیب بن مظاهر
هرم حیرت و وحشت قدرى فروكش مى كند اما صداى پاى اسبى دیگر بر ذهن كوچه خراش مى اندازد.
سایه اسب ، نزدیك و نزدیكتر مى شود.
سوار، رشید هجرى است :
حبیب را ندیدید؟ یا میثم را؟
دیدیم ، هردو را دیدیم ، آمدند،در اینجا ایستادند، قدرى دروغ بافتند و رفتند.
مگر چه گفتند؟
یكى از سایه نشینان بر سكوى انكار تكیه مى زند و از ابتدا تا انتهاى ماجرا را نقل مى كند.
رشید؛ آرام و بى خیال ، اسب را، هى مى كند اما پیش از رفتن ، نگاهش را بر روى سایه نشینان مى گرداند و مى گوید:
خدا رحمت كند میثم را، یادش رفت بگوید:
به آنكه سر حبیب بن مظاهر را مى آورد، صد درهم جایزه افزونتر مى دهند.


2 - غلغله اى است در خانه سلیمان بن صرد خزاعى  

غلغله اى است در خانه سلیمان بن صرد خزاعى
پیرمردان و ریش سپیدان ، در صدر دو اتاق تو در تو نشسته اند و باقى ، بعضى ایستاده و بعضى نشسته ؛ تمام فضاى خانه را اشغال كرده اند.
عده اى كه دیرتر آمده اند، در پشت در خانه سلیمان ایستاده اند و از شدت ازدحام مجال داخل شدن نمى یابند.
سلیمان ، سخت از اتلاف وقت مى ترسد. رو مى كند به حبیب و مى گوید: حبیب ! شروع كنید.
حبیب دستى به ریشهاى سپیدش مى كشد و جا به جا مى شود، اما شروع نمى كند:
من چرا سلیمان ؟ شما هستید، رفاعه هست ، مسیب هست . اصلا خود شما شروع كن سلیمان ! حرف روشن است .
سلیمان از جا برمى خیزد و غلغله فرو مى نشیند. همه به هم خبر مى دهند كه سلیمان ایستاده است براى سخن گفتن . سكوت بر سر جمع سایه مى اندازد و سلیمان آغاز مى كند:
معاویه مرده و كار را به یزید سپرده است .
این فرزند نیز - كه همچنان كه پدر - شایسته خلافت نیست . و حسین علیه السلام بر یزید شوریده و به سمت مكه خروج كرده است .او اكنون نیازمند یارى شماست . شما كه شیعه او هستید؛ شما كه شیعه پدر او بوده اید. پس ‍ اگر مى دانید كه اهل یارى و مجاهدتید، برایش نامه بنویسید و اعلام بیعت كنید. والسلام .

سلیمان مى نشیند و حرفى كه در گلوى حبیب ، گره خورده است ، او را از جا بلند مى كند:
اگر مى ترسید از ادامه راه ، اگر رفیق نیمه راه مى شوید، اگر بیم ماندن دارید، اگر احتمال سستى مى دهید، پا پیش نگذارید. همین .
تردید چند تن در زیر دست و پاى تاءیید عموم گم مى شود و همه یكصدا فریاد مى زنند:
ما بیعت مى كنیم .
نامه مى نویسیم .
مى كشیم و كشته مى شویم .
جان و مالمان فداى حسین .
سلیمان ، كاغذ و قلمى را كه از پیش آماده كرده است ، مى آورد. در كنار حبیب مى نشیند. كاغذ را روى زانو مى گذارد و شروع مى كند به نوشتن . تا ریش سپیدان ، با مشاورت ، نامه را به پایان ببرند. همچنان نجوا و زمزمه و گاهى شعار و فریاد، در تاءیید و تسریع دعوت از امام ، ادامه مى یابد.
سلیمان بر مى خیزد براى خواندن نامه و تا سكوت بر همه جاى خانه حاكم نمى شود شروع نمى كند. حرف را همه باید تمام و كمال بشنوند تا بتوانند زیر آن را امضاء كنند:
بسم الله الرحمن الرحیم
به : حسین بن على علیه السلام
از: سلیمان بن صرد، مسیب بن نجبه ، رفاعة بن شداد، حبیب بن مظاهر، و جمعى از شیعیان ساكن كوفه .
سلام بر شما! خداى لاشریك را به خاطر وجود نعمت بى بدیل شما شكر مى كنیم .
و اما بعد: حمد و سپاس مخصوص خدایى است كه دشمن خونخوار و كینه توز شما، معاویه را به هلاكت رساند. معاویه اى كه به ناحق بر این امت حكم مى راند. خوبان را مى كشت و تبهكاران و جنایت پیشه گان را باقى مى گذاشت و بیت المال را میان گمراهان و آلودگان تقسیم مى كرد.
لعنت خدا بر او بسان لعنت قوم ثمود. به ما خبر رسیده كه معاویه ملعون ، یزید بى لیاقت را بى هیچ قاعده و قانونى جانشین خود قرار داده است .
اما
ما را هرگز امامى جز شما نبوده است . پس بیایید اى امام و ولى و مرشد و امیر ما تا خدا این امت متفرق را به حضور شما وحدت ببخشد و دلهایمان به حقیقت حضور شما روشنى گیرد. در كوفه ، نعمان بن بشیر حكومت مى كند. او در قصر حكومتى هم تنهاست . هیچكس در نماز جمعه و جماعت و عید و او حاضر نمى شود. اگر دعوت ما را اجابت كنید و راهى كوفه شوید، ما او را اخراج و روانه شام مى كنیم .
بپذیرید دعوت و بیعت ما را. سلام و رحمت و بركت خداوند بر شما اى فرزند رسول الله !

خواندن نامه كه به اتمام مى رسد، فریاد و غوغاى تاءیید و تحسین ، در گوش ‍ خانه مى پیچد و ذهن خانه را آشفته مى كند. سلیمان در میان جمعیت راه مى افتد و تا از تك تك افراد تاءیید نمى گیرد، نامشان را ثبت نمى كند.
نامه را چه كسى به امام مى رساند؟
چند نفرى داوطلب مى شوند و از میان آنها عبدالله همدانى و یك نفر دیگر به تاءیید همگان مى رسند. نامه را برمى دارند، اسب را زین مى كنند و هماندم راهى مكه مى شوند.


3 - كوفه آبستن حادثه است  

كوفه آبستن حادثه است . رفت و آمدها، دید و باز دیدها و حرف و سخنها به سان اولین بادهایى است كه ظهور حتمى طوفان را وعده مى دهد.
بازار كوفه مركز ثقل این بیقرارى و نا آرامى است . صداى جانفرساى آهنگریها، لحظه اى قطع نمى شود؛ چه آنها كه از حكومت ، سفارش شمشیر و خود و نیزه پذیرفته اند و چه آنها كه براى مردم ، سلاح مى سازند.
حبیب ، آرام و با احتیاط از كنار آهنگریها مى گذرد و بغضى سخت گلویش را مى فشارد؛ این همه سلاح ، این همه تجهیزات ، براى جنگ با كى ؟ براى جنگ با چند نفر؟
حبیب ، چهره تك تك آهنگرها را كه در كوره مى دمند یا پتك بر آهن گداخته مى كوبند، از نظر مى گذراند، و با خود مى اندیشد:
كاش دلهاى شما به این سختى نبود؛ كاش لااقل همانند آهن بود؛ اگر نه در كوره عشق ، لااقل در كوره این حوادث غریب ، گداخته مى شد و شكل تازه مى گرفت ؛ كاش دلهاى شما از سنگ نبود. تو، تو و تو كه براى حسین نامه نوشتید. از او دعوت كردید، با او بیعت كردید، چگونه اكنون بى هیچ شرم و حیایى براى دشمن او سلاح مى سازید.
تو چگونه دلت مى آید خنجرى بسازى كه با آن قلب فرزند رسول الله ... واى ... واى بر شما... واى بر دلهاى سخت شما و واى بر دنیا و آخرت شما...

حبیب همچنان آرام و بى صدا مى گذرد و قطرات اشك از لابه لاى شیارهاى صورتش مى گذرد و ریشهاى سپیدش را مى شوید.
اشكریزان و زمزمه كنان ، آهنگران را پشت سر مى گذارد و در كنار عطار آشنایى مى ایستد: سلام بنده خدا! قدرى از آن رنگهایت به من بده .
چهره عطار به دیدن سیماى آشناى حبیب از هم گشوده مى شود:
علیك سلام اى حبیب خدا! در این بازار آشفته تو در فكر رنگ موى خودى ؟

حبیب لب به لبخندى تلخ مى گشاید و مى گوید:
در همین بازار آشفته است كه تو هم به كاسبى ات مى رسى .
پیش از آنكه عطار پاسخى دیگر تدارك ببیند، مسلم بن عوسجه از راه مى رسد و از چند قدمى سلام مى كند. حبیب سلام او را به گرمى پاسخ مى گوید و آغوش مى گشاید و هر دو همدیگر را گرم در بغل مى گیرند و حال مى پرسند.
عطار رنگ را به حبیب مى دهد و پولش را مى ستاند. حبیب و مسلم آرام آرام از دكان فاصله مى گیرند. حزنى غریب در چهره و كلام هر دو نشسته است و هیچكدام توان پوشاندن این غم را ندارند.
مى بینى مسلم ؟ مى بینى بازار كوفه چه خبر است ؟ همه در كار ساختن و خریدن شمشیر و زره و خنجر و نیزه اند؛ اسبهاى جنگى مى خرند؛ زین و برگ تدارك مى بینند.
بغض مسلم مى تركد و اشك به پهناى صورتش فرو مى ریزد:
همه دارند مهیاى جنگ با حسین مى شوند.
لبها و دستهاى حبیب از هجوم غصه مى لرزد؛ آنچنان كه بسته رنگ از دستش به زمین مى افتد. رازش را به مسلم بن عوسجه كه مى تواند بگوید؛ شاید بیان این راز التیامى براى دل هر دو باشد. سر به گوش مسلم مى برد و بغض آلوده نجوا مى كند:
این رنگ را خریده ام تا جوان شوم براى حضور در سپاه حسین و به خدا كه از پا نمى نشینم مگر كه از خون خودم بر این سر و صورت رنگ بزنم - در راه حسین .
این كلام نه تنها از التهاب هر دو كم نمى كند كه انگار به آتش درد و اشتیاقشان دامن مى زند. هر دو آنچنان غرقه در دنیاى دیگرند كه نمى فهمند چگونه با هم وداع مى كنند.
حبیب ، گریان و مضطرب ، اما استوار و مصمم ، كوچه پس كوچه هاى كوفه را یكى پس از دیگرى پشت سر مى گذارد و به خانه مى رسد.
زن سفره را پهن كرده و چشم انتظار حبیب در كنار سفره نشسته است . حبیب بى آنكه میلى به غذا داشته باشد، دستهایش را مى شوید و در كنار سفره مى نشیند.
زن بر خلاف حبیب ، سرمست و شادمان است :
غمگین نباش شوى من ! اكنون ، گاه غصه خوردن نیست .
حبیب مات و متحیر به چهره خندان زن مى نگرد:
چه مى گویى زن ؟ از كجا مى گویى ؟
زن دستهایش را به سینه مى فشارد:
به دلم آمده است كه از سوى محبوب ، قاصدى خواهد آمد، خبرى ، حرفى نامه اى ... غمگین نباش حبیب ، محبوب به تو عنایت دارد؛ محبت دارد؛ دیگر چه جاى غصه است ...؟
هنوز كلام زن به پایان نرسیده است كه سحورى در، به تعجیل نواخته مى شود. زن فریاد مى زند:
آمد. خودش باید باشد .
حبیب از جا بر مى خیزد و همچنان مبهوت به زن نگاه مى كند:
چه مى گویى زن !؟
و به سمت در مى رود و وقتى باز مى گردد، دستهایش كه دو سوى نامه را گرفته اند، از شدت شعف مى لرزد:
بسم الله الرحمن الرحیم
از: حسین بن على
به : فقیه گرانقدر، حبیب بن مظاهر
اما بعد؛
اى حبیب ! تو نزدیكى ما را به رسول الله نیك مى دانى و بیشتر و بهتر از دیگران ما را مى شناسى . تو مرد فطرت و غیرتى .
خودت را از ما دریغ نكن .
جدم رسول خدا در قیامت قدر دان تو خواهد بود.

زن ، گریه و خنده و غبطه را به هم مى آمیزد و نجوا مى كند:
فداى نام و نامه تو اى امام ! خوشا به حالت حبیب ! گوارا باد بر تو این باران لطف . كاش نام من هم به زبان و قلم محبوب مى آمد. كاش لحظه اى یاد من هم در خاطره او جارى مى شد. كاش یك بار مرا هم به نام مى خواند. به اسم صدا مى كرد. بال در بیاور مرد! پرواز كن حبیب ! ببین امام به تو چه گفته است ! ببین امام با تو چه كرده است . ببین امام ، چه عنوانى به تو كرامت فرموده است ! اى شوى من ! اى شوى فقیه من ! برخیز كه درنگ جایز نیست . اما... اما درنگ كن . یك خواهش . یك درخواست . یك التماس . وقتى به محبوب رسیدى ، سلام مرا به او برسان ؛ دست و پاى او را به نیابت من ببوس و به آن عزیز بگو كه پیرزنى در كوفه هست كه كنیز تو است ! كه تو را بسیار دوست مى دارد.


4 - خوشا به حال تو، خوشا به حال چشمهاى تو 

خوشا به حال تو، خوشا به حال چشمهاى تو .
كاش خدا جاى ترا با من عوض مى كرد.
كاش خدا مرا به جاى تو مى آفرید .
اى كاش من به جاى تو رونده این راه بودم .
اگر من به جاى تو رونده این راه بودم ، دست كه روى این دشت نمى گذاشتم ، با پا كه روى این دشت راه نمى پیمودم . من چشم مى گذاشتم بر كف این دشت . من به پاى مژگان راه این دشت داغ را مى سپردم من تاولها را بر دل مى خریدم . بر جگر مى نشاندم .
تو چه مى دانى چه راهى است این راه ؟ تو چه مى دانى مقصد كجاست و معشوق كیست .
آقاى من حبیب خیال مى كند كه من هم نمى دانم ، خیال مى كند كه من كودكم ، كرم ، كورم ، جاهلم . باز اینها مهم نیست .
خیال مى كند كه من دل ندارم ، بى دلم . من اگر چه سواد خواندن عشق ندارم اما دل كه براى عاشق شدن دارم . دل كه براى دوست داشتن ، نیاز به الفبا ندارد. دل كه براى عاشق شدن وابسته حروف و كتاب نیست .
او خیال مى كند كه من دل ندارم . به من گفته است تو را در این سایه روشن سحر، مخفیانه و آرام از كوچه پس كوچه هاى شهر بگذرانم . كوفه را به طرفة العینى پشت سر بگذارم و در پشت این كاروانسراى متروكه منتظرش ‍ بمانم .
خیال مى كند كه من نمى دانم مقصدش كجاست . مقصودش ‍ كیست .
خیال مى كند كه من اینهمه بى تابى او را نمى فهمم ، درك نمى كنم ، در نمى یابم .
بیا عزیز دل ! بیا به این سمت ! بیا در زیر این سرپناه ، آرام بگیر و این ماحضرى را بخور تا آقامان حبیب بیاید.
بیا، بیا این طور مظلومانه به من نگاه نكن ، مظلوم منم نه تو. تو راهى دیار معشوقى ، تو به دیدار كسى مى روى كه خورشید هر روز به خاطر او طلوع مى كند.
تو زائر كسى مى شوى كه فرشتگان آسمان به زیارت او مى روند.
خوشا به حال تو اى اسب ! خوشا به حال چشمهاى تو!
بگذار ببوسم این چشمهاى تو را كه تا ساعاتى دیگر به روى معشوقم گشوده مى شود.
اى كاش من به جاى تو رونده این راه بودم .
اگر كسى مرا در این سایه روشن سحر مى دید، حتم به من مى خندید كه با اسب و در كنار اسب ، پیاده راه مى روم . ولى مردم چه مى دانند كه این اسب به كجا مى خواهد برود. و من كى ام كه سوار بر اسبى شوم كه چشمش به معشوق مى افتد.
خوشا به حال تو اى اسب ! خوشا به حال چشمهاى تو!
بگو كه از من خشنود هستى ؟بگو كه آیا دلت از من راضى است ؟ آن چنان كه شایسته این سفر عاشقانه است تیمارت كردم ؟ ترا آنچنان كه باید و شاید، مهیاى این سفر كردم ؟
اى عزیز دل ! اى اسب ! مبادا در راه بلغزى ؟ مبادا سوار خود را بلغزانى ؟ مبادا در مقابل گرسنگى بنشینى ؟ مبادا در مقابل تشنگى فرو بیفتى ؟ مبادا به خستگى روى خوش نشان دهى ؟ مبادا سستى كنى ؟ مبادا از اسبى و اسبانگى چیزى كم بگذارى . چنین سفرى براى همه كس پیش نمى آید. و براى تو بیش از همین یك بار وصال نمى دهد.
پس چرا نیامد این آقایمان ؟! وقت گذشت . آفتاب ، پیش از او راهى آسمان شده است . پس چرا نیامد؟ نكند دلش لرزیده باشد؟ نكند به زمین دنیا چسبیده باشد؟ نكند سگ تعلق پایش را گرفته باشد؟ نكند زنجیر محبتى او را نشانده باشد! نكند رعب حكومت بر دلش چنگ انداخته باشد! نكند...
ولى ... نه ... اى اسب ، سوار تو ماندنى نیست . سوار تو كسى نیست كه در راه معشوق ، هیچ تعلقى پایش را سست كند.
مى آید، حبیب مى آید.
بى تابى مكن اى اسب ! سوار تو آمدنى است . سوار تو كسى نیست كه معشوق را در مقابل كرور كرور دشمن تنها بگذارد. یك یار هم یك یار است ، در این برهوت بى یاورى .
حبیب مى آید.
اما... اما... چه باك اگر نیامد، من خودم بر تو سوار مى شوم و جاى او را در سپاه معشوق پر مى كنم .
مشوش نباش اى عزیز! غم به دل راه مده اى اسب ! این شمشیر، اندازه دست من هم هست . این كلاه خود بر سر من هم مى نشیند. این زره بر تن من هم قاعده مى شود.
بیم به دل راه مده اى اسب ! اگر آقایم حبیب ، آمدنى نشد، اگر حكومت او را پشت میله هاى زندان نشاند. من خودم با تو همراه مى شوم و با هم ، جانمان را فداى معشوق مى كنیم .
اما نه ، انگار دارد مى آید؛ آن قامت بلند و خمیده ، آن كمان استوار دارد مى آید؛ با گیسوان رها شده اش در باد.
چرا گیسوان سپید خود را سیاه كرده است ؟ چرا خود را به جوانى زده است ؟
انگار مى خواهد به دشمن معشوق بگوید من هنوز جوانم ، من همان جنگجوى بى بدیل سپاه على بن ابى طالبم . من به همان صلابت كه در سپاه پدر حقیقت شمشیر مى زدم اكنون در ركاب حقیقت پسر شمشیر مى زنم .
انگار مى خواهد به دشمن معشوق بگوید كه من همان حبیب بن مظاهر سى و چند ساله ام و این چند سال پس از على تا كنون ، زندگى نكرده ام كه عمر افزوده باشم . من جوانم هنوز و آماده جنگ .
بیا! بیا حبیب و برو اما نه تنها.
به خدا اگر بگذارم كه بى من به یارى فرزند رسول الله بروى ؟
آنجا در سپاه حسین ، برده و آزاد فرقى نمى كند، در چشم حسین غلام و آقا یكى است كه همه بنده و برده اویند.
او مرا نیز شاید نیاز داشته باشد و من ، بیشتر نیازمند اویم .
مرا هم با خود ببر حبیب !
این اولین بارى است كه غلامى به آقاى خود فرمان مى دهد، اما تو در ركاب حسین ، بیش از بنده نیستى و ما هر دو بنده حسینیم .
مرا هم با خود ببر حبیب !


5 - اینجا كجاست كه حسین علیه السلام دستور توقف داده است ؟! 

اینجا كجاست كه حسین علیه السلام دستور توقف داده است ؟!
زنان در كجاوه مى مانند اما مردان یكى یكى از اسب فرود مى آیند و كنجكاو و متحیر اما متین و مؤ دب به كاروانسالار نزدیك مى شوند.
امام فرمان مى دهد كه پرچمها را بیاورند؛ او مى خواهد سپاه كوچك خویش ‍ را پیش از رسیدن به كربلا سازماندهى كند.
دوازده علم براى دوازده علمدار.
پرچمها، بى درنگ از پشت و پهلوى اسب باز مى شوند و در زمین پیش روى امام قرار مى گیرند.
امام آرام خم مى شود، یكى یكى پرچمها را بر مى دارد، مى گشاید و به دست سرداران مى سپارد.
یازده پرچم از دست امام به دست یازده سردار منتقل مى شود و یك پرچم همچنان روى زمین مى ماند.
امام تاءمل مى كند. سكوت بر سر سپاه كوچك امام سایه مى افكند. از هیچ جاى كاروان صدایى بر نمى خیزد. حتى اسبها تندیس وار بر جاى خود میخكوب مى شوند.
اما در درون یاران غوغا و ولوله اى برپاست .
این پرچم آخرى از آن كیست ؟
حتى نفسها ایستاده اند، اما نگاهها میان صفاى چشم و مروه دست امام ، سعى مى كنند.
چرا امام ایستاده است ؟ چرا دست امام حركت نمى كند؟ چرا این علم آخر را به دست اهلش نمى سپارد؟
به چه مى اندیشد امام ؟ چه باید بكنند دیگران !
آیا امام منتظر داوطلبى است ؟
یكى دل را به دریا مى زند، پیش مى آید
و مى گوید:
امام بر من منت بگذارید و این پرچم آخر را به دست من بسپارید.
امام مهربان نگاهش مى كند و مى گوید:
صاحب این پرچم خواهد آمد، صبر كنید.
حیرت بر دل مردان كاروان ، چنگ مى زند. كیست صاحب این پرچم كه خواهد آمد؟ از كجا خواهد آمد؟ از بیرون یا از میان همین جمع ؟ از بیرون كه در این بیابان برهوت كسى نخواهد آمد. پس شاید داوطلبى دیگر باید قدم پیش بگذارد. شاید تقاضایى دیگر به اجابت بنشیند.
فرزند رسول الله ! این افتخار را به من عطا كنید.
اى عزیز پیامبر! بر من منت بگذارید.
آقاى من ! مرا انتخاب كنید.
مولا !رخصت دهید...
امام با نگاه ، دست محبتى بر سر همه داوطلبان مى كشد و همچنان آرام پاسخ مى دهد:
صبر كنید عزیزان ! صاحب این پرچم خواهد آمد.
و اشاره مى كند به سوى كوفه ، به همان سمت كه غبارى از دور به چشم مى خورد و سوارى در میان غبار پیش مى تازد. غبار لحظه به لحظه ، نزدیك و نزدیكتر مى شود.
یك اسب و دو سوار! دو سوار بر یك اسب !
امام پرچم را فرا دست مى گیرد و به سمت غبار و سوار پیش ‍ مى رود.
كاروانیان همه از حیرت بر جاى مى مانند و كیست این سوار كه امام به پیشواز او مى رود؟!
چه رابطه اى است میان او و امام كه امام ، نیامده از آمدنش سخن مى گوید؟ رایتى را پیشاپیش براى او مى افرازد و اكنون به استقبالش ‍ مى شتابد؟!
كاروانیان درنگ بر زمین حیرت را بیش از این جایز نمى شمرند، یكباره از جا مى كنند و به دنبال امام و پرچم ، خود را جلو مى كشند.
دشت خشك است و بى آب و علف و حتى یكدست ؛ بى فراز و نشیب .
كاروانى از زنان و پردگیان بر جاى مانده است و مردانى به پیشدارى امام به سمت غبار و سوار پیش مى روند. نسیمى گرم و خشك به زیر بال پرچم مى زند و آن را بر فراز سر مردان مى رقصاند.
سوار، بسیار پیش از آنكه به امام برسد، ناگهان دهنه اسب را مى كشد. اسب را در جا میخكوب مى كند و بى اختیار خود را فرو مى افكند. همراه سوار نیز خود را با چابكى از اسب به زیر مى كشد.
چهره گلگون و گیسوان بلند سوار از دور داد مى زند كه حبیب است .
عطش حیرت مردان فروكش مى كند؛ خوشا به حال حبیب ! ادب حبیب به او اجازه نداده است كه سواره به محضر امام نزدیك شود. خود را از اسب فرو افكنده است و اكنون نیز عشق و ارادت او اجازه نمى دهد كه ایستاده به امام نزدیك شود.
امام همچنان مشتاق و مهربان پیش مى آید و حبیب نمى داند چه كند.
مى ایستد، زانو مى زند، گریه مى كند، اشك مى ریزد، زمین زیر پاى امام را مى بوسد، مى بوید، برمى خیزد، فرو مى افتد، به یارى دست و زانو، خود را به سوى امام مى كشاند، لباس بلندش در میان زانوها مى پیچد، باز به سجده مى افتد، برمى خیزد، چشم به نگاه امام مى دوزد، تاب نمى آورد، ضجه مى زند، سلام مى كند و روى پاهاى امام آرام مى گیرد.
امام زانو مى زند، دست به زیر بال مى گیرد و او را از جا بلند مى كند و در آغوش خود ماءوایش مى دهد.
جز اشك ، هیچ زبانى به كار حبیب نمى آید.
امام بال دیگر خود را براى همراه حبیب مى گشاید. واى ! چه كند همراه حبیب ؟ چه كند غلام حبیب در مقابل این رحمت واسعه ؟ در مقابل این بال گسترده محبت ؟!
زبان به چه كار مى آید؟ اشك چه مى تواند بكند؟ قلب چگونه در سینه بماند؟ نفس چگونه بیرون بیاید؟ حبیب یارى كن ! اینجا جاى سخن گفتن توست . تو چیزى بگو. مرا دست بگیر در این اقیانوس بیكران محبت !
من ندیده ام ! نچشیده ام . كسى تا به حال این همه محبت یكجا و یك بغل به من هدیه نكرده است . كارى بكن حبیب ! چیزى بگو!
مولاى من ! امید من ! این برادر، غلام من بوده است كه در راه شما آزاد شده ، اما خودش ...
اما خودم حلقه بندگى شما را در گوش كرده ام . اگر بپذیرید، اگر راهم دهید، اگر منت بگذارید.
امام ، غلام را در آغوش مى فشارد و شانه مهربانش را بستر اشكهاى بى امان او مى كند.
از آن سو زینب (س )، سر از كجاوه بیرون مى آورد و مى پرسد: كیست این سوار از راه رسیده ؟
و پاسخ مى شنود:
حبیب بن مظاهر.
تبسمى مهربان و شیرین بر چهره زینب مى نشیند و مى گوید:
سلام مرا به او برسانید.
هنوز تمام پهناى صورت و محاسن حبیب ، از اشك خیس است كه مى شنود:
بانویمان زینب به شما سلام مى رسانند.
این را دیگر حبیب ، تاب نمى آورد. حتى تصور هم نمى كرده است كه روزى دختر امیرالمومنین به او سلام برساند. بى اختیار دست بلند مى كند و بر صورت خویش مى كوبد، زانوهایش سست مى شود و بر زمین مى نشیند. خاك از زمین برمى دارد و بر سر مى ریزد و چون زنان روى مى خراشد و مویه مى كند.
خاك بر سر من ! من كى ام كه زینب ، بانوى بانوان به من سلام برساند
خدایا! تابى ! توانى ! لیاقتى ! كه من پذیراى این همه عظمت باشم .


6 - عمر سعد در میان سران لشكرش چشم مى گرداند 

عمر سعد در میان سران لشكرش چشم مى گرداند و نگاهش روى عروة بن قیس متوقف مى شود:
عروه ! بیا اینجا! مى روى پیش حسین بن على و از او مى پرسى كه اینجا به چه كار آمده و هدفش چیست .
عروه این پا و آن پا مى كند؛ نه مى تواند به فرماندهش عمر سعد، نه بگوید و نه مى تواند فرمانش را بپذیرد. نگاهش را به زیر مى اندازد و ذهنش را به دنبال یافتن پاسخى مناسب كنكاش ‍ مى كند.
شنیدى چه گفتم ؟
شنیده است ولى چه بگوید؟ او خوبتر از هر كس مى داند كه حسین به چه كار آمده است . او خود از اولین كسانى است كه به حسین نامه نوشته و او را به كوفه دعوت كرده است . اكنون با چه رویى در مقابل حسین بایستد، و چه بپرسد؟!
بپرسد:
ما نامه نوشتیم ، تو چرا آمدى ؟
ما بیعت كردیم ، تو چرا اعتماد كردى ؟
ما قسم خوردیم ، تو چرا باور كردى ؟
عاقبت دل را یك دله مى كند و پاسخ مى دهد:
مرا معذور بدار اى عمر سعد! من از جمله كسانى ام كه با او بیعت كردم و پیمان شكستم . روى دیدار او را ندارم .
عمر سعد از او مى گذرد و رو مى كند به سردارى دیگر:
تو برو!
من نیز.
توبرو!
من هم .
تو چى ؟
همه .
همه سران لشكر دشمن ، از مواجهه با امام شرم مى كنند كه خود دعوت كننده او و بیعت كننده با او بوده اند. نامها و نامه ها و امضاهایشان هنوز در خورجین امام است ؛ چه مى توانند بگویند؟ اگر هیچ هم نگویند، همین قدر كه از سوى سپاه دشمن به سمت امام مى روند، همین قدر كه قاصد دشمن امام مى شوند، براى مردن از شرم ، كافى است .
كثیر بن عبدالله قدم پیش مى گذارد و مى گوید:
من عذرى ندارم . كار را به من واگذار كن .
او مردى تبهكار و جنایت پیشه است . بى پروایى اش در انجام هر خباثتى ، اسباب شهرتش شده است . پیش از آنكه عمر سعد به نفى یا اثبات پاسخى دهد، خود، ادامه مى دهد:
اگر بخواهى حتى مى توانم حسین بن على را غافلگیر كنم ، از پشت به او شمشیر بزنم و از پاى درش بیاورم .
عمر سعد نگاهى آمیخته از ترس و تحسین به او مى اندازد. هم خوشش ‍ مى آید از اینهمه بى باكى و هم مى ترسد از اینهمه سفاكى . از آنكه هیچ پروا ندارد باید ترسید. چه بسا همراه ترین رفیقش را هم از پشت خنجر بزند:
نه فعلا كشتنش را نمى خواهم . فقط پیغام را ببر و پاسخ بیاور.
كثیر شمشیر را بر كمر محكم مى كند و به سوى سپاه امام راه مى افتد.
ابوثمامه صاعدى كه در كنار امام نشسته است ، او را از دور مى شناسد. رو مى كند به امام و مى گوید:
یا ابا عبدالله ! خبیث ترین مرد روزگار دارد به این سمت مى آید، او شهره است به غافل كشى و جنایت پیشگى .
و سپس سریع از جا بر مى خیزد و به فاصله چند خیمه از امام ، بر سر راه او مى ایستد:
به چه كار آمده اى ؟
پیغام آورده ام براى حسین بن على .
اول شمشیرت را بگذار، بعد پیغامت را ببر.
كثیر دستش را بر قبضه شمشیر مى فشارد:
من ماءمورم ، پیغایم دارم . خواستید مى دهم ، نخواستید بر مى گردم .
ابوثمامه دست مى برد تا شمشیر كثیر را با نیام بگیرد:
قبل از اینكه حرف بزنى ، سلاحت را تحویل بده .
كثیر شمشیرش را محكمتر مى گیرد و خود را عقب مى كشد:
به خدا اگر بگذارم كه دست به شمشیرم بزنى .
پس پیغامت را به من بده ، من آن را به امام مى رسانم ، تو را با سلاح نمى گذارم به امام نزدیك شوى .
به تو نمى گویم
نگو، برو! تو شهرتت به جفا و خیانت است ، برگرد.
كثیر دندان مى ساید و جویده جویده فحشهایى نثار ابوثمامه مى كند و باز مى گردد.
عمر! نگذاشتند پیغام تو را برسانم .
عمر سعد، قرة بن قیس را صدا مى كند و مى گوید:
مى روى و از حسین بن على مى پرسى اینجا به چه كار آمده است و هدفش چیست ؟
قرة بن قیس ، بى هیچ كلامى به سمت سپاه امام راه مى افتد، امام ، چهره او را كه از دور مى بیند، مى پرسد: او را مى شناسید؟
حبیب كه در كنار امام نشسته است ، پاسخ مى دهد:
آرى ، مولاى من ! او از طایفه حنظله است از قبیله تمیم ، خواهر زاده ما به حساب مى آید. من او را به حسن عقیده مى شناختم و هرگز گمان نمى بردم كه روزى در این موضع او را ببینم .
قره بن قیس نزدیك و نزدیكتر مى شود تا به امام مى رسد. سلام مى كند. پاسخ مى شنود و سؤ ال ابن سعد را مى پرسد:
به چه كار آمده اید و هدفتان چیست ؟
امام پاسخ مى دهد:
مردم شهرتان كوفه به من نامه نوشتند كه : بیا . اگر نمى خواهند باز مى گردم .
قاصد پیام را داده و پاسخ را دریافت كرده است ؛ اما پیش از رفتن ، حبیب اشاره مى كند كه :
صبر كن .
قره بن قیس مى ایستد و نگاهش به نگاه آشناى حبیب گره مى خورد. حبیب با لحنى آمیخته از مهر و عتاب مى گوید: و اى بر تو! به راستى مى خواهى بر گردى به سمت آن ستم پیشگان ؟ بیا، بیا قره بن قیس ! به یارى مردى بر خیز كه خدا به واسطه او و پدرانش ، ما و شما را حیات و عزت كرامت بخشیده است .
قره بن قیس مردد مى ماند. انتخاب دشوارى است . نگاهى به انبوه سپاه ابن سعد مى اندازد و نظرى به خیام محدود امام . بگذار پیغام را ببرم ، بعد فكر مى كنم كه چه باید كرد. و به سرعت از حبیب دور مى شود تا نگاه ملامت بارش او را نیازارد. نگاه حبیب همچنان او را دنبال مى كند تا در دریاى سپاه دشمن گم مى شود. با خود مى گوید:
رفت ، به یقین باز نخواهد گشت .
و بعد دلش مى شكند از اینهمه تنهایى امام ، در مقابل آنهمه دشمن غرق در سلاح . به یاد طایفه اى از قبیله خود مى افتد كه در روستایى نزدیك نینوا زندگى مى كنند:
آقاى من ! طایفه اى از بنى اسد در این اطراف ساكنند؛ اگر اجازه فرمایید من آنها را به یارى دین خدا بخوانم . شاید خدا به بركت وجود شما آنان را هدایت كند و به واسطه آنان ، شر دشمنان را از شما كم كند.
امام با نگاهى مهرآمیز، حبیب را مى نوازد و رخصت مى دهد.
هوا رو به تاریكى مى رود و حبیب اگر بتواند تاریكى را محمل سفر خود كند، هم امشب دعوت به انجام مى رسد.
عبور از میان خیل دشمن هم كار دشوارى است . حبیب با فاصله اى نسبتا زیاد، سپاه دشمن را دور مى زند و با سرعت به سمت قبیله خود مى تازد. راه سپردن به آن سرعت و در تاریكى شب ، با چشمهاى كم سوى حبیب ، در حالى كه ماه نیز از نمایش نیم چهره خود هم بخل مى ورزد، كار آسانى نیست . اگر چشمهاى تیزبین و فراست كم نظیر اسب هم نباشد، معلوم نیست این تاریكستان چگونه باید طى شود.
شعله هاى آتش چادرها نشان مى دهد كه خواب ، هنوز هشیارى قبیله را نربوده است . صداى فریاد اولین نگاهبان شب ، به حبیب مى فهماند كه به مرز قبیله رسیده است و باید اسب را به تعجیل بایستاند تا از تیر هشیار نگاهبان در امان بماند.
چهره حبیب آنقدر آشنا هست كه در دیدرس روشنایى مشعل ، شناخته شود و با احترام و عزت پروانه عبور بیاید.
حضور بى وقت و ناگهانى حبیب در میان قبیله ، جز سؤ ال و اضطراب و حیرت چه مى تواند در پى داشته باشد.
به چشم بر هم زدنى ، حبیب در میان دایره اى از مشعل و سؤ ال و كنجكاوى قرار مى گیرد، همه مردان قبیله مى خواهند بدانند كه چه خبرى پیر قبیله را این وقت شب به بیابان كشانده است . همه ، همدیگر را به سكوت دعوت مى كنند تا حبیب سخن بگوید:
بهترین هدیه اى كه رائدى براى قبیله اش مى آورد، چیست ؟ من همان را برایتان آورده ام ...
نفس در سینه قبیله حبس مى شود؛ در این هنگامه شب و ظلمت و بیابان ، بهترین هدیه یك پیر قبیله چه مى تواند باشد؟ همه ، گوشها را تیز و چشمها را تنگ تر مى كنند تا ماجرا را دقیق دریابند.
اماممان حسین ، فرزند امیرالمومنین ، فرزند دختر پیامبر، فاطمه زهرا، علیهم السلام در بیابان نینوا به محاصره دشمن در آمده است . عمر بن سعد به دستور یزید بن معاویه با چند هزار سپاه راه را بر او بسته و كمر به قتل او بسته است . سعادت و نجات شما در یارى اوست . مردانى گرد اویند كه هر كدام از هزار مرد جنگى سرند و تا پاى جان ، دست از او نمى شویند. چون شما قوم و عشیره و هم خون منید این شرف و افتخار را براى شما مى خواهم . به خدا سوگند هر كدام از شما در این راه كشته شوید، آغوش ‍ پیامبر را در قرب رحمت پروردگار گشاده مى بینید. والسلام .
هنوز امواج كلام حبیب ، در دریاى شب محو نشده ، عبدالله بن بشیر، حلقه مردان قبیله را با دست مى شكند و وارد میدان جاذبه حبیب مى شود:
خدا تو را پاداش بى نظیر عطا كند اى حبیب ! به راستى كه بهترین هدیه از دوست به دوست ، از شیخ به طایفه و از رائد به قبیله همین است كه تو آورده اى . به خدا من اولین داوطلب این پیكارم و تا پاى جان از این پیمان نمى گذرم . .
و انگار گاه جنگ و ستیز شده باشد، شروع مى كند به دور گشتن و رجز خواندن و مبارز طلبیدن .
افراد،یكى یكى پیش مى آیند و پیمان مى بندند تا نود مرد از قبیله دستشان باگرماى دست جلودار آشنا مى شود.
در این میانه ، ناگهان سایه اى از انتهاى چادرها جدا مى شود و به تك خود را در ظلمت بیابان گم مى كند. ابرى تیره بر چهره ماه مى نشیند.
هیچكس گریز سایه را جدى نمى گیرد. شاید سگى یا گرگى به بیابان زده باشد.
فرصت وداع نیست .
نود و یك اسب زین مى شود، نود و یك پا پر ركاب قرار مى گیرد و نود و یك دهنه ، كشیده مى شود؛ و ناگهان زمین در زیر پاى نود و یك سوار مى لرزد.
حبیب ، همچنان سر مست و عاشق ، كاروان را جلودارى مى كند. اسبها آرام آرام به عرق مى نشینند و خاك نرم بیابان سر و روى مردان را مى پوشاند. ماه ، همچنان گرفته و غمگین از لابه لا ى ابرها، سواران را مى پاید.
تا خیام حسین راهى نمانده است .
ناگهان حبیب ، نگران و وحشتزده ، مركب خویش را در جا میخكوب مى كند و نود اسب دیگر نیز پایشان به ایستادنى ناگهانى ، بر خاك نرم بیابان كشیده مى شود.
این لشكر مقابل ناگهان چگونه در این بیابان ، سبز شده است ؟! شگفتى و وحشت بر دل نود سوار چنگ مى زند، حبیب آرام آرام به لشكر مقابل نزدیك مى شود و كاروان نیز نرم و وارفته خود را جلو مى كشد. حبیب فریاد مى زند:
شما كیستید و به چه كار آمده اید؟
فرمانده سپاه مقابل به نعره پاسخ مى دهد:
منم ازرق ، سدارى از سپاه عمر سعد، با پانصد سوار جنگى . ماءمورم كه كاروانتان را باز گردانم ، یا از دم تیغ بگذرانم .
حبیب حیرت زده مى پرسد:
چه كس شما را خبر كرده است ؟!
و پاسخ مى شنود:
از خودتان ، از قبیله خودتان ، نه از بیرون .
و ذهن همه كاروان به سایه اى باز مى گردد كه ساعتى پیش از انتهاى خیمه ها كنده شده است .
حبیب فریاد مى زند:
باز نمى گردیم ، مى جنگیم .
و ناگهان برق نود و یك شمشیر در شبستان بیابان مى درخشد. دو سپاه ناگهان به هم مى پیچد و جنگى سخت درمى گیرد. صداى شیهه اسبها و برخورد شمشیرها و فریاد سوارها بر دل شب چنگ مى زند. حبیب اگر چه پیر است ، اما هنوز خاطره دلاوریهاى او دشمن را از اطرافش مى گریزاند. جنگ زیاد طول نمى كشد. پنج به یك و پانصد به نود و یك ، تكلیف را یكسره مى كند. از دو سپاه ، كشته ها و اسبها به زمین مى افتد و خاك بیابان را به سرخى گل مى كنند. از كاروان آنچه بر جاى مى ماند، چاره اى جز گریز نمى بیند، كشته هاى خویش را در طرفة العینى به اسبها مى بندد و راه گریز پیش مى گیرد. كشته هاى دشمن همچنان بر زمین مى ماند و لشكر ابن سعد فاتح به سوى اردوگاه باز مى گردد.
حبیب كه كاروان را مغلوب و افرادش را منهزم و گریخته مى بیند، غمگین و افسرده به سمت خیام امام مى تازد. وقتى به خیام نزدیك مى شود، عطر تلاوت قرآن امام كه در فضا پیچیده است ، به او جانى دوباره مى بخشد. اما همچنان احساس شرم مى كند از اینكه تنها و تهى بازگشته است . پروا را كنار مى زند و چشمه اشك در زیر پاى امام مى گشاید و هق هق گریه اش فضاى خیمه را بر مى دارد. اما یك كلام امام و فقط یك كلام امام ، انگار آرامش دنیا را در قلب او مى ریزد و تسكینش مى بخشد: لاحول و لاقوة الا بالله .






نوشته شده در تاريخ یکشنبه 2 فروردین 1388 توسط الیاس

ظهور حضرت ولی عصر روحی و ارواحنا لتراب مقدمه الفدا٬ دارای نشانه هایی است که برخی از این نشانه ها نشانه های حتمی ظهور هستند که با رخ دادن آن ها ظهور نیز قطعا اتفاق خواهد افتاد.

این نشانه ها همگی در سالی رخ می دهد که ظهور امام زمان(عج) در محرم سال بعد آن اتفاق می افتد.در ذیل تنها به عنوان این نشانه های حتمی اشاره می کنم و توضیح در مورد آن ها را به روزهای بعد موکول می نمایم.

این حوادث به ترتیب وقوع عبارتند از:

۱)شورش سفیانی (ماه رجب)

۲)قیام یمانی (ماه رجب)

۳)صیحه آسمانی (ماه رمضان)

۴)شهادت نفس زکیه (ماه ذیحجه)

۵)فرورفتن در بیابان (ماه محرم) 






نوشته شده در تاريخ یکشنبه 2 فروردین 1388 توسط الیاس

خصوصیات آیین یهود :

یهودیان (پیروان حضرت موسی(ع)) با توجه به آثار دینی منتظر یك موعود و مصلحی هستند كه البته حضرت مسیح را بدین عنوان قبول ندارند. در حال حاضر نیز مسئله انتظار برای یهودیان حساس و نگران كننده است.  مسیحا:كلمه فارسی مسیحا از روی كلمه عبری ماشیح  یعنی مسح شده ساخته شده است كه به لقب پادشاهان قدیم بنی اسراییل بود ولی در زمان های بعدی به فرمانروای آرمانی یهود گفته شد.یهودیان در سراسر تاریخ محنت بار خود هر گونه خواری و ذلت را با این امید تحمل كرده اند كه روزی (مسیحا ) بیاید و آنان را از گرداب درد و رنج نجات داده و پادشاه هستی گرداند.البته بعضی از یهودیان با تشكیل دولت صهیو نیستی  از آن جهت كه آن را با آرمان مسیحایی خود مقایر دانسته مخالفت كرده اند ولی سواد اعظم آن را رهگشایی به عصر مسیحا دانسته اند .

 بشارت ظهور حضرت مهدی(عج) در كتاب تورات:

در كتاب تورات سفر تكوین مخلوقات،فصل 17،سفر 20 آمده است: ای ابراهیم دعایت را در حق اسماعیل شنیدم او را بركت داده  باز گردانیده به مقام ارجمند خواهم رساند و به وسیله مئد مئد(حضرت محمد(ص)) و دوازده امام انیسش او را امتحانی بزرگ خواهم داد.(2)

در كتاب ارمیای تورات ،باب 12چنین آمده است :  ((در جنگی كه قبل از ظهور مصلح بزرگ جهان واقع می شود امینی برای كسی باقی نمی گذارد،سپس وعده امن وامان میدهد،پادشاه عادل مالك روی زمین می شود و عالم را بعداز آن كه (در آن جنگ) دو سوم از اهلش نابود شود اصلاح كند.))(






نوشته شده در تاريخ یکشنبه 2 فروردین 1388 توسط الیاس

 

همانطور كه پیش از این اشاره شد در دوره غیبت امام زمان‏علیه السلام  مشكلات و پیشامدهاى سختى بوقوع مى‏پیوندد به گونه‏اى كه اعتقادات بسیارى از مردم در نتیجه این امور متزلزل مى‏شود. جهت جلوگیرى از دچار شدن به این قبیل خطرات، هشدارهاى زیادى توأم با روشنگریهاى لازم در رهنمودهاى اهلبیت ‏علیهم السّلام  داده شده است كه به دو نمونه از آنچه در این زمینه در مجموعه روایات على بن ابیطالب‏علیه السلام  وارد شده است اشاره مى‏گردد.

  ) عن محمد بن مسلم عن ابى عبداللَّه‏علیه السلام  قال: ...قال على‏علیه السلام : ...انتظروا الفرج و لا تیأسوا من روح اللَّه، فانّ احبَّ الاعمال الى اللَّه عزّوجلّ انتظار الفرج... و المنتظر لأمرنا كالمُتَشَحِّطِ بدمه فى سبیل اللَّه. (

محمد بن مسلم از امام صادق‏علیه السلام  نقل مى‏كند كه آن حضرت از پدران بزرگوارش و آنها از على‏علیه السلام  روایت كردند كه على‏بن ابیطالب‏علیه السلام  فرمودند: منتظر فرج  [امام زمان‏علیه السلام] باشید و از عنایت و توجهات خداوند ناامید نشوید. همانا محبوب‏ترین كارها در نزد خداوند عزّوجلّ انتظار فرج [امام زمان‏علیه السلام ] است.

آنگاه در ادامه بیان فضیلت انتظار فرمودند:

كسى كه منتظر امر ما (فرج امام زمان‏علیه السلام ) باشد، مانند رزمنده‏اى است كه در راه خداوند به خون خود آغشته شده باشد (اجر و پاداش شهید را دارد).

- قال زیدبن صوحان العبدى: یا امیرالمؤمنین! أى الاعمال احبّ الى اللّه عزّوجلّ؟ قال‏علیه السلام : انتظار الفرج من اعظم الفرج.

زیدبن صوحان عبدى گفت: یا امیرالمؤمنین! كدامیك از اعمال در نزد پروردگار عالم محبوب‏تر است؟ حضرت فرمودند: انتظار فرج.






نوشته شده در تاريخ یکشنبه 2 فروردین 1388 توسط الیاس
(تعداد کل صفحات:3)      1   2   3  
درباره وبلاگ

جستجو

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

نويسندگان

موضوعات

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار سايت